شهید«رحیم الهی» درچهار سالگی پدرش راازدست داد0با سختی بسیار به دوران جوانی رسید

        0 ازعملیات افتخار آفرین فتح المبین با یک دنیاخاطرات شیرین برگشته بودکه ازدواج کردوپس از

چندروزخودراآماده  می کرد تا به جبهه بازگردد0دوستان وآشنایان هرچه اصرارکردندکه چند روزی رفتنت

رابه تاخیر بینداز، موثرواقع نشد0چند روزقبل ازاعزام باتنی چند ازدوستانش به کنار مزارشهدای شهر

«شال »رفته بود وحتی محل دفن خودرابه آنها نشان داده بود0درشب شهادتش دست وپای خودرا حنا

بسته بود0دروصیت نامه اش نوشته بود: «این دوبیت شعر راروی سنگ قبرم بنویسید:

           آنکس که توراشناخت جان راچه کند

            فرزندوعیال وخانمان را چه کند

           دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

          دیوانه تو هردوجهان راجه کند0»

          اینک او درمزار شهدای شال درکنارجد بزرگوارش مرحوم آیتالله حاج شیخ محمد جبل عاملی آرمیده است0

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:17  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دورکعت عشق

چهره ای جدی ونورانی داشت0نامش کاظم بود وصفتش نیز همین0در وصیت نامه اش نوشته بود:

«این دوبیت را بر مزارم بنویسید:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعداز وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید»

هنگامی که تابوت وی را گشودند،بدنش سیاه وسوخته شده بود0آن آتش نبود جز آتش عشق الهی و اوکسی نبود جز «کاظم حدادپور»

****

شهید «مرتضی خادمی»از بچه های پرتلاش جنگ،درعملیات محرم مجروح شده بود،بچه ها اورابه

بیمارستان منتقل کردند امافردای آن روز درمقابل چشمان نگران ما ، درخط مقدم اورادیدیم که باوجود

زخمهای فراوانش همچنان لبخند می زد0

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:7  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دو رکعت عشق

بسیجی شهید «ابوالفضل شکوری»با شروع جنگ رهسپار جبهه نبرد شدوبرای اینکه با مخالفت پدر ومادر روبرونشود دراوایل سال1360به بهانه کاردر تهران در پست پدافند هوایی به جهاد پرداخت ودفعات دوم وسوم به ترتیب در جبهه های آبادان وگیلان غرب از حریم اسلام دفاع کرد0پس از بازگشت ازجبهه تصمیم گرفت در رشته تخصصی خودش،راه وساختمان،کار کند0ولی از آنجا که دفاع از اسلام وحفظ نظام جمهوری اسلامی رااز هر امری واجب تر می دانست برای بار چهارم به جبهه رفت و در عملیات فتح المبین ،در جبهه شوش ،فرمانده گروهان شد که در اثر ترکش خمپاره یک دست او نیمه فلج شدوترکشهای زیادی به او اصابت کرد0پس از چند ماه که وضع جسمانی او کمی بهبود یافت در حالی که تازه عقد کرده بود واز ناحیه دست رنج می برد،به جبهه رفت ودر مهرماه سال1361 در منطقه «سومار»شربت شهادت را نوشید0

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:37  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

شهید دلاور مجتبی هاشمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 23:11  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

هیج             

 

مُردم از درد  نازنینم ناز تا کی می کنی؟

سوز من را چاره ی ناساز تا کی می کنی؟

در دلم سودای تو  با عقل میدارد قمار

تو جفا با این دلِ غماز تا کی می کنی؟

هر سحر چشمِ ترا در جام می بینم ولی

چشمِ خلقی را نهان از  راز تا کی می کنی؟

بین کوران کر و کرهای کورم  من اسیر

این مکررهای من آغاز تا کی می کنی؟

گل فسرد از داغِ لاله  یاس افتاده به خاک

بلبلان را منعِ از آواز تا کی می کنی ؟

خرمنم سوزد از این آتش که دارم در گلو

مُردم از درد نازنینم ناز تا کِی می کنی ؟

 

 

مُردم از درد  نازنینم ناز تا کی می کنی؟

سوز من را چاره ی ناساز تا کی می کنی؟

در دلم سودای تو  با عقل میدارد قمار

تو جفا با این دلِ غماز تا کی می کنی؟

هر سحر چشمِ ترا در جام می بینم ولی

چشمِ خلقی را نهان از  راز تا کی می کنی؟

بین کوران کر و کرهای کورم  من اسیر

این مکررهای من آغاز تا کی می کنی؟

گل فسرد از داغِ لاله  یاس افتاده به خاک

بلبلان را منعِ از آواز تا کی می کنی ؟

خرمنم سوزد از این آتش که دارم در گلو

مُردم از درد نازنینم ناز تا کِی می کنی ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:21  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

قاصدک!!

هان!

چه خبر آوردی؟

وز کجا وز که خبر آوردی؟

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری. باری

برو آنجا که تورا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب

... م. امید     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:18  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

"اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات

 

ای سفر کرده، دلم بی‌تو بفرسود،بیا

غمت از خاک درت بیشترم سود، بیا

 

سود من جمله ز هجر تو زیان خواهد شد

گر زیانست درین آمدن از سود، بیا

 

مایهٔ راحت و آسایش دل بودی تو

تا برفتی تو دلم هیچ نیاسود بیا

 

ز اشتیاق تو در افتاد به جانم آتش

وز فراق تو در آمد به سرم دود، بیا

 

ریختم در طلبت هر چه دلم داشت، مرو

باختم در هوست هر چه مرا بود، بیا

 

گر ز بهر دل دشمن نکنی چارهٔ من

دشمنم بر دل بیچاره ببخشود، بیا

 

زود برگشتی و دیر آمده بودی به کفم

دیر گشت آمدنت، دیر مکش، زود بیا

 

کم شود مهر ز دوری دگران را لیکن

کم نشد مهر من از دوری و افزود، بیا

 

گر بپالودن خون دل من داری میل

اوحدی خون دل از دیده بپالود، بیا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:14  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

سر زلف ابوالقاسم لاهوتی

با دلم دوش سر زلف تو بازي مي‌كرد

خواجه با بندة خود بنده‌نوازي مي‌كرد

گاه زنجير و گهي ماه و گهي گل مي‌شد

مختصر: زلف كجت شعبده‌بازي مي‌كرد

دل ز تأثير نگاه تو به خالت مي‌جست

مست را بين به كجا دست‌درازي مي‌كرد

قصه را راه ن‍َبد در حرم ما، چون عشق

شعله افروخته، بيگانه گدازي مي‌كرد

كاشكي ديشب‌ِ ما صبح نمي‌شد هرگز

 

با دلم دوش سر زلف تو بازي مي‌كرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:6  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

دیدمت وه ، چه تماشایی و زیبا شده ای

ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای

پشت ها گشته دو تا ، در غمت ای سرو روان

تا تو در گلشن خوبی گل یکتا شده ای

خوبی و دلبری و حسن حسابی دارد

بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای

حیف و صد حیف که با اینهمه زیبائی و لطف

عشق بگذاشته اندر پی سودا شده ای

شب مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار

باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم

لطف را بین ، که به شیرینی رؤیا شده ای

اشکها ریخته ام در دل شبهای سیاه

تا درخشنده چنین لؤلؤ لالا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم

نازنینا ، تو چرا ؟ بی خبر از ما شده ای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 22:1  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

بررسی باورهای عامیانة نجومی در قصاید خاقانی

چکیده

اغلب شاعران با مردم رابطه‌ای صمیمی و عادی داشته‌اند و کوشیده‌اند تا با بهره‌گیری از باورهای آن‌ها به شعر خود صبغة دینی و ملی دهند. یکی از شاعرانی که در این مسیر گام‌های بلندی برداشته و موفق هم بوده، خاقانی است. وجود شمار زیادی از واژگان و اصطلاحات نجومی در اشعار او نشان می‌دهد که شاعر بر نجوم و احکام نجومی احاطة کافی داشته و با فرهنگ عامه و اعتقادات مردم آن روزگاران به خوبی مأنوس بوده است. اصطلاحات مربوط به اخترشناسی و نجوم به قدری با اشعار خاقانی آمیخته شده است که بدون شناخت آن‌ها نمی‌توان به زیبایی اشعار او پی برد. بی‌گمان خاقانی بیش از هر شاعر دیگری از مضامین و باورهای نجومی سود برده و همین امر باعث شده است که اشعارش تا حدی پیچیده و مشکل به نظر آید. در این مقاله سعی شده است تمامی اشعار او که به نحوی با اعتقادات عامیانه دربارة نجوم ارتباط دارند، به کمک منابع مختلف بررسی شود و شرح و توضیح لازم در مورد آن‌ها ارائه گردد. در این صورت، درک اشعار نجومی برای خوانندگان دیوان خاقانی آسان‌تر می‌شود و آن‌ها از مراجعه به منابع مختلف بی‌نیاز خواهند بود. مهم‌ترین باورهای عامیانة نجومی دیوان خاقانی عبارت‌اند از: خورشید و لعل، ماه و کتان، سهیل و ادیم، و سعد و نحس ستارگان.

 

کلیدواژه‌ها: باورهای عامیانه، خورشید، ماه، سهیل، خاقانی، شعر.

 


برچسب‌ها: خاقانی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:39  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

متن شعر:

به طاها به یاسین به معراج احمد
به قدر و به کوثر به رضوان و طوبی
به وحی الهی به قرآن جاری
به تورات موسی و انجیل عیسی
بسی پادشاهی کنم در گدایی
چو باشم گدای گدایان زهرا (س)
چه شب ها که زهرا (س) دعا کرده تا ما
همه شیعه گردیم و بی تاب مولا
غلامی این خانواده دلیل و مراد خدا بوده از خلقت ما
مسیرت مشخص، امیرت مشخص، مکن دل ای دل بزن دل به دریا
که دنیا به خسران عقبا نیرزد
به دوری ز اولاد زهرا نیرزد
و این زندگانی فانی جوانی
خوشی های امروز و اینجا
به افسوس بسیار فردا نیرزد
..
اگر عاشقانه هوادار یاری
اگر مخلصانه گرفتار یاری
اگر آبرو میگذاری به پایش
یقینا یقینا خریدار یاری
بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت؟
چه اندازه در ندبه ها زاری یابی؟
به شانه کشیدی غم سینه اش را؟
و یا چون بقیه تو سربار یاری
اگر یک نفر را به او وصل کردی
برای سپاهش تو سردار یاری
به گریه شبی را سحر کردی یا نه؟
چه مقدار بی تاب و بیمار یاری؟
دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگر بی قراری بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی که سرخوش ز دیدار یاری
..
نسیم کرامت وزیدن گرفته
و باران رحمت چکیدن گرفته
مبادا بدوزی نگاه دلت را
به مردم که بازار یوسف فروشی در این دوره بد شدیدا گرفته
خدایا به روی درخشان مهدی
به زلف سیاه و پریشان مهدی
به قلب رئوفش که دریای داغ است
به چشمان از غصه گریان مهدی
به لبهای گرم علی یا علی اش
به ذکر حسین و حسن جان مهدی
به دست کریم و نگاه رحیمش
به چشم امید فقیران مهدی
به حال نیاز و قنوت نمازش
به سبحان سبحان سبحان مهدی
به برق نگاه به خال سیاهش
به عطر ملیح گریبان مهدی
به حج جمیلش به جاه جلیلش
به صوت حجازی قرآن مهدی
به صبح عراق و شبانگاه شامش
به آهنگ سمت خراسان مهدی
به جان داده های مسیر عبورش
به شهد شهود شهیدان مهدی
مرا دائم الاشتیاقش بگردان
مرا سینه چاک فراقش بگردان
تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا
مرا همدم و محرم و هم رکاب
سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان
یا مهدی یامهدی مددی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:13  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

چند شعر از زنده یاد احمد زارعی در سالگرد عروجش

 باز امشب هوس گريه پنهان دارم

و ما كجا و تو اي با صفا، كجا بودي / تو از نخست، شهيدي ميان ما بودي/  تو از نخست، صدايت ز جنس خاك نبود/ نمي‌شنيد صدا را كسي كه پاك نبود/  صداي تو كه به رنگ دعا درآمده بود/  دعاي تو كه ز خود تا خدا بر آمده بود .

باز امشب هوس گريه پنهان دارم

    ميل شبگردي در كوچه باران دارم

    كوچه پر نم نم باران و هم آواز قنوت

    خاك نم ديده و بر آن ردپاي ملكوت

    كسي از دور به آواز مرا مي خواند

    از فراز شب بي راز مرا مي خواند

    راهي ميكده ی گمشده ی رندانم

    من كه چون راز دل مي زدگان عريانم

    بايد از خود بروم تا كه به او باز آيم

    مست، تا بر سر آن رازمگو باز آيم

    ابر پوشانده در چوبي آن ميخانه

    پشت در باغ و بهارست و مي و افسانه

    چمني سبزتر از سبز و بر آن همچو مني

    مي مرد افكن و نقل از لب شيرين دهني

    چون خرد پهن كنم روي زمين سجاده

    روي سجاده تن عقل به مهر افتاده

    خرد خرد همان به كه مسخر باشد

    عقل كوچكتر از آن ست كه رهبر باشد

    تا كه شيرين كندم كام و برد تشويشم

    آن مي تلخ تر از صبر بند در پيش

  باز امشب هوس گريه پنهان دارم

    ميل شبگردي در كوچه باران دارم

    حال من حال نمازست و دو دستم خالي

    راه من دور و درازست در اين بي حالي

    شب و باران و نمازست و صفا پيدا نيست

    كدخدايان همه هستند و خدا اينجا نيست

    همه هستند بدانسان كه برون از دستند

    عده اي مست مي و عده اي از خود مستند

    امشب از خود به درآييم و صفايي بكنيم

    دستي از جان بدر آريم و دعايي بكني 

    چه صفايي؛ كه ميان من و حق ديوارست

    يا چه مستي؛ كه چنين خصم خدا هشيارست

    پيش از اين راه صفا اين همه دشوار نبود

    بين ميخانه و ما اين همه ديوار نبود

    كاخ با كوخ؛ چه مي بينم؛ عزيزان، ياران!

    اين قصوري ست كه از ماست نه از هشياران!

    آي خورشيد، برادر! نفسي با من باش

    ظلمات ست برآ، در نفسم روشن باش

    مهرورزان قديميم كه يك تن بوده

    باهم از روز ازل يك سره روشن بوده

    از سر مهر برآ و نظري در من كن

    حال و روز من و اين طايفه را روشن كن

    يكي از قصر درآمد كه برو، داد اين ست!

    هر كه جز فتوي ما داد يقين بي دين ست

    بگذاريد كه فتوا بدهم تضميني:

    ستر كفرست گر از قصر برآيد ديني!

    هر كه را قصر فرازست، فرازش قصرست

    هر كه در كاخ فرو رفت، نمازش قصرست!

    تيغ و اسب ست كه پوسيده به ميدان يارب

    كاخ ها سبز شد از خون شهيدان يارب

    آي مومن! به كجا؛ دين تو اينجا مانده ست

    پشت ديوار در قصر خدا جا مانده ست!

    حق نه اين است كه با قصرنشينان باشيم

    حق نه اين ست كه ما در صف اينان باشيم

    حق در اين است كه تيغ علوي برگيريم

    روش پرمنش فاتح خيبر گيريم

    دينم امروز به ميدان خطر افتاده است

    كارش امروز به گوساله زر افتاده است

    مگذاريد كه گوساله دهن باز كند

    ورنه موسي شود و دعوي اعجاز كند!

    گرچه موسي صفتان با دل و جان مي كوشند

    باز گوساله پرستان همه را مي دوشند!

    گر كه خود را به مثل ماني ارژنگ كنند

    نتوانند به نيرنگ مرا رنگ كنند!

    در نيام دهنم زنگ زده تيغ زبان

    همه تن چشمم و دائم نگرانم نگران

    دين اگر مي رود اين گونه ببينم فردا

    غير تسبيحي و ته ريشي از او نيست بجا!

  باز امشب هوس گريه پنهان دارم

    ميل شبگردي در كوچه باران دارم

    چشم بي معرفت ماست كه روشن شده است؛

    يا شغادست كه همرزم تهمتن شده است؛

    كار اين دست خودي دست پر انگشت من ست

    ضرب اين خنجر بشكسته كه در پشت من ست!

    آي! در بين من و ما، من و ما پنهانند

    زره از پشت ببنديد كه نامردانند!

    باز امشب هوس گريه پنهان دارم

    ميل شبگردي در كوچه باران دارم

    مردم آن به كه مرا مست و غزل خوان بينند

    اشك در چشم من ست و همه باران بينند

    به صفاي دل مردم كه خدا در آنجاست

    به دل اشك تو كه سعي صفا در آنجاست

    در گلوي من مست از نفس حق نفسي ست

    كژمژانيم ولي راستي از ما چه كسي ست؛!

    ديده مي زده ماست كه روشن شده است

    جان چنان كرده رسوبي كه همه تن شده است!

    حال من حال نمازست و نماز اين جا نيست

    شوق ديدار مرا سوخت و او پيدا نيست

    بگذاريد نسيمي بوزد بر جانم

    تا كه از جامه خاكي بكند عريانم

    نيمه شب شود از مهر تو جانم روشن

    با نمازي همه دل سبز و قنوتي گلشن

    چشم در راه بهاريم در اين نيرنگستان

    بال ما زنده و ما سنگ در اين سنگستان

    دست ها در ملكوت و بدنم بر خاك ست

    ظاهر آلوده ام اما دل و جانم پاك ست

    بازهم بر سر گلدسته اذان خواهم داد

    فجر را بر همه آفاق نشان خواهم داد

    تكيه داريد گر اول به خدا بسم الله

    پس از آن بر دل و بر شانه ما بسم الله

    ورنه اين راه و شما تا به ندامت خانه

    ورنه اين سير و شما تا هدف بيگانه

    باز ما مرد نبرديم به يادت باشد

    ما كه در حادثه مرديم به يادت باشد

    ما كه افتادي اگر، پا به رخت نگذاريم

    يا علي گفته، از خاك ترا برداريم

    اين ميان آنكه غريب ست ولي ست و منم

    و اين ميان آنكه نجيب ست علي ست و منم

    همه عالم ز شما مهر ولي باز از ما

    كاخ ها آن شما، تيغ و علي باز از ما

    خط اگر خط ولابود نجات ست در آن

    مقصد جمله خدا بود نجات ست در آن

    شب و باران و نمازست و همه آواز قنوت

    باقي مثنوي ام را بسرايم به سكوت...

 

شكفتن بر دار

گل با شکفتنی که سرِ دار می‌کند

تکرار کار میثم تمار می‌کند

این کارها که عشق کند محض امتحان

بر عقل عرضه می‌کنم، انکار می‌کند

در چهره ی شهید خدا دیده‌ام که گل

یک پرده از بهار، پدیدار می‌کند

آیینه بر معاد گرفته است نوبهار

هر بذر، زاد خویش نمودار می‌کند

خوش باد آنکه توشه‌ی اعمال سبز را

بهر بهار آخرت انبار می‌کند

آيينه‌دار فطرت

برای شهید سید مرتضی آوینی

و ما كجا و تو اي با صفا، كجا بودي

تو از نخست، شهيدي ميان ما بودي

تو از نخست، صدايت ز جنس خاك نبود

نمي‌شنيد صدا را كسي كه پاك نبود

صداي تو كه به رنگ دعا درآمده بود

دعاي تو كه ز خود تا خدا بر آمده بود

صدا نبود كه گويي نماز مي‌خواندي

شهود بود، شهود، آنچه باز مي‌خواندي

در آن كلام كه طعم نماز را مي‌داد

و عطر زنده شب‌هاي راز را مي‌داد

در آن صدا كه طنيني ز وحي در آن بود

حضور مهر ولايت هميشه تابان بود

بدون واژه، بدون گلو سخن مي‌گفت

بدون من، همه اويي ز او سخن مي‌گفت

صدا، صداي بسيج از گلوي عرفان بود

صدا صداي شهيدي ميان ميدان بود

از آن شهيد، كه در هر نماز، گلگون بود

از آن شهيد كه محراب، غرقه در خون بود

ميان تيره مه، روي در سپيدي داشت

ميان پيرهن خويشتن، شهيدي داشت

پس آن نماز كه خواندي، نماز هجرت بود

ز من نماز نهان و تو را شهادت بود

رسيده بود به خاك از درون سجده خويش

سپرده بود تنش را به خاك پيشاپيش

بهار غيب به سجاده باز مي‌آمد

صداي رويش گل از نماز مي‌آمد

كسي نماز نخوانده در ازدحام شهيد

كسي نماز نخوانده‌ست با امام شهيد

چه شد كه پشت سرش؟ ز آن كه راز مي‌دانم

هميشه پشت شهيدان نماز مي‌خوانم

در آن نماز چه كس بر شنيدنم افزود؟

كه آن چه از تو شنيدم به غير وحي نبود!

من و نماز؟ به ظاهر نماز را خواندم

ميان پوسته‌اي از نماز جا ماندم

نخست شرط رسيدن ز خود بريدن بود

نه بل ز خويش بريدن، همان رسيدن بود

چه ديد آن طرف خود كه پاي پيش گذاشت

عبور كرد و مرا پشت در به خويش گذاشت

و آفتاب، تو را در گرفت، عريان كرد

و آفتاب تو آفاق را مسلمان كرد

حضور روح شهاددت، صداي بالابال

و عطر حلقه گلهاي سرخ استقبال

صداي پاي شهيدان، صداي ريزش گل

صداي پس زدن خار و خس، پذيرش گل

دلم شنيد و ندانست اين كه را بوده ست

خدا ! چگونه ندانست مرتضا بوده ست

دلم چگونه ندانست اين كه رفتني است

كه غنچه‌اي كه نگنجد به خود، شكفتني است

چو مهر، جان ز خود رسته را تكامل داد

چنان چو غنچه بر آمد كه آن‌طرف گل داد

كسي گذشت كه آيينه‌دار فطرت بود

كسي كه چشمه عرفان و چشم حكمت بود

كسي كه حكمت او از شهود پر مي‌شد

كسي كه در صدفش سنگريزه، در مي‌شد

كسي كه فضل هنر، قامت تعهد بود

كسي كه روشني چهره تهجد بود

گلي ز قافله‌هاي شهيد جا مانده

بلي ز نسل شهيدان كربلا مانده

زبان نبود، دلي در دهان حكمت بود

قلم نبود كه ساطور قطع ظلمت بود

كسي ز جنس نماز از ولايت تن رفت

گذر ز سايه خود كرد، آن كه روشن رفت

كسي كه كرده خدا نزد خويش مهمانش

به دست خويش مسلمان نموده شيطانش

مقدمي كه خدا را به خود مقدم كرد

به ديدگان معادي نظر در عالم كرد

به كشت خاك نظر كرد و كار نيكو كاشت

و آن طرف عمل سبز خويش را برداشت

خدا! به باطن قرآن، به جان معصومان

به روزي شهدا، شام تار محرومان

به آتشي كه چو گل گشت نزد ابراهيم

به اشك توبه آدم، به آبروي كليم

به اژدهاي به دست كليم عصا گشته

دوباره با من فرعوني اژدها گشته

به فرق خوني حيدر، به انشقاق قمر

به خون سرخ شهيدان، دعاي سبز سحر

به اشك‌هاي زلال چكيده در شب تار

به جان روشن«يستغفرون بالاسحار»

به روح «شمس و ضحيها» شب و قنوت علي

به خطبه فدك فاطمه، سكوت علي

به جان آن كه به پاي عقيده سر را داد

كه: مرگ كوچك بستر، نصيب شيعه مباد

از آن طرف تو به اين خوی حك‌شده به زمين

دعاي از سر درد مرا بگو آمين

سپيده بودي و ناگاه آفتاب شدي

ز روي روشني اي دوست، انتخاب شدي

طلوع صدق دعا در دل و گلوي تو بود

سرود‌خوان شهادت، سفر مبارك باد

دعاي روز و شبت را اثر مبارك باد

خدا برادر من رفت و باز من ماندم

گذشت جان من و، باز من چو تن ماند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:8  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

یک اراده قوی برهر سد ومانعی هرقدر هم قوی، حتی بر زمان نیز غلبه می کند.    بالزاک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:5  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

شناخت آرايه هاي ادبي

 

آرايه هاي ادبي

در کتاب های زبان و ادبیّات فارسی دبیرستان برخی از آرایه های ادبی به اختصار بیان شده است در اینجا  برای آگاهی بیشتر، پرکاربردترین آرایه ها را با توضیح بیشتری شرح می دهیم (منبع کتاب آرايه هاي ادبي سال سوم انسانی )

 

تشبيه

 (1) دانا چو طبله ي عطار است خاموش و هنر نماي
(2) بلم آرام چون قويي ، سبكبار / به نرمي بر سر كارون همي رفت
(3) دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد / كه چو سرو پاي بند است و چو لاله داغ دارد
(4) روز چو شمعي به شب زود رو و سرفراز / شب چو چراغي به روز،‌كاسته و نيم تاب
(5) چون آينه، جان نقش تو در دل بگرفته است / دل سر زلف تو فرو رفته چو شانه است

تشبيه : ادعاي همانندي ميان دو يا چند چيز است.
مشبه ، مشبه به ، ادات تشبيه و وجه شبه پايه هاي تشبيه اند.
مشبه : چيزي يا كسي است كه قصه مانند كردن آن را داريم.
مشبه به : چيزي يا كسي كه مشبه به آن مانند مي شود.
ادات تشبيه: واژه اي است كه نشان دهنده ي پيوند شباهت است اين واژه مي تواند حرف ،‌فعل و ... باشد.
وجه شبه : ويژگي يا ويژگي هاي مشترك ميان مشبه و مشبه به است.
وجه شبه معمولاً بايد در مشبه به بارزتر و مشخص تر باشد.
مشبه و مشبه به را طرفين تشبيه مي نامند. اين دو در تمام تشبيهات حضور دارند اما ادات و وجه شبه مي توانند حذف شوند.
براي فهم يك تشبيه بايد به سراغ مشبه به رفت كه مهم ترين پايه ي تشبيه است ؛ زيرا وجه شبه از آن استنباط مي شود.
غرض از تشبيه، توصيف ، اغراق ،‌مادي كردن حالات و ... است.
راز زيبايي تشبيه در همانندي هاي پيش بيني نشده اي است كه براي انسان كشف مي كند.
اين نوع تشبيه كه معمولاً مشبه به آن از حواس مردم عادي دورتر است،‌ذهن را با شگفتي، درنگ و تلاش همراه مي سازد و اين تلاش،‌منشأ لذت هنري است.

تشبيه بليغ

(1)      ايام گل چو عمر به رفتن شتاب كرد / ساقي به دور باده ي گلگون شتاب كن
(2) چو درياي خون شد همه دشت و راغ / جهان چون شب و تيغ ها چون چراغ
(3) كه ني ام كوهم ز صبر و حلم و داد / كوه را كي در ربايد تند باد
(4) تو سر و جويباري،‌تو لاله ي بهاري / تو يار غمگساري،‌تو حور دلربايي
(5)دست از مسن وجود چون مردان ره بشوي / تا كيمياي عشق بيابي و زر شوي

وجه شبه و ادات تشبيه را مي توان از تشبيه حذف كرد.
حذف وجه شبه سبب تلاش ذهني و كسب لذت ادبي بيشتر مي گردد و بر تأثير تشبيه مي افزايد. حذف ادات تشبيه، ادعاي اتحاد و هم ساني مشبه و مشبه به را قوت مي بخشد و تلاش و كندوكاو ذهن را افزون مي سازد.
تشبيهي كه ادات و وجه شبه آن حذف شود، «تشبيه بليغ» نام دارد.

  تشبيه بليغ بر دو نوع است:

1 – اسنادي ،‌كه در آن «مشبه به» به «مشبه» اسناد داده مي شود، مانند : علم نور است.
2 – اضافي كه آن را اضافه ي تشبيهي مي خوانند و در آن يكي از طرفين تشبيه به ديگري اضافه مي شود، مانند: درخت دوستي (مشبه به ، به مشبه) لب لعل (م شبه ، مشبه به) مس وجود، قد سرو و ... تشبيه بليغ رساترين ،‌زيباترين و مؤثرترين تشبيهات است. 

استعاره مصرحه (آشكار)

بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايه بان دارد / بهارعارضش خطي به خون ارغوان دارد
گلا و تازه بهارا ، تويي كه عارض تو / طراوت گل و بوي بهار من دارد

شاعر در توصيف طلوع خورشيد مي گويد:
هزاران نرگس از چرخ جهان گرد / فرو شد تا برآمد يك گل زرد
نفسي بيا و بنشين ، سخني بگو و بشنو / كه به تشنگي به مردم بر آب زندگاني

استعاره ي مصرحه : بيان «مشبه به» و اراده ي تمامي اركان تشبيه.
در استعاره لفظ در غيرمعني اصلي به كار مي رود.
مصرحه (:آشكار) ناميدن اين استعاره به سبب آن است كه از طريق مشبه به،‌به آساني مي توان به وجه شبه و مشبه دست يافت.
غرض از استعاره ي مصرحه : اغراق ، تأكيد، ايجاز ،‌محسوس و عيني كردن امور و ... است. تشبيه ادعاي همانندي و استعاره ادعاي يك ساني است.
در استعاره، ‌تشبيه به فراموشي سپرده مي شود؛ گويي كه مشبه فردي از افراد مشبه به است.
استعاره ذهن را با شگفتي، درنگ و جست و جو رو به رو مي سازد و زيبايي آن نيز برخاسته از همين معني است. استعاره از تشبيه رساتر و خيال انگيزتر و در برانگيختن عواطف، مؤثرتر است؛ زيرا خود از درون تشبيه بليغ كه رساترين نوع تشبيه است – خلق مي شود.

شر كه آن ديد، دشنه باز گشاد    /    پيش آن خاك تشنه رفت چو باد

در چراغ  دو  چشم او  زد  تیغ             نامدش کشتن  چراغ  دریغ

 

استعاره مكنيه‌، شخصيت بخشي (تشخيص)

به صحرا شدم ؛ عشق باريده بود
تو را از كنگره ي عرش مي زنند صفير / ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
قضا چون ز گردون فرو هشت پر / همه زيركان كور گردند و كر
استعاره ي مكنيه (كنايي) : مشهبي است كه به همراه يكي از اجزا يا ويژگي هاي مشبه به مي آيد. اين ويژگي وجه شبه يا يكي از وجه شبه هاي بين مشبه و مشبه به است. اين جزء يا ويژگي مي تواند به مشبه اضافه گردد يا به آن اسناد داده شود. استعاره مكنيه اي كه از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست آيد، همان است كه «اضافه ي استعاري » خوانده مي شود.
استعاره ي مكنيه اي كه مشبه به آن «انسان» باشد ، «تشخيص» يا «انسان انگاري» نام دارد.
زيبايي استعاره ي مكنيه در گرو جزئي است كه از مشبه به انتخاب و به همراه مشبه ذكر مي شود.
استعاره مكنيه از استعاره ي مصرحه و تشبيه ، بليغ تر و مؤثرتر است ؛ زيرا ذهن براي فهم آن به دقت ، تأمل و تلاش بيشتري نياز دارد. 

ابر می گرید و می خندد  ازآن گریه چمن.

حقيقت و مجاز

طاقت سر بريدنم باشد / وز حبيبم سير بريدن نيست
يكي درخت گل اندر ميان خانه ي ماست / كه سروهاي چمن ، پيش قامتش پستند

«سربريدن» و «سير بريدن» به كار رفته است. «سر» در اولين مصراع، حقيقت و به معني يكي از اندام هاي آدمي است كه جايگاه مغز است و چشم و گوش و بيني و ...در آن جاي دارند.
«سر» در دومين مصراع مجاز و به معني «انديشه، قصد و تصميم» است. بقيه ي مصراع «قرينه» است؛ زيرا ذهن را از توجه به معني حقيقي باز مي دارد. علاقه اي كه ميان دو معني وجود دارد، اين است كه سر «محل و جايگاه» انديشه است و به همين دليل مي توان سر را در معني فكر و انديشه بكار برد.
«درخت گل» يك مجاز است ؛ زيرا در غيرمعني اصلي خود – يعني ، يار – به كار رفته است . بقيه ي كلمات قرينه اند؛ زيرا ذهن را از توجه به معني حقيقي – يعني «بوته گل» باز مي گردانند» و به جست و جوي معناي مجازي – يعني «يار» بر مي انگيزاند. علاقه اي كه گل و يار را به هم مي پيوندد و اجازه مي دهد تا يكي به جاي ديگري به كار رود، «شباهت» است؛ زيرا يار در زيبايي چون درخت گل است.
درخت گل يك استعاره مصرحه است؛ زيرا «مشبه به » تشبيهي است كه «مشبه» آن «يار» و اكنون به جاي آن بكار رفته است.
در مي يابيد كه «استعاره» نيز «مجاز» است؛ مجازي كه علاقه ي آن «شباهت» مي باشد. «استعاره»از سويي با مجاز مرتبط است؛ زيرا در غير معني اصلي به كار مي رود و از سويي به تشبيه مي رسد زيرا مشبه بهي است كه به جاي مشبه آمده است.
حقيقت :
اولين و رايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي رسد.
مجاز :
به كار رفتن واژه اي است در غيرمعني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه.
علاقه :
پيوند و تناسبي است كه ميان حقيقت و مجاز وجود دارد اگر علاقه نباشد مجاز هم نخواهد بود.
قرينه :
نشانه اي است كه ذهن را از حقيقت باز مي دارد و بر دو نوع است:
لفظي و معنوي
بيشتر قرينه ها لفظي اند و منظور از قرينه ي معنوي ، شرايط زمان و مكان و ... است كه مجاز بودن واژه را نشان مي دهد.
مجاز از اين رو در زبان پديد مي آيد كه الفاظ محدود و معاني نامحدودند. مجاز علاوه بر خيال انگيز بودن زبان را وسعت مي بخشد و در سخن موجب ايجاز و مبالغه مي شود.
تلاشي كه مجاز در ذهن مي آفريند راز هنري بودن و زيبايي آن است. استعاره از سويي باتشبيه و از سوي ديگر با مجاز مرتبط است.
توجه : كلماتي مانند شير كه چند معني لغوي دارند مجاز نيستند.

1 – حقيقت چيست؟ اولين و رايج ترين معنايي است كه از يك واژه به ذهن مي رسد.

 2 – مجاز را تعريف كنيد؟ به كار رفتن واژه اي است در غيرمعني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه

 3 – قرينه را تعريف كنيد؟ نشانه اي است كه ذهن را از حقيقت باز مي دارد.

 4 – چند نوع قرينه داريم نام ببريد؟ لفظي – معنوي.

 5 – منظور از قرينه معنوي چيست؟ شرايط زمان و مكان و ... است كه مجاز بودن واژه را نشان مي دهد. 

 

علاقه هاي مجاز(این درس ویژه ی  رشته ی انسانی است)

پيش ديوارآن چه گويي،‌هوش دار / تا نباشد در پس ديوار گوش
دست در حلقه ي آن زلف دوتا نتوان كرد / تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي / چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
«گوش» اندام شنوايي آدمي و در اين معنا « حقيقت» است؛ بنابراين نمي تواند در پس ديوار بيايد و همين نكته قرينه اي است كه ذهن را به جست و جوي معني مجازي وا مي دارد. معني مجازي گوش در اين بيت «انسان جا سوس» است. علاقه اي كه گوش را به انسان جاسوس مي پيوندد ، «علاقه ي جزئيه» نام دارد. زيرا گوش جزئي از انسان و اندام شنوايي اوست.
در مثال دوم ، شاعر از دست كردن در حلقه ي زلف سخن گفته است. آن چه مي تواند در حلقه ي زلف جا گيرد، تمام دست نيست، بلكه انگشتان است كه بخشي از دست مي باشد. علاقه اي كه ميان دست و انگشتان دست وجود دارد، «علاقه ي كليه» نام دارد؛ زيرا كل دست ذكر شده و تنها جزئي از آن كه انگشتان باشد – اراده شده است.
در شاهد سوم، شاعر از ديرپايي شب مي نالد و آن گاه با خود مي گويد: امشب،‌آفتاب در اين انديشه نيست كه طلوع كند. او به جاي انديشه از چه واژه اي استفاده كرده است؟
«سر» مجازي است كه در مصراع اول به كار رفته است. مضاف بودن سر قرينه است تا في طلب دريابد كه سر در معني انديشه آمده است. علاقه اي كه خلق چنين مجازي را ممكن مي سازد، «علاقه محليه» نام دارد؛ زيرا سر محل و جايگاه انديشه است. اين علاقه از رايج ترين علاقه ها در ادب فارسي است.
علاقه : پيوندي است كه ميان حقيقت و مجاز وجود دارد.
آفرينش مجاز با وجود علاقه صورت مي گيرد

جزئيه : جزيي از يك چيز به جاي تمام آن به كار مي رود.
كليه : تمام يك چيز به جاي جزئي از آن مي آيد.
محليه :‌محل چيزي به جاي خود آن چيز مي آيد.
سببيه : سبب چيزي جانشين خود آن چيز مي شود.
لازميه : چيزي به دليل همراهي هميشگي با چيزي،‌به جاي آن بكار مي رود
آليه : ابزاري جانشين كاري مي شود كه با آن ابزار انجام مي شود.
علايق نامحدودند و نبايد آن ها را در شمار خاصي محدود كنيم چرا كه در اين صورت هنرمندان را از خلق مجازهاي نو باز مي داريم. گاه مجاز را با بيش از يك علاقه مي توان با حقيقت پيوند داد.

‌كنايه

نرفتم به محرومي ازهيچ كوي / چرا از در حق شوم زرد روي
هنوز از دهن بسوي شيرآيدش / همي راي شمشير و تير آيدش
شاعر در مصراع اول ادعا مي كند كه از هيچ درگاهي محروم بازنگشته است و به استناد اين سخن، دليلي نمي بيند كه از درگاه خداوند – بخشنده ي مطلق است – محروم و زرد روي باز گردد، خجالت بكشد و شرمنده شود.
با كمي تأمل در مصراع دوم در مي يابيم كه او «زرد روي شدن» را در معناي بي نصيب ماندن و شرمنده شدن به كار برده است. علتي كه او توانسته چنين معنايي را از «زرد رويي» اراده كند آن است كه بارزترين نشانه ي شرمندگي و بي نصيبي، زرد شدن چهره آدمي است. اين گونه بيان را به سبب پوشيدگي آن «كنايه» مي گوييم؛ يعني بيان نشانه ي يك چيز و اراده كردن خود آن چيز دريافت و فهم كنايه همواره از طريق معني معني صورت مي گيرد؛ براي مثال،‌زردرويي يك معني دارد كه آن زرد رنگ شدن چهره ي آدمي است و يك معني دارد كه آن خجل شدن و شرمنده گشتن است. قصد شاعر از بيان كنايه، وادار كردن مخاطب به تلاش ذهني،‌ايجاد حالت،‌اعجاب در او و محسوس ساختن يك حالت است.
مصراع نخست بيت دوم (هنوز از دهن بوي شيرآيدش) كنايه اي دارد كه امروز نيز در سخن جاري و رايج است. بسياري از شما اين كنايه را شنيده و شايد خود نيز آن را به كار برده ايد.
در اين جمله قرينه اي نيست تا نشان دهد كه الفاظ در معني مجازي به كار رفته اند؛ يعني ، الفاظ همه حقيقت اند اما مقصود گوينده هرگز آن نيست كه اگر دهان او را ببويم، بوي شير خواهد داد بلكه مقصود وي «كودك بودن» اوست . شاعر از بيان آشكار اين نكته روي ي گرداند ولي آشكارترين نشانه ي كودكي را كه هرگز از كودكي جدا نيست – ذكر مي كند تا مخاطب از طريق معني و با تلاش ذهني به مقصود دست يابد.
گوينده با استفاده از اين كنايه «كودك بودن» را محسوس ساخته و مخاطب را به درنگ و تأمل واداشته است.
كنايه : پوشيده سخن گفتن است درباره ي امري.
كنايه ،‌دريافت معني است از طريق استدلال
كنايه سبب درنگ خواننده است، ذهن او را به تلاش وا مي دارد و حالات را براي او محسوس مي سازد.
كنايه ادعاي خود را با دليل همراه مي سازد، از اين رو مخاطب توان انكار آن را ندارد و آن را مي پذيرد.

 

اين بدبخت ها  سال آزگار يك بار   برايشان  چنين پايي مي افتد.

يكي از حضّار  كه كبّاده ي شعر و ادب مي كشيد...

نكند بوي كباب چنان مستش كند كه دامنش از دست برود

واج آرايي

 جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد / هر كس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد / كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز
شب است و شاهد و شمع و شراب و شيريني / غنيمت است چنين شب كه دوستان بيني
خواب نوشين بامداد رحيل / باز دارد پياده را ز سبيل

در مثال اول صامت «ج» ؛ صامت «ن» ومصوت « آ » بیش از واج های دیگر تکرار شده اند.
در مثال دوم‌،‌شاعر صامت «خ» را در آغاز هفت واژه آورده است ؛ يعني «خ» بيش از هر صامت ديگري تكرار شده و همين امر بر موسيقي دروني بيت مؤثر بوده و بر تأثير و زيبايي آن افزوده است. اين تكرار «واج آرايي» گفته اند؛ زيرا آرايه اي است كه از تكرار يك واج حاصل مي شود.
واج آرايي : تكرار يك واج (صامت يا مصوت) است در كلمه هاي يك مصراع يا بيت، به گونه اي كه آفريننده ي موسيقي دروني باشد و بر تأثير شعر بيفزايد.
توجه : موسيقي برخاسته از واج آرايي صامت محسوس تر است. 

رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار  /  دستم اندر ساعد ساقي سيمين ساق بود

براو راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم چرخ چاچی بخاست

 

سجع

توانگري به هنر است نه به مال و بزرگي به عقل است نه به سال.
هر چه در دل فرو آيد، در ديده نكو نمايد.
مال از بهر آسايش عمر است نه عمر از بهر گرد كردن مال.
در مثال اول ، كلمات «مال و سال» كه در پايان دو جمله آمده اند هم وزن اند و واج هاي پاياني آن ها نيز يكي است. در مثال دوم، كلمه هاي «آيد و نمايد» كه در پايان دو جمله آمده اند هم وزن نيستند اما واج هاي آخر آن ها يكسان است.
در مثال سوم ، دو كلمه ي «عمد و مال» كه در پايان دو جمله آمده اند فقط هم وزن اند.
آرايه ي سجع زماني پديد مي آيد كه سجع ها در پايان دو جمله بكار روند و آهنگ دو جمله را به هم نزديك سازند. درست مانند قافيه كه در پايان مصراع ها يا بيت ها مي آيد. اگر سجع ها در يك جمله در كنار هم به كار روند‌«تضمين المزدوج» ناميده مي شود. سجع‌: يك ساني دو واژه در واج يا واج هاي پاياني ، وزن يا هر دوي آن هاست.
آراي ي سجع در كلامي ديده مي شود كه حداقل دو جمله باشند زيرا سجع ها بايد در پايان دو جمله بيايند تا آرايه ي سجع آفريده شود. 

انواع سجع

همه كس را عقل خود به كمال نمايد و فرزند خود به جمال
الهي اگر كاسني تلخ است، از بوستان است و اگر عبدالله مجرم است، از دوستان است. هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند.
محبت را غايت نيست، از بهر آن كه محبوب را نهايت نيست
متكلم را تا كسي عيب نگيرد سخنش صلاح نپذيرد.
ملك بي دين باطل است و دين بي ملك ضايع
به كلمات مسجع در مثال اول (كمال و جمال) ،‌دوم (بوستان و دوستان) و سوم (نشيند و نبيند) بنگريد،‌اين كلمات هم وزن اند وواج هاي پاياني آن ها نيز يكي است اين نوع سجع را متوازي گويند.
در مثال چهارم و پنجم، پايه هاي سجع (غايت و نهايت، نگيرد و نپذيرد) در واج هاي آخر يك سان اند و هم وزن نيستند اين نوع سجع را «مطرّف» گويند.
در مثال ششم ، كلمات (باطل و ضايع) فقط هم وزن اند. اين نوع سجع را «متوازن» گويند.
سجع : يك ساني دو كلمه در واج هاي پاياني يا وزن يا هر دوي آن هاست.
انواع سجع :‌اشتراك در واج هاي پاياني = سجع مطرّف
اشتراك در وزن = سجع متوازن
اشتراك در واج هاي پاياني + اشتراك در وزن = سجع متوازي
سجع در نثر و شعر به كار مي رود. فايده ي آن ايجاد موسيقي در نشر و افزايش موسيقي در شعر است.
سجعي كه به تكلف خلق شود، ارزش هنري ندارد. نثر و شعري كه سجع در آن بكار رود مسجع ناميده مي شود

ذکر او مرهم دل مجروح است و مهر او بلانشینان را کشتی نوح است.

چشم ما را ضياي خود ده  و ما   را آن ده كه آن  به

 

  موازنه :

تقابل سجع هاي متوازن در دو يا چند جمله است كه به هم آهنگي آن مي انجامد. آرايه ي موازنه در شعر شاعراني چون مسعود سعد و سعدي به فراواني يافته مي شود. 

 

موازنه اي كه ، همه سجع هاي آن متوازي باشد «ترصيع» نام دارد. 

برگ  بی برگی  بود  ما را  نوال

مرگ بی مرگی  بود ما را  حلال

 

  جناس

گلاب است گويي به جويش روان / همي شاد گردد زبويش روان

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست/ عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد

اي مهر تو در دلها وي مهر تو بر لبها/ وي شور تو در سرها وي سر تو در جان ها

آن كس است اهل اشارت كه بشارت داند/ نكته هاست بسي محرم اسرار كجاست

 

كار دلم به جان رسد كارد به استخوان رسد/ ناله كنم بگويدم : دم مزن و بيان مكن

به ابيات اول و دوم دقت كنيد. در هر يك از آنان ها دو واژه مي يابيد كه در لفظ مشترك و در معني متفاوت اند؛ يعني ، صامت ها و مصوت ها آن ها از نظر نوع و تعداد و ترتيب يكسان است؛ مانند: «روان و روان» در بيت اول «هزاران هزاران» در بيت دوم . اكنون به بيت هاي بعدي نگاه كنيد.
در اين بيت ها واژه هايي را مي يابيد كه در يك مصوت كوتاه يا يك صامت اختلاف دارند، مانند : «مهر و مُهر ،‌سَر و سِر» در بيت سوم «اشارت و بشارت» در بيت چهارم.
در آخرين بيت نيز «كارد» يك صامت بيش از «كار» دارد و تنها متفاوت آن در همين نكته است. اين هم جنس و شباهت تام ياناقص واژه ها را در لفظ جناس مي گويند. نيكوترين جناس آن است كه با اقتضاي معني در گفتار پديد آيد؛ به گونه اي كه نتوان جاي آن را با هيچ واژه اي ديگر عوض كرد. به دو كلمه ي هم جنس با معني متفاوت كه در يك مصراع يا بيت به كار مي رود «اركان جناس» گويند.
جناس :‌يكساني و هم ساني دو يا چند واژه است در واج هاي سازنده با اختلاف در معني.
دو كمله ي هم جنس گاه جز معني هيچ گونه تفاوتي با هم ندارند و گاه علاوه بر معني، در يك مصوت يا صامت با هم متفاوت اند. ارزش جناس به موسيقي و آهنگي است كه در كلام خلق مي كند و زيبايي جناس در گروه ارتباط آن با معني كلام است.
جناس در شعر و نثر به كار مي رود.

خرامان بشد سوی آب روان / چنان چون شده بازجید روان

باید به مژگان رفت گرد از طور سینین / باید به سینه رفت زین جا تا فلسطین

 

انواع جناس 

جناس تام

بردوخته ام ديده چو باز از همه عالم / تا ديده ي من بر رخ زيباي تو باز است
برادر كه در بند خويش است نه بردار، نه خويش است

در مثال نخستين واژه ي «باز» دو بار به كار رفته است؛ بار اول به معني پرنده ي شكاري و باز دوم به معني گشاده است. اين دو كلمه در معني متفاوت اند اما در لفظ هيچ گونه تفاوتي ندارند.
در مثال دوم «خويش» در پايان دو جمله به كار رفته است؛ «خويش» اول به معني خود و «خويش» دوم به معني قوم و خويش است. دو واژه در تلفظ يكي، اما در معني مختلف اند.
جناس تام : يك ساني دو واژه در تعداد و ترتيب واج هاست ارزش موسيقايي جناس تام در سخن بسيار است. 

جناس ناقص حركتي
اختلاف در مصوت هاي كوتاه ( حركات)

شكر كند چرخ فلك، از مَلِك و مُلك و مَلَك / كز كرم و بخشش او، روشن و بخشنده شدم
گرم باز آمدي محبوب سيم اندام سنگين دل / گل از خارم برآوردي و خار از پاي و پاي از گل

در بيت نخستين ، سه واژه ي «مَلك، مُلك، مَلَك» به كار رفته اند. صامت هاي هر سه واژه يكسان اما مصوت هاي كوتاه آنان با هم متفاوت است.
در بيت دوم، دو واژه ي گل و گل يك مصوت كوتاه دارند كه با هم تفاوت دارد و صامت هاي «گ و ل » در هر دو واژه يكي است.
جناس ناقص حركتي : يك ساني دو يا چند واژه در صامت ها و اختلاف آن ها در مصوت هاي كوتاه است تكرار صامت ها ،‌موسيقي دروني مصراع را پديد مي آورد. 

جناس ناقص اختلافي اختلاف حرف اول، وسط و آخر

هر تير كه در كيش است، گر بر دل ريش آيد / ما نيز يكي باشيم از جمله ي قربان ها
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد / بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد

در مثال نخستين ، دو واژه ي «كيش و ريش» تنها در صامت آغازين با هم متفاوت اند و هم ساني دو صامت ديگر در ايجاد موسيقي داخلي مصراع مؤثر است.
در بيت دوم نيز دو واژه ي «بخت و رخت» در حرف اول با هم تفاوت دارند و هم ساني ديگر صامت ها و مصوت ها از عوامل ايجاد موسيقي در مصراع دوم است.
جناس ناقص اختلافي : اختلاف دو كلمه در حرف اول، وسط و يا آخر است. اين نوع جناس نيز در آفرينش موسيقي لفظي مؤثر است. 

 

جناس ناقص افزايشي
افزايش در اول، وسط و آخر

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش / كه بد به خاطر اميدوار ما نرسد
شادي مجلسيان در قدم و مقدم تو است / جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت
دستم نداد قوت رفتن به پيش دوست / چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

در اولين مثال،‌دو واژه ي «رنج و مرنج» به كار رفته اند. واژه ي رنج سه صامت و واژه ي مرنج چهار صامت دارد. اضافه شدن يك صامت به آغاز اولين واژه ،‌تنها اختلاف دو كلمه است. هم ساني سه صامت ديگر از اسباب ايجاد موسيقي دروني مصراع اول است. در مثال دوم نيز واژه ي «مقدم» يك صامت بيش از كلمه ي «دو قدم» دارد و اين صامت در آغاز آن افزوده شده است. در كنار هم آمدن «قدم » و «مقدم» و هم ساني سه صامت اين دو كلمه بر موسيقي اين بخش از مصراع مي افزايد.
در سومين مثال، واژه ي «دوست» يك حرف بيش تر از «دست» دارد و اين افزايش در وسط آن صورت گرفته است. آمدن اين دو واژه در آغاز و پايان مصراع اول و هم ساني اين دو در بقيه ي صامت ها در موسيقي و آهنگ مصراع مؤثر است.
جناس ناقص افزايشي: اختلاف دو واژه است در معني و تعداد حروف

  يادآوري:
دو واژه در سه حالت،‌جناس ناقص دارند:

1 – اختلاف در مصوت هاي كوتاه (حركتي)
2 – اختلاف در نوع حروف ( اختلافي)
3 – اختلاف در تعداد حروف (افزايشي)
ارزش جناس ناقص به موسيقي لفظي است كه در كلام مي آفريند. 

 

اشتقاق

 

ز مشرق سر كوي ،‌آفتاب طلعت تو / اگر طلوع كند طالعم همايون است
اگر تو فارغي از حال دوستان، يارا / فراغت از تو ميسر نمي شود ما را

در مثال نخستين، سه واژه ي «طلعت ، طلوع و طالع» به كار رفته اند. اين واژه ها با هم جناس نمي سازند اما هر سه در سه صامت «ط ، ل،‌ع» مشترك اند.اين اشتراك صامت ها كه از هم ريشه بودن واژه ها برمي خيزد،‌مسؤوليتي دل نشين را در سراسر بيت به وجود آورده است. در بديع استفاده از واژگان هم ريشه را «اشتقاق» مي نامند.
در بيت دوم دو كلمه ي «فارغي و فراغت» در آغاز مصراع اول و دوم بكار رفته است.
اين دو واژه نيز كه از يك ريشه (فزع) ساخته شده اند، چند واج يك سان دارند و اين يك ساني واج ها از اسباب غناي موسيقي شعر است.
اشتقاق : هم ريشگي دو يا چند كلمه است كه سبب مي شود واج هاي آن ها يكسان باشد. تكرار اين واج هاي همانند، بر موسيقي دروني سخن مي افزايد.
توجه :‌جناس هاي هم ريشه اشتقاق نيز خواهند داشت.

 

  تكرار و تصدير

گفتن ز خاك بيشترند اهل عشق من / از خاك بيشتر نه كه از خاك كم تريم
خيال روي كسي در سراست هر كس را / مرا خيال كسي كز خيال بيرون است

واژه ي «خاك» سه بار و واژه ي «بيش تر» دو بارتكرار شده اند. اين تكرار ناپيدا كه تا به جست و جوي واژگان تكراري برنخيزيم، نمي توانيم از آن آگاه شويم آرايه اي است كه «تكرار» خوانده مي شود و موسيقي درني شعر برخاسته از آن است.
در دومين مثال، كلمه هاي «خيال» و «كس» هر يك، سه بار تكرار شده اند و به تقريب مي توان گفت كه 3/1 واژه هاي بيت تكراري است . آهنگ دل نواز شعر تا حد زيادي از آرايه ي «تكرار» حاصل مي شود.
تكرار : تكرار يك يا چند كلمه است در شعر، به گونه اي كه بتواند برموسيقي دروني بيفزايد و تأثير سخن را بيشتر سازد. اگر واژه اي در آغاز و پايان بيتي تكرار شود، آن را «تصدير» مي نامند. تكرار زماني پديد مي آيد كه كلمه اي دوبار يا بيشتر تكرار شود. 

 

مراعات نظير

ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد / چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
مجنوب رخ ليلي چو قيس بني عامر / فرهاد لب شيرين چون خسرو پرويزم

ارغوان، سمن،‌نرگس و شقايق نام گل هايي است كه در بيت آمده اند. گويي هر يك نام ديگري را كه نظيرو هم جنس آنان بوده، به ياد شاعر آورده است . زيبايي و تناسبي كه در بيت احساس مي شود از اين نام ها پديد مي آيد.
شاهد دوم را بخوانيد، هر مصراع، داستان عاشقانه اي را به ياد شما مي آورد.نخستين مصراع نام «مجنون، ليلي و قيس بني عامر» را در بردارد. مجنون لقب قيس بني عامر است كه عاشق ليلي است و داستان ليلي و مجنون سرگذشت دل دادگي اين دو است. در مصراع دوم، فرهاد و شيرين و خسرو و پرويز قهرمانان داستان خسرو شيرين اند. تناسبي كه در مصراع اول و دوم احساس مي شود، آن جاست كه نام هايي كه در هر مصراع آمده اند نام قهرمانان يك داستان است و اين تناسب، زيباي مي آفريند.
مراعات نظير: آوردن واژه هايي از يك مجموعه است كه با هم تناسب دارند. اين تناسب مي تواند از نظر جنس، نوع،‌مكان،‌زمان،‌همراهي و ... باشد.
مراعات نظير سبب تداعي معاني است. اين آرايه موجب تكاپوي ذهن مي شود در جست و جوي هم زاد و هر نوع تناسب به شرط آگاهي مي تواند يادآور اين هم زاد باشد. مراعات نظير بيش از همه آرايه ي ديگري در شعر و نثر فارسي بكار رفته است.

 

تلميح

ما قصه ي سكندر و دارا نخوانده ايم / از ما به جز حكايت مهر و وفا مپرس
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند / جرمش اين بود كه اسرا هويدا مي كرد

در شاهد نخست، شاعر با آوردن دو نام اسكندر و دارا به ماجراهاي نبرد اسكندر مقدوني و داريوش سوم پادشاه هخامنشي اشارتي دارد و اين اشارت، براي كسي كه از آن آگاه باشد، اين دانسته ي تاريخي را به ياد مي آورد. تداعي اين رويداد كه موسيقي معنوي بيت بدان وابسته است. ذهن را به تلاش وا مي دارد و سبب كسب لذت ادبي مي گردد. در مصراع دوم «مهر و وفا» بيش تر يادآور عشق و دوستي است اما نام داستاني نيز بوده است. داستاني عاشقانه كه قهرمانانش «مهر» و «وفا» نام داشته اند و كسي كه اين اشاره ي باريك و لطيف را بداند، از بيت بيش تر لذت خواهد برد.
مثال دوم يادآور ماجراي بردار كردن حسين بن منصور حلاج، عارف مسلمان ايراني است كه بي آن كه سخن وي فهم شود، در سال 309 ه. ق در بغداد كشته و سوزانده شد. اشاره ي شاعرانه حافظ چنين داستان پرماجرايي را براي خواننده تداعي مي كند و او از اين تداعي لذت مي برد.
تلميح : اشاره اي است به بخشي از دانسته هاي تاريخي، اساطيري و ...
ارزش تلميح به ميزان تداعي اي بستگي دارد كه از آن حاصل مي شود. هر قدر اسطوره ها و داستان هاي مورد اشاره لطيف تر باشند تلميح تداعي لذت بخش تري را به وجود مي آورد. لازمه ي بهره مندي از تلميح آگاهي از دانسته ي است كه شاعر يا نويسنده بدان اشاره مي كند. تلميحات گاه مانند مثال او و آخر، مراعات نظير هستند. 

تضمين

چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت / شيوه ی« جنات تجري تحت الانهار» داشت
چه خوش گفت فردوسي پاك زاد / كه رحمت بر آن تربت پاك باد
«ميازار موري كه دانه كش است / كه جان دارد و جان شيرين خوش است»
درويش بي معرفت نيارامد تا فقرش به كفرانجامد، «كاد الفقر و ان يكون كفرا».
در مصراع اول شاعر بخشي از آيه هشتم سوره البينه (98) را در كلام خويش عيناً به كار برده است. او ضمن آن كه در بيان مقصود خويش از اين آيه استفاده كرده، با ايجاد تنوع در كلام سبب شده است كه ذهن به وادي ديگري پاي نهد.در شاهد دوم، سعدي بيتي را عيناً از فردوسي در سخن خوش آوره و خود با ذكر نام فردوسي به اين نكته اشاره كرده است. در آخرين شاهد ، سعدي بخشي از يك حديث را به عينه در كلام خويش آورده و به اصطلاح آن را تضمين كرده است. ارزشمندي اين تضمين، ايجازي است كه در آن وجود دارد.
تضمين : آوردن آيه، حديث ،‌مصراع يا بيتي از شاعري ديگر را در اثناي كلام تضمين گويند. تضمين با ايجاد تنوع سبب التذاذ(لذت بردن) خواننده مي شود. پديد آورنده ايجاز در كلام است و آگاهي شاعر را از موضوعات مختلف نشان مي دهد.

تضاد

 

گفتي به غم بنشين يا از سرجان برخيز / فرمان بدمت جانا، بنشينم و برخيزم
شادي ندارد آن كه ندارد به دل غمي / آن را كه نيست عالم غم، نيست عالمي
تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد / دگران روند و آيند و تو همچنان كه هستي
در بيت اول، دو فعل (بنشين و برخيز) به كار رفته است. اين دو فعل از نظر معني ضد يك ديگرند. شادي كلمه اي است كه بيت با آن آغاز شده و غم كه متضاد آن است. (حضور و غيبت) در مصراع اول و (روند و آيند) در مصراع دوم با يك ديگر تضاد دارند.
تضاد : آوردن دو كلمه با معني متضاد است در سخن براي روشنگري ، زيبايي و لطافت آن تضاد قدرت تداعي دارد و از اين رو سبب تلاش ذهني مي شود . تضاد در شعر و نثر به كار مي رود.

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد/  دوستي ومهر بر يك عهد و يك ميثاق بود

بر در شاهم گدايي نكته اي در كار كرد/ گفت بر هر خوان كه بنشينم خدا رزاق بود

 

تناقض  (پارادوكس):

هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي / من در مين جمع و دلم جاي ديگر است
كي شود اين روان من ساكن / اين چنين ساكن روان كه منم
كوش ترحمي كو كز ما نظر نپوشد / دست غريق يعني فرياد بي صدايم
از تهي سرشار، جويبار لحظه ها جاري است.
در بيت اول ،‌«حاضر و غايب» به هم اضافه شده اند و غايب، صفت حاضر واقع گرديده است.
به تعبير ديگر، اين دو صفت متناقض اند. موسيقي معنوي بيت، از اين آرايه ي شاعرانه – كه نوعي تناقض است – پديد مي آيد. اين آرايه را تناقض (پارادوكس) مي ناميم.
در مثال دوم ، واژه هاي «ساكن» و «روان» هر يك دو بار بكار رفته است . اين دو واژه ضد يكديگرو به تعبيري دقيق متناقض اند. يعني بود يكي بدون ترديدف نبود ديگري را در پي خواهد داشت اما شاعر در مصراع دوم با اين دو واژه چه كرده است.«روان» را صفت «ساكن» قرارداده و هنرمندانه مخاطب خويش را اقناع كرده است كه امري را كه عقلاً غيرممكن به نظ مي رسد، بپذيرد. اين آرايه ي هنرمندانه ذهن مخاطب را درگير مي كند و به كاوش وا مي دارد.به اين ترتيب، تلاش ذهني لذت بيشتري را عايد خواننده خواهد كرد.
در مثال سوم، شما با تركيب «فرياد بي صدا» رو به رو مي شويد.
تناقض (پارادوكس): آوردن دو واژه يا دو معني متناقض است در كلام، به گونه اي كه آفريننده ي زيبايي باشد. زيبايي تناقض در اين است كه تركيب سخن به گونه اي باشد كه تناقض منطقي آن از قدرت اقناع ذهني و زيبايي آن نكاهد.  (نمونه های دیگر : روشن تر از خاموشی ، خفتگان بیدار ،شولای عریانی ، فقیران منعم،گدایان شاه)‌

حس آميزي

ببين چه مي گويم.
خبر تلخي بود.
بود بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم/ شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
گوينده از شما مي خواهد كه سخن و گفته ي او را ببينيد، يعني به جاي شنيدن ، سخن او را ببينيد. اين آميختن دو حس را با يك ديگر «حس آميزي» گويند.
ما بو را از طريق حس بويايي و با بيني احساس مي كنيم اما شعر اين دو حس را با يكديگر آميخته و اين از عوامل ايجاد موسيقي معنوي در شعر اوست.
حس آميزي : آميختن دو يا چند حس است در كلام، به گونه اي كه با ايجاد موسيقي معنوي به تأثير سخن بيفزايد و سبب زيباي آن شود. 

صدای شکفتن دل با نسیم محبت مشام جان را می نوازد.

ايهام

بي مهر رخت،‌روز مرا نور نمانده است / و ز عمر مرا جز شب ديجور نمانده است
خانه زندان است و تنهايي ضلال / هر كه چون سعدي گلستانيش نيست
در بيت نخست واژه مهد چند معني دارد: بدون محبت روي تو، روز من سياه است. اكنون مهر را به معني خورشيد بگيريد معني مصراع يعني اينكه :‌بدون خورشيد روي تو روز من سياه است. به احتمال قوي قصد شاعر معني دوم ، يعني خورشيد بوده است. اما او خواسته با ذهن خواننده بازي كند تا نخست به معني اي كه درست نيست دل خوش كند و سپس معني درست را دريابد. اين سرگرداني ذهن، منشأ لذتي است كه خواننده احساس مي كند. اين بازي شاعرانه را (ايهام ) مي خوانيم.
ايهام : آوردن واژهاي است با حداقل دو معني كه يكي نزديك به ذهن و ديگري دور از ذهن باشد. مقصود شاعر معمولاً معني دور و گاه هر دو معني است. در ايهام،‌واژه يا عبارت به گونه اي است كه ذهن بر سر دو راهي قرار مي گيرد و نمي تواند در يك لحظه يكي از دو معني را انتخاب كند. زماني مي توانيم آرايه ايهام را دريابيم كه از معاني مختلف واژه ها و عبارت ها آگاه باشيم.

گفتم غم تودارم گفتا غمت سرآید/ گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

جان ريخته شد با تو، آميخته شد با تو / چون بوي تو دارد جان ،‌جان را هله بنوازم

باغبان محبت همیشه نگران پرپر شدن غنچه هااست.

ايهام تناسب

چنان سايه گسترد بر عالمي / كه زالي نينديشد از رستمي
ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي است / حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي است
در شاهد نخستين ، واژه (زال) به كار رفته است. با بودن واژه رستم در پايان مصراع ذهن آدمي به سوي اين معني مي رود كه زال در اين مصراع نام پدر رستم است در حالي كه اين معني درست نيست. زال در اين جا به معني پيرزن (پيرسفید موي) است. اين ترديد و دودلي ، ذهن را به تكاپو و جست و جوي معني درست وا مي دارد و سبب اين تكاپو همان كاربرد واژه زال است كه دو معني دارد. اين آرايه شاعرانه را (ايهام تناسب) مي ناميم زيرا در آن واژه اي با دو معني به كار مي رود يك معني آن قطعاً پذيرفتني و درست است و معني ديگر با بعضي از اجزاي كلام تناسب دارد، يعني يك مراعات نظير دارد.
ايهام تناسب :‌آوردن واژه اي است با حداقل دو معني كه يك معني آن مورد نظر پذيرفتني است و معني ديگر نيز با بعضي از اجزاي كلام تناسب دارد.ايهم تناسب با درگير ساختن ذهن خواننده بر سر انتخاب يك معني، لذت ادبي ايجاد مي كند. تفاوت ايهام با ايهام تناسب در اين است كه در ايهام، گاه هر دو معني پذيرفتني است اما در ايهام تناسب تنها يك معني به كار مي آيد و معني دوم با واژه يا واژه هاي ديگر يك مراعات نظير مي سازد. ايهام تناسب در شعر سعدي و حافظ فراوان است.

ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي است / حال هجران تو چه داني كه مشكل حالي است

واژه ی ماه : به معنی محبوب شاعر و دیگری ماه آسمان کاربرد دارد که در معنی ماه آسمان ، با واژه های هفته و سال تناسب (مراعات نظیر) دارد.

 

‌لف و نشر

اي نور چشم مستان،‌در عين انتظارم / چنگي حزين و جامي بنواز يا بگردان
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي / من چشم تو را مانم، تو اشك مرا ماني
آن نه زلف است و بنا گوش كه روز است و شب است / و آن نه بالاي صنوبر كه درخت رطب است
معني آب زندگي و روضه ي ارم / جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
شاعر نخست دو مفعول (چنگي حزين و جامي) را بيان كرده و در پي آن دو فعل (بنواز و بگردان) را آورده است و اين تشخيص را كه كدام فعل از آن كدام مفعول به عهده ي مخاطب خويش نهاده است. ذهن در پي يافتن اين پيوند ، به تكاپو مي افتد و همين امر سبب التذاد ادبي خواننده است. بخشي از موسيقي معنوي بيت از اين آرايه برمي خيزد كه آن را «لف و نشر» مي گوييم.
لف و نشر : آوردن دو يا چند واژه است در بخشي از كلام كه توضيح آن ها در بخش ديگر آمده است. رابطه ي لف و نشر «مفعول و فعل» ،‌«فاعل و فعل» ، «مشبه و مشبه به» ، «مسنداليه و مسند» ،‌«اسم و متمم» ،‌«اسم و صفت» و ... است.
لف و نشر دو گونه است:
اگر نشرها به ترتيب توزيع لف ها باشد، «مرتب» ناميده مي شود و اگر چنين نباشد «مشوش» (به هم ريخته )ا ست.
لفت و نشر مرتب، ... تر از مشوش است. موسيقي معنوي كه از لف و نشر حاصل مي شود، به دليل درگيري ذهن براي يافتن ارتباط لف و نشرها است. 

 

اغراق (بزرگ نمایی)

كه گفتت برو دست رستم ببند؟ / نبند مرا دست،‌چرخ بلند
اگر چه نقش ديوارم به ظاهر از گران خوابي / اگر رنگ از رخ گل مي پرد، بيدار مي گردم
در مثال نخستين كه از شاهنامه انتخاب كرده ايم، رستم چنين ادعا مي كند كه فلك هم نمي تواند دست او را ببندد؛ يعني از نظر قدرت و توانايي براي خود صفتي مي آورد كه بيش از حد معمول است.ادعاي صفتي اين گونه كه گاه عقلاً و عادتاً پذيرفتني نيست «اغراق» مي ناميم. اغراق ذهن را به درگيري مي كشاند كه براي آن لذت بخش است و زيبايي بيت در همين اغراق نهفته است. اغراق در شاهنامه ي فردوسي بيش از هر اثر ديگري به كار رفته اس؛ زيرا مناسب ترين ابزار براي تصويرجهاني حماسي است. در مثال دوم، شاعر براي اثبات اين كه خوبش سبك است ادعا مي كند كه حتي اگر رنگ از روي گل بپرد ، بيدار مي شود. اين ادعا در عالم واقع پذيرفتني نيست اما در شعر نوعي خيال انگيزي پديد مي آورد كه در خواننده ايجاد لذت مي كند.
اغراق : ادعاي وجود صفتي در كسي يا چيزي است؛ به اندازه اي كه حصول آن صت در آن كس يا چيز بدان حد، محال يا بيش از حد معمول باشد.
اغراق از اسباب زيبايي و مخيل شدن شعر و نثر است. شاعر به ياري اغراق، معاني بزرگ را خرد و معاني خرد را بزرگ جلوه مي دهد.
زيبايي اغراق در اين است كه غيرممكن را طوري ادا كند كه ممكن به نظررسد.
اغراق، ذهن خواننده را به تكاپو وا مي دارد و اين تلاش ذهني سبب كسب لذت ادبي است.
اغراق مناسب ترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است، بنابراين در شاهنامه و آثار حماسي ديگر از آن بسيار استفاده شده است.

به گرز گران دست برد اشکبوس / زمین آهنین شد سپر آبنوس

شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب

حسن تعليل

هنگام سپيده دم خروس سحري / داني ز چه رو همي كند نوحه گري
يعني كه نمودند در آيينه ي صبح / از عمر شبي گذشت و تو بي خبري
به نخستين مثال دقت كنيد،آيا هرگز فكر كرده ايد كه چرا خروس به هنگام سحر مي خواند؟ كسي پاسخ واقعي اين سؤال را نمي داند. تنها مي توان گفت كه اين از خصلت ها و غرايز طبيعي اين حيوان است. اما شاعر در مثال اول براي خواندن خروس سحري علتي خيالي مي آورد. او مي گويد كه خروس بدان سبب ناله سر مي دهد كه در آيينه ي صبح حقيقتي را مي بيند و آن اين است كه از عمد ما روي ديگر گذشته و ما هم چنان در بي خبري مانده ايم. ناله سردادن خروس در غم اين بي خبري است. اين علت ادعايي كه سخت پذيرفتني مي نمايد و توان اقناع مخاطب را دارد، عامل اصلي موسيقي معنوي موجود دراين بيت است.
در مثال دوم‌، دوست شاعر از وي گله مند است كه چرا با بودن او ، شاعر از ديگران سخن گفته است، علتي كه شاعر براي كار خويش مي آورد، علتي ادعايي و خيالي اما واقعاً دل پذير است او خطاب به دوست خويش مي گويد: اگر از تو سخن نمي گويم و درباره ديگران حرف مي زنم خلاف عهد نكرده ام؛ زيرا تو را چنان دوست مي دارم كه در ميان جان من هستي و دوستي ديگران به حدي است كه فقط بر زبان من جاري اند و طبيعي است كه از كسي كه بر سر زبان است، بيش تر سخن مي رود تا آن كه در ميان جان جاي دارد زيبايي بيت از اين علت سازي خيالي برخاسته است.
حسن تعليل : آوردن علتي ادبي و ادعايي است براي امري، به گونه اي كه بتواند مخاطب را اقناع كند. اين علت سازي مبتني بر تشبيه است و هنر آن زيبا يا زشت نمودن چيزي است با وجود اين كه حسن تعليل ، واقعي ، علمي و عقلي نيست. مخاطب آن را از علت، اصلي دلپذيرتر مي يابد و از زيبايي آن نيز در همين نكته است. اين آرايه در شعر و نثر بكار مي رود. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 1:6  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 


اقسام جمله از لحاظ ارکان
1. نهاد(مسندالیه یا فاعل) + فعل خاص: محمد آمد.
 2. نهاد+ مفعول + فعل خاص :محمد کتاب را آورد.
3. نهاد + مسند + فعل ربطی: محمد با هوش است. هر یک از این سه هسته، معمولا اجزایى مى پذیرند از قبیل متمم، قید، بدل، و مضاف الیه.
اقسام جمله از لحاظ پیام
1. خبرى: جمله اى که به یکى از صورت هاى اِخبارى یا التزامى و مثبت یا منفى، درباره تحقق کار یا حالتى سخن مى گوید : هوا گرم است.
2. پرسشى: جمله اى که به وسیله آن، ظاهراً یا حقیقتاً درباره امرى پرسش شود : حال شما چطور است؟
 3. امرى: جمله اى که به وسیله آن، راجع به تحقّق کار یا حالى درخواستى صورت پذیرد :عصبانی نشوید. وجه امرى شامل هر دو صورت امر و نهى (مصطلح در عربى) است. در جمله هاى امرى خطابى، معمولا نهاد حذف مى شود.
4. عاطفى: جمله اى که با آن، یکى از عواطف و احساسات انسانى بیان شود، از قبیل تحسین، تعجّب، آرزو، و افسوس . شما چقدر خوش ذوق هستید.
اقسام جمله از لحاظ نظم
1 . جمله مستقیم: جمله اى که ارکان یا اجزاى آن، در جاى خود قرار دارند: مریم دیروز مارا به خانه خود دعوت کرد. 2. جمله غیر مستقیم: جمله اى که نظم دستورى یک یا چند رکن یا جزء آن به هم خورده است: «مکّه پر است از کوه هاى سنگى کوچک و بزرگ.» نکته : کاربرد جمله غیر مستقیم معمولا براى تنوع بخشیدن به نوشته است.
 
البته از آن جا که چنین جمله اى، نوشته را به زبان محاوره نزدیک مى کند، باید در کاربرد آن به سبک و حال و هواى اثر توجه داشت. از نمونه هاى خوب کاربرد چنین جمله هایى، آثار «جلال آل احمد» است.
اقسام جمله از لحاظ فعل
1. جمله فعلى = جمله اى که داراى فعل تام است . ماه تابید.
2. جمله اِسنادى = جمله اى که داراى فعل ربطى است.امین با هوش است.
3. جمله بى فعل = جمله اى که فعل ندارد. حذف جمله حتماً باید با قرینه لفظى یا معنوى، و یا ساختارى باشد . اقسام جمله هاى داراى فعل
1. جمله ساده = جمله اى که داراى یک فعل است .امین خوابید.
2. جمله مرکب = جمله اى که داراى بیش از یک فعل است .همین که به خانه رسیدم، مهمانان آمدند.
اقسام جمله مرکب
1. ترکیب شده از جمله هاى کامل: «و مى دانستیم که با نخستین چراغ، شادى ها همه باز خواهند گشت و ما بازخواهیم خندید.»
2. ترکیب شده از جمله هاى ناقص و کامل: جمله ناقص آن است که به تنهایى داراى معنایى روشن و کامل نیست و معمولا به شکل جمله پیرو به کار مى رود. در این حال، جمله کامل را جمله پایه مى نامند.به درماندگان یاری کن تا خدا مدد کارت باشد. جمله پایه مقصود اصلى نویسنده را بیان مى کند، در حالى که جمله پیرو به جمله پایه وابسته است و معمولا مفهومى از قبیل علّت، شرط، نتیجه، زمان، و مکان را به آن مى افزاید. جمله پیرو همواره ناقص است و معمولا با حرف ربط مى آید. جمله پیرو گاه پیش و گاه پس از جمله پایه قرار مى گیرد. جمله معترضه جمله معترضه جمله اى است که حذف آن به مفهوم اصلى جمله آسیب نرساند.این گونه جمله معمولا مفهومى از قبیل دعا، نفرین، آرزو. یا توضیح را به مفهوم اصلى جمله مى افزاید. جمله معترضه گاه پس از حرف ربط مى آید و گاه به طور مستقل میان دو خطّ تیره قرار مى گیرد: استادم- که روانش شاد باد-در عرفان بی نظیر بود.
حذف ارکان یا اجزاى جمله حذف باید به یکى از سه قرینه زیر صورت پذیرد:
1. قرینه ساختارى (= عرف زبانى): «به چپ، چپ!»، «برپا!».
 2. قرینه لفظى: «یک طرفم دریاست و طرف دیگرم، دشت بى انتها (است).» 3. قرینه معنوى: « ـ چه کسى در بستر پیامبر به استقبال خطر رفت؟ ـ على (رفت)!»
 نكته 1 : وجه تشابه وتمايز هجا با تكواژ : وجه تشابه آن ها اين است كه هـــر دو از واج تشكيــل مي گردد . مثال : دانا / كه ازدو هجا‌(دا ، نا ) ودو تكواژ ( دان ، ا ) درست  شده است۰ 
 
                                                                                                                                       
 وجه تمايز :
 1- هجا كوچكترين واحد آوايي است در حالي كه تكواژكوچك تــرين واحـــد معني دار زبان است .
2- هجا حداقل از دو واج به دست مي آيد و تـــكواژ از يك واج. مثال : «  آباد  » كه ظاهرا هجاي اوّل آن (  آ ) يك واج است .
ولي با كمي دقّت درمي يابيم كه ازدو واج ( ء /  ،/ ا ) تشكيل شده است .
مثال براي تكواژ تك واجي : ( ا ) در واژه ي « دان / ا »
 

نكته ي 2 : هيچ واژه اي در زبان فارسي با مصو ّت شروع نمي شود . واژه هايي كه به ظاهر با مصوّت شروع مي شوند ، همه در آغاز خود يك صامت دارند كه به آن صامت يا همزه ي آغازي مي گويند
نظير : ابراهيم ، ابر ، افتاد ، آذر ، ايران ، اوفتاد
در واژه هايي مانند ، ( قرآن  ، مآخذ ، مآل انديش ) حرف « آ » از دو واج ( ء / ، / ا ) تشكيل شده است . بنا براين هنگام واج شماري بايد همزه را در نظر داشته باشيم . 

نكته ي 3 : سعي كنيم در شمارش واج ها « دستور » را با « عروض » در نياميزيم . چرا كه در دستور زبان فارسي حرف « آ » را دو واج امّا در درس عروض ( تقطيع شعر ) حرف « آ » را معادل سه واج به حساب مي آوريم .
مثال : واژه ي «  باغ » را در تقطيع شعر چهار حرف در نظر مي گيريم   

نكته ي 4: در جمله هر فعلي حداقل از دو تكواژ تشكيل يافته است : 1- بن 2- شناسه
در بعضي فعل ها مانند سوم شخص مفرد ماضي – به جز ماضي التزامي – و فعل امر مفرد ، شناسه نمود آوايي ندارد ( در ظاهر وجود ندارد ) اين نوع شناسه صفر ناميده و با علامت «‌      » نشان داده مي شود و مثل شناسه هاي ديگر يك تكواژ تصريفي به حساب مي آيد ؛ مثال : او تكليفش را مي نوشت  : مي + نوشت + # 

نكته 5 -  تنها وند هاي اشتقاقي ، واژه هاي جديد ( مشتق ) مي سازند ، باغبان  ، يارانه ، زرگر ، گلستان ، خوبي و ...   . وند « بان » سبب شده است كه كلمه ي باغ در جايگاه مشتق قرار گيرد و معني آن را تغيير دهد .
امّا وندهاي تصريفي مشتق نمي سازند و هر كلمه اي كه با وند تصريفي همراه باشد نمي توان مشتق گفت  .
 
اين وندها عبارتند از :
1-‌ نشانه هاي جمع : ها ، ان ، ون ، ين ، ات
2- « ي » نكره : مردي   
 
 3-  تر و ترين : زرنگ تر ، زرنگ ترين   
  
  4-  «-ُ م » و « -ُ مين » :‌دوم ، دومين 
 
  5- « ان » گذرا ساز : مي خنديد ــــــ  مي خندانيد 
 
 6- « مي » ، « ب » و « ن » در فعل مي رفت ، بخــــــوانم و ننوشت 
 
7- شناسه هاي فعل : مي نويسم ، مي نويسي ، مي نويسد 
 
 8- وندهاي ماضي ساز : د ، ت ، اد ، ست ، يد در خواند ، كشت ، افتاد ، دانست و پريد
 

نكته ي 6- گاهي بعضي از اجزاي اصلي جمله به قرينه محذوف هستتند ،‌امّا بايد آن ها را نيز به حساب آورد ؛
 
مثال : من خورده ام . در اين جمله هر چند مفعول محذوف است ، جمله سه جزئي است .

نكته ي 7 -  واژه ي « بيابان » هفت واج دارد به اين ترتيب : ب / -ِ / ي / ا / ب / ا / ن ، در واج دوم تنها مصوّت
 
كوتاه –ِ در تلفّظ به صورت مصوّت بلند ( ي ) تلفّظ مي شود ، كه در نوشتاري اعمال نمي شود . 

نكته ي 8 - « ديدمشان » دو واژه است : ديدم + شان  . چون ضمير پيوسته استقلال دارد ، جا به جا مي شود =
 
 ديدم آن ها را . كه چنين جمله اي سه جزئي با مفعول است .

نكته ي 9 – در جمله ي « علي با شمشير مي جنگد ».( با شمشير ) متمم قيدي است يا فعلي ؟
 
جواب : با در اينجا« به وسيله ي» است و « با شمشير » متمم قيدي است و قابل حذف . در واقع متمم فعلي اين
 
 جمله محذوف است و در اصل كسي است كه علي با او مي جنگد .

و ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه در جمله ي  « علي براي دشمن مي جنگد » . « دشمن » را مي توان
 
متمم فعلي گرفت ؟ چواب : نه خير ، چون معناي « جنگيدن » با وجود كسي اتمام مي پذيرد . در حالي كه  جمله
 
ي بالا ، با وجود متمم ( براي دشمن )- براي كامل شدن معني - چيزي از ما مي خواهد .

نكته ي 10- ضماير پيوسته شخصي و نقش نما ي اضافه واژه است يا تكواژ ؟ جواب : هم واژه است و هم تكواژ .

 مثال : گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق /   ضماير پيوسته ي « ش » و « م » هر كدام يك واژه محسوب مي
 
شوند . يا تركيب « دردِ اشتياق » سه تكواژ به حساب مي آيد .   
 
نكته ي 11 – بن ماضي فعل هاي ساده يك تكواژ دارد . امّا بايد دانست كه در زبان فارسي بن مضارع اصل است و
 
بن ماضي از آن ساخته مي شود از اين منظر فعل ها دو دسته اند : 1- با قاعده  2- بي قاعده  . بن ماضي فعل
 
هاي بي قاعده يك تكواژ است  . مثال : رفت ، گفت ، نشست

امّا بن ماضي فعل هاي با قاعده دو تكواژ است . مثال براي با قاعده : رسيد ، افشاند ، شكافت ، ايستاد ، گريست . 

نكته ي 12   -  جمله ي امري پرسشي نمي شود .

نكته ي 13 – براي تشخيص فعل مركّب ، كتاب دو شيوه را به ما ياد آوري مي كند :
 1- گسترش پذيري
 
2 – نقش پذيري  .
 
امّا راه ساده و كاربردي را مي توان پيشنهاد كرد و آن روش « مفعول پذيري » است . يعني هر گاه تركيب هاي
 
فعلي را در جمله ها يافتيم و نمي دانيم كه ساده اند يا مركّب ، به كلمات پيش از آن باز مي گرديم ، اگر نقش
 
مفعولي در آن جمله به كار رفته باشد تركيب پاياني اين جمله حتما فعل مركّب است در غير اين صورت جزء غير
 
صرفي فعل ، خود ، نقش مفعولي مي پذيرد و فعل ساده به شمار مي رود .
 
 به نمونه ها توجّه فرماييد :
 
الف : مطالعه كردن ـــــــ 
 1- مركّب : او كتاب داستان را مطا لعه كرد .  
   
            2-  ساده   : او مطالعه كرد . ( در اين جمله فعل « كرد » ساده است و به معني انجام دادن به كار رفته
 
است و « مطالعه » نقش مفعولي دارد . 
                                                 

ب :  دوست داشتن ـــــــ  1- من شما را دوست دارم  . ( كه فعل اين جمله « دوست دارم » با توجّه به وجود مفعول « شما را » مركّب است

 2-  من در كلاس دوست دارم . ( فعل جمله « ساده » است ) و جزء ماقبل آن « دوست » مفعول .

توجه : اين روش پيشنهادي ما ، صرفاً در مورد جمله هاي غير اسنادي است . زيرا فعل جمله هاي اسنادي چهار
 
جزئي ( مفعولي و مسندي ) كه در آنها مفعول به كار رفته است با جزءِ غير صرفي خود كه نقش مسندي مي
 
گيرد ، « مركّب » نيست بلكه فعل ساده به شمار مي آيد . مانند :
-  او خود را فاضل مي داند .

                        مسند        فعل ساده
-  مادر بچّه را بيدار نمود .
                      مسند   فعل ساده
- او حقيقت را آشكار كرد .
                            مسند  فعل ساده
فعل هايي كه با جزءِ صرفي « كرد » به كار مي روند ، معمولاً به جند صورت ظاهر مي شوند . از آنجا كه اين فعل
 
پر كاربردترين جزءِ صرفي در زبان فارسي است ، شناخت گونه هاي آن هم دشواراست

«كرد » :

  1-  گاهي اسنادي و معادل فعل هاي : نمود ، گرداند ، ساخت ، است . مثال : برف هوا را سرد كرد

  2- گاهي فعل ساده ي غير اسنادي است ( و معمولاً به معني « انجام دادن » به كار مي رود مثال : او با من
مصاحبه كرد .     
 3- گاهي با جزءِ غير صرفي خود تركيب مي شود و فعل مركّب مي سازد . متال : او همه چيز را فراموش كرد .

از ميان گونه هاي كاربردي فعل « كرد » معمولاً نوع اسنادي با گونه ي مركّب با هم اشتباه مي شوند و شناخت
 
آنها براي دانش آموزان دشوار است . روش باز شناسي اين است كه اگر جمله ي مورد نظر را بتوان به يك جمله ي
 
سه جزئي با فعل « است » بر گرداند آن جمله اسنادي است و فعل آن ساده مي باشد در غير اين صورن ( در
 
 صورت تبديل نشدن ) فعل آن جمله مركّب است .

مثال : گوينده اخبار را اعلام كرد  (نمي توان گفت «اخبار اعلام است » پس فعل ، مركب است)

مثال 2 – او چراغ را روشن كرد . ( چراغ روشن است ) پس فعل اين جمله ساده است

نكته ي 14 : نشانه ي « ـه » در واژه هاي « تشبيه ، تنبيه ، نُه و نِه » نماينده ي صامت / ه / است . در واژه هاي
 
« شبهه ، بقيّه ، خسته ، نشانه ي مصوّت / ــِ / است .

امروزه واژه ي « نَه » ( خير ) تنها موردي است كه نشانه ي « ــه » بر مصوّت / ـَـ/ دلالت مي كند .  

نكته ي 15 : هنگام تفكيك واج هاي يك واژه تنهـــــــا به شكل آوايي واژه توجّه داريم نه صورت نوشتاري آن ؛ به
 
عنوان مثال واژه ي « خواهر خوانده » :
/ خ/ + / ا / + / ه / + / ـ َ / + / ر / + / خ / + / ا / + / ن / + / د / + / ـِ / ( حرف « ــه » در پايان اين واژه ها نشانه ي واج / ـِ / است . شش صامت و چهار مصوّت  

نكته ي 16 : واژه ي « ايدز » تنها از يك هجا تشكيل شده است و در پايان اين هجا ، سه صامت در پي هم قرار
 
گرفته است ( / ي= y / ، / د / / ز / ) كه اين حالت با قواعد واجي زبان فارسي سازگار نيست ، از اين رو فارسي
 
زبانان آن را به صورت « ايدز » تغيير داده اند تا با قواعد واجي حاكم بر زبانشان سازگار شود ( البته اين كار به طورنا
 
خود آگاه انجام مي گيرد ، يعني قواعد حاكم بر هر زبان به صورت نا خود آگاه در دوران كودكي در ذهن اهل آن زبان
 
جاي مي گيرد ودر آينده نسبت به هر ساختاري كه با اين قواعد سازگاري نداشته باشد ، واكنش نشان مي دهد  ) .

ساختار واجي « ايْدز » و « ايدز » :
اِيْدز = / ء / + / ي = y / + / د / + / ز /     #      ايدز = / ء / + / ي = i  / +  / د / + /  ز / 

نكته ي 17 :  در واژه ي « بيايد » دو صامت ميانجي به كار رفته است .

بِ + ا + ـَ + د ــــــــ  ب ِ +  ي + ا + ي + ـ  َ د ــــ  بيايد

در واژه ي « سعديا »  / ي /  ميانجي نيز وجود دارد امّا / ي / ميانجي  اين واژه در رسم الخط فارسي نمي آيد و گرنه بايد « سعدييا » نوشته مي شد . 
 
 
نكته ي 18 : واژه هاي « بانو ، زانو  و  ابرو » را در نظر بگيريد كه هنگام پيوستن پسوند « ان » دو فرآيند واجي روي
 
مي دهد ، يكي « افزايش » صامت ميانجي « و » و ديگري تبديل مصوّت بلند / و / به مصو ّت كوتاه / ـُـ / در پايان
 
 اين واژه ها ( ابدال ) .

ممكن است اين سؤال پيش بيايد كه چرا بعداً « ابدال » صورت مي گيرد ؛ پاسخي كه مي توان گفت  اين است كه
 
 بدون ابدال تلفّظ دشوارتر مي گردد يا به عبارتي ، براي تسهيل تلفظ « ابدال » صورت مي گيرد .  
 
نكته ي 19 : هنگام پيوستن تكواژ «ي » ( نشانه ي نكره ) و تكواژ « ي » اسم ساز ، به واژه هاي مختوم به مصوّت
 
 ِ / ـِـ / ، چه تفاوتي در صامت ميانجي ديده مي شود ؟

پاسخ : واژه هاي ختم شده به / ــِ / + صامت ميانجي + « ي » نشانه ي نكره : مثال

آزاده + ي = آزاده اي //   زن ساده + ي = زن ساده اي     //      بنده + ي = بنده اي  

واژه هاي ختم شده به / ــِ / + صامت ميانجي / گ / + « ي » اسم ساز  : مثال

آزاده = ي = آزادگي     //   ساده +  ي = سادگي                //     بنده + ي  = بندگي

نكته ي 20 : تلفّظ واژه هايي كه در آن ها ، هجاي كشيده به كاررفته باشد ، براي فارسي زبانان كمي دشوار مي
 
نمايد ، به همين دليل گاهي با افزودن يك مصوّت ، آن هجاي كشيده را به دو هجاي كوتاه تر تبديل ميكنند ؛ مثال :

مهرْبان ـــــ  مهرَبان

آسْمان ـــــ آسِمان

خانْقاه ـــــ خانِقاه
 

توجّه داشته باشيم كه هيچ كدام از دو صورت تلفظّي واژه هاي بالا را نمي توان نادرست خواند امّا مي توان با
 
توجه به پذيرش جامعه ي زباني ، هميشه صورت رايج تر را مقبول تر اعلام كرد .  

نكته ي 21 : نمونه هاي از فرآيندهاي واجي مربوط به نامطابق هاي املايي درس زبان فارسي  :
 1- كاهش :

پُست چي ـــ  پس چي

خواستگاري ــ خواسگاري

چندگانه ـــ چن گانه

عفو كردن ـــ عف كردن

استثناء  ــ استثنا

خوب است ـــ خوبَ ست

شمع ــ  شم

وسيع ـــ وسي

دل افروز ــ دلَفروز

سر انجام ـسرَنجام
 
2-  افزايش :

بو +  ـ ِ + غذا  =  بوي ِ غذا

قاضي ِ شهر  = قاضي ي ِ شهر

خدا + ا = خدايا

جو + ــ َ نده =  جوينده

آشنا + ان = آشنايان

نيا + ان = نياكان

پلّه + ان = پلكان

نكته + ي = نكته اي
 
3- ابدال  :

دنْبال = دمبال

گنبد = گمبد

اجتماع = اشتماع

پنج تا = پنش تا

بِ + رو = بُرو

بِ+ دو = بُدو

نَ + مي رفت = نِمي رفت
 
4- ادغام :

بد + تر = بدتر

شب + پره = شپّره

باز + سازي = باسّازي

زود + تر = زوتّر

از + سر = اسّر

نمونه هايي از ادعام بر پايه فرايند كاهشي :

يك + گانه = يگانه

جنگ كردن = جن كردن

كبود ه + ده = كبوده

دسته هاي صد + تايي = دسته هاي صتّايي
 

نكته 22 – تكواژ : كوچك ترين واحد معنايي ( يا دستوري ) زبان است . پس نمي توان آن را به واحد هاي معنايي
 
كوچك تري تجزيه كرد ، امّا امكان تجزيه ي آن به واحد هاي آوايي كوچك تر وجود دارد . 
 
نكته ي 23 – با توجه به تعريف تكواژ ، چرا نقش نماي اضافه و صفت را يك تكواژ به شمار مي آوريم ؟ زيرا اين
 
كسره در تركيبات اضافي مفاهيمي همچون مالكيت ( مثلا ً در « كتاب من » ) ، تعلّق (‌مثلاً در « فكر من » )
 
جنسيت ( مثلا ً در « جام طلا » ) شباهت ( مثلا ً در « سرو قد » ) و ...... را در بردارد و در تركيبات وصفي مثلاً
 
«‌باغ ٍ زيبا » باعث ايجاد ارتباط ميان صفت و موصوف مي شود .

در تركيب «‌دنياي ِمن »  ؛ اگر « يِ » را پديد آمده از دو تكواژ « ي » و « ــِ » بدانيم ، نمي توان براي « ي » معنا يا
 
كاركرد دستوري در نظر گرفت ، بلكه همان طور كه مي دانيم ، حضور « ي » در چنين تركيبي به دليل فرايند
 
افزايش است ، ،‌پس صامت / ي / در اين موارد نقش آوايي دارد نه معنايي ( يا دستوري ) و نمي توان آن را تكواژ
 
مستقلّي به شمار آورد ؛ بنابر اين مي گوييم تكواژ « ي » گونه اي ديگر از تكواژ / ــِ / است كه پس از مصوّت ها
 
ظاهر مي شود .  

نكته ي 24 – ضمير هاي پيوسته ( ـَـ م ، ــَ ت ، ــ َ ش و ... )  و نقش نماي اضافه و صفت ( ــِ ) به تنهايي يك واژه
 
هستند و قاعدتاً بايد تكواژ آزاد به شمار آيند ، امّا بر خلاف ديگر تكواژهاي آزاد هيچ گاه مستقل و آزاد به كار نمي
 
روند بلكه هميشه واژه ي ديگر را همراهي مي كنند ؛ بنابر اين مي توان آن ها را تكواژهاي استثنايي در زبان
 
فارسي دانست .
حرف پيوند هم پايه ساز « و » نيز هر گاه به صورت /  ــُ / تلفظ شود – كه معمولا ً همين گونه است – از نظر آوايي
 
 استقلال ندارد و بايد آن را جز ء تكواژهاي آزاد استثنايي به شمار آورد . در اين مورد وجه مشترك ضميرهاي
 
پيوسته ، نقش نماي اضافه و صفت و حرف پيوندهم پايه سازِ « و » اين است كه همگي با مصوّت آغاز مي شوند
 
– در واقع نقش نماي اضافه و صفت و حرف پيوند همپايه ساز « و » چيزي جز يك مصوّت نيستند -  به همين دليل
 
علي رغم استقلال معنايي ، استقلال آوايي ندارند ( « ناخود ايستا » هستند و در زنجيره ي آوايي هميشه به
 
آخرين صامت واژه ي قبلي مي چسبند و با آن تشكيل يك هجا مي دهند . 
 
نكته ي 25 – اگر واژه اي بعد از خود يك تكواژ اشتقاقي و يك تكواژ تصريفي داشته باشد منطقاٌ اول تكواژ اشتقاقي
 
ظاهر مي شود بعد تكواژ صرفي . به عنوان مثال :

هنرمند تر = هنر + مند ( تكواژ اشتقاقي ) + تر ( تكواژ صرفي )

كار گران  = كار + گر ( اشتقاقي ) + ان ( صرفي )

گردانندگان = گردان + نده ( اشتقاقي ) + ان ( صرفي )  

نكته ي 26 : علاوه بر «‌ اين ،آن ،‌ همين و همان »‌ به عنوان صفت هاي اشاره ( البته همراه اسم ) واژه هاي «
 
چنين ( اين چنين ) ، چنان ( آن چنان ) ،‌اين گونه (‌ اين جور ) ،‌آن گونه (‌آن جور ) ،‌اين همه (‌اين قدر ) آن همه (‌آن
 
قدر )‌ در جمله هاي زير صفت اشاره اند .

 - چنين كارهايي از شما بعيد است .    
            
 - ديگر چنان عملي را انجام نخواهم داد .

-  آن چنان دانش آموزي را تا به حال نديده بودم .

-  اين گونه كتاب ها را نبايد خواند .

-  اين همه كتاب را كجا بردي ؟  
 
** نكته ي 27: امروزه هر گاه « چنين » و چنان » به عنوان وابسته پيشين يك گروه اسمي به كار روند ، در پايان
 
اين گروه حتماً يك « ي » ظاهر مي شود ؛‌از آن جا كه وجود « ي» در اين حالت اجباري است نه اختياري نبايد آنرا
 
عنصري مستقل به شمار آورد ، بلكه بايد آنرا جزئي از وابسته هاي پيشين ِ « چنين و چنان » به شمار آورد كه از
 
 آن ها جدا افتاده است ؛‌ به عبارت ديگراگرچنين و چنان » وابسته ي پيشين گروه اسمي باشند ، هميشه با جزء
 
 ِ گسسته ي خود ، يعني « ي » كه در پايان گروه اسمي مي آيد ،همراه اند و نمي توان در اين موارد « ي » را يك
 
 تكواژ مستقل يا يك وابسته ي جداگانه به شمار آورد ؛ پس به جاي آن كه بگوييم در فارسي دوتكواژ « چنين و
 
چنان » داريم بايد بگوييم در زبان فارسي دو تكواژ « چنين..و چنان  ... ي » داريم كه هميشه واژه ي همراه آن ها
 
در محل ّ « ... » قرار مي گيرد . ـــــ  چنين كتابي ، چنان كتابي

تكواژ هاي چه ، هر و  هيچ نيز اغلب همين وضعيت را دارند :

 چه آدم هايي پيدا مي شوند !             

هر كسي براي كاري ساخته شده است .

هيچ چراغي روشن نبود .  
 
نكته ي 28 : « چنين ، چنان ، اين گونه ، آن گونه ، اين همه و آن همه » هر گاه در جايگاه قيد قرار گيرند ، « قيد »
 
شمرده مي شوند ؛ مثال

اين چنين با من حرف نزن .
   قيد
چنان نگاهش كردم كه رنگ از رخسارش پريد .
   قيد
او اين گونه ( اين طور / اين جور ) حرف مي زد .
       قيد
اين همه بد خلقي مكن
    قيد  

نكته 29 : علاوه بر «‌هر ، هيچ ، همه ، كدام ، فلان ، چند كه در زبا ن فارسي به عنوان صفت هاي مبهم ياد مي
 
كنيم ، واژه هاي « همه نوع ، چندين ، مقداري ، قدري ، اندكي ، كمي،تعدادي ، بسياري ، بعضي ، برخي ، پاره
 
اي ، بهمان ، ديگر و ......  نيز صفت مبهم اند   مثال :
                      
قدري هوش مي خواهد و اندكي اراده .

بسياري انسان ها نيازهاي خود را فراموش كرده اند .

تعدادي كتاب خريدم .

بعضي مردم اين طور فكر مي كنند .

ديگر سؤالات را از من نخواهيد .

نكته ي 30 : طبق يك قاعده ي كلّي در هر گروه اسمي ، واژه يا گروهي كه پس از كسره يا حرف اضافه واقع شود
 
 ، وابسته به شمار مي رود ؛ بر اين اساس در گروه هايي مانند « همه ي كتاب ها » ، « بسياري از مردم » ،
 
تعدادي از دانش آموزان » بعضي از صاحب نظران » ، « تمام ِ كتاب » ، « ساير داوطلبان » و .... و واژه هاي
 
مشخص شده هسته ي گروه اسمي به شمار مي آيند نه يك وابسته .

نكته ي 31 : واژه ي « هيچ »‌گاهي به معناي  « اصلاً » به كار مي رود ، كه طبعاً در چنين مواردي قيد به حساب مي آيد . مثال :
از او هيچ خوشم نمي آيد . ( هيچ = اصلاً )
هيچ از ما ياد نكرد و رفت . ( هيچ = اصلاً‌)
هيچ خودت را در آينه ديده اي ؟ ( هيچ = اصلا ً )

نكته ي 32 : واژه هاي « يكي ، هر يك ، هيچ يك ، هركدام ، هيچ كدام ، يكديگر ، همديگر ، ديگران ، ديگري ، همگان و همگي » هميشه در جايگاه اسم مي نشينند و اسم مبهم به شمار مي آيند .

نكته ي 33 : دو جمله ي زير را با هم مقايسه كنيم :
الف ) اين همه كتاب را مي خواهي چه كار كني ؟
ب )  همه ي ِ مردم بايد وظيفه شناس باشند .
در جمله ي اول « همه » وابسته كتاب است ولي در جمله ي دوم به خاطر وجود نقش نماي اضافه ، خود واژه ي « همه » هسته ي جمله واقع شده است .  
نكته ي 34 : در جمله ي داده شده ، « آخرين
 » چه نوع كلمه اي است ؟
* آخرين سخن او همين بود كه گفت .
مي دانيم كه آخر جزو اعداد نيست ولي در هر رشته اي از اعداد به عنوان برترين مي آيد يعني اگر مثلاً از يك تا بيست داشته باشيم هميشه در اين رشته ي عددي ، بيست آخرين است . به همين دليل در اين جايگاه مي آيد . و « نخستين » نيز به همين شكل .
نكته ي 35: در گروه اسمي مشخص شده  مانند « اين همه كتاب را براي چه مي خواهي ؟ » ، « اين همه » يك واژه است و نبايد « اين »  و «  همه » را جدا از هم در نظر گرفت . چنان كه در نكته ي 26 ذكر شد .

 
نكته ي 36 : صفت مبهم ِ « ديگر » كه گاه در جايگاه وابسته ي پيشين گروه اسمي مي نشينند ، اغلب به عنوان وابسته ي پسين به كار ميرود مثال :
ديگر امتياز اين طرح اين است كه ـــــــــ  امتياز ديگر اين طرح اين است كه ....
روز ديگر ، سال ديگر ، مطلب ديگر و ....
صفت پرسشي « چندم » نيز يكي از وابسته هاي پسين گروه اسمي است . گاهي صفت « چند » هم
( دردو حالت مبهم يا پرسشي ) به عنوان وابسته ي پسين به كار مي رود مانند : شما كلاس چندم هستيد ؟ در طبقه ي چندم  ( چند ) زندگي مي كنيد ؟ به نكاتي چند در اين زمينه توجه كنيد .  

نكته ي 37 : گاهي مجموعه ي«  حرف اضافه + اسم » در جايگاه و كاركرد صفت ظاهر مي شود كه در اين حالت مي توان آن را « جانشين صفت » ناميد . مثال :
كشورهاي در حال توسعه ، پرونده ي در دست تحقيق ، كتاب هايي از اين دست .

نكته ي 38 : « ي » نكره مي تواند ميان صفت و موصوف قرار گيرد .در اين حالت به دليل اجتماع دو مصوت / ــِ / و / ي = y / يكي از آن دو بايد حذف شود و البته مصوت كوتاه ــ ِ حذف مي گردد ، امّا با انتقال « ي » به انتهاي گروه اسمي ، مي توان به وجود اين كسره پي برد مثال: مادي مهربات = مادر ِ مهربان  ، درختي بلند = درخت ِ بلندي
امّا امكان آمدن آن ، ميان مضاف و مضاف اليه وجود ندارد . مثال :
غروب آفتاب ــ/ــ غروبي آفتاب    باغ حسن ـ/ــ باغي حسن

نكته ي 39 : مي دانيم كه برخي از واژه ها ميان دو مقوله ي اسم و صفت مشترك اند ( دانشمند ، هنر پيشه ، دانا ، راهنما و ... ) اين واژه ها مي توانند در ساختمان يك گروه ( يا جمله ) در جايگاه هاي مخصوص اسم بنشينند و در ساختمان گروهي ديگر در جايگاه مخصوص صفت .
حال اگر چنين واژه هايي در يك گروه اسمي ، پس از كسره بيايند ، بايد دق ت كرد كه آيا به عنوان صفت پسين پسين به كار رفته اند يا مضاف اليه . در بسياري از موارد به كمك معنا مي توان ميان اين دو حالت تمييز قائل شد . مثال :
جوان هنر پيشه ـــــــ  اين جوان ، هنر پيشه است  ـــــــ    هنر پيشه : صفت پسين
لباس هنر پيشه ــــ اين لباس ، هنر پيشه است ــ  هنر پيشه : مضاف اليه ( چون معنا نمي دهد )
يا :  مرد دانشمند  ........................................خودتان امتحان كنيد
    سخن دانشمند .................................................................... 

نكته ي 40 : در جمله هاي داده شده ، واژه هاي « كار ، كتاب » متمم اسم هاي قبل از خود هستند كه به همراه آن اسم ، يك گروه اسمي را تشكيل داده اند كه اين گروه اسمي در جايگاه مفعول قرار دارد پس در واقع نقش نماي مفعول ( را ) پس از گروه هاي اسمي « نمونه اي از كار » ، « بخشي از كتاب » آمده است و نشانه ي مفعول بودن ِ اين گروه هاست و ارتباط مستقيمي با واژه  هاي « كار ، كتاب » ندارد .
مثال 1 : نمونه اي از كار را به او نشان دادم .
مثال 2 : بخشي از كتاب را مطالعه كردم .  
البته هر گاه پس از هسته ، مضاف اليه بيايد ، تمايل بر اين است كه نقش نماي « را » قبل از متمم اسم به كار رود ، امّا در اين موارد نيز مي توان « را » را پس از متمم اسم به كار برد . مثال 
اين شيوه مراجعه ي مردم را به ادارات كاهش خواهد داد   ـــــــــ اين شيوه مراجعه ي مردم به ادارات را كاهش خواهد داد .
 
نكته ي 41 : ازوابسته هاي وابسته ، يكي مميّز است كه مي توان آن را  به دو گروه تقسيم كرد :
1- مميّزها اختياري قابل حذف . مثال : چند دستگاه اتومبيل ، دو فروند هواپيما
2- مميّزهاي اجباري كه در معنا تاثير دارند ( نبود آن ها معنا را تغيير مي دهد ) مثال : دو كيلو متر راه ، يك متر پارجه و ....

نكته ي 42 : علاوه بر « وابسته ي وابسته » كه در يكي از درس هاي سال سوم خوانده شد مي توان براي « وابسته ي وابسته ي وابسته ي وابسته » نيز مثالي آورد :  
مثال :    دست هاي آغشته به خون مظلومان

نكته ي 43 : نوعي ديگراز  وابسته ي صفت نيز وجود دارد و آن يك اسم است كه به كمك كسره ، وابسته ي صفت مي شود و مفهوم آن صفت را محدود و مشخّص مي سازد  چند نمونه :
 مردان تشنه ي خون  ، انسان صاحب قدرت ، جوانان داوطلب حضور در جبهه

نكته ي 44 : به جمله هاي زير توجّه فرماييد :
1- او بين تمام مردم به سادگي معروف است .
2- من توانستم به سادگي اعتماد او را جلب كنم .
تركيب « به سادگي در جمله هاي فوق ، از نظر نقش و حالت يكسان نيست . اگر كمي دقت كنيم خواهيم ديد كه در جمله ي اول « متمم اسمي » و در جمله ي دومي « قيد پيشوندي است .
چند نمونه ي ديگر از چنين قيدهايي :
به خوبي ، به كندي ، به نرمي ، به تازگي ، به روشني ، به گرمي ، به تازگي ، به سردي و...
توجّه : اغلب مي توان به جاي مجموعه ي « به + صفت + ي » ، تنها صفت را به كار برد ؛ به اين نمونه ها توجه كنيد :
من اين منطقه را به خوبي مي شناسم           ---  من اين منطقه را خوب مي شناسم . 
 
نكته ي 45 – گاهي در جمله ساختار « به + صفت اشاره  + صفت بياني + ي » ( مثلاً ، به اين زيبايي ، به اين سادگي  و ... ) يك جا به عنوان « صفت » در جايگاه وابسته قرار مي گيرد  .
البته بايد به كاربرد اين تركيب در جمله توجه كنيم . زيرا ممكن است در جمله اي ديگر در گروه قيدي قرار گيرد .مثال :
هرگز چهره اي به اين زيبايي نديده ام .
تو كه به اين زيبايي آواز مي خواني ، چرا نمي خواني ؟
در جمله ي اول « به اين زيبايي » صفت چهره است . در حالي كه همين تركيب در جمله ي دوم قيد است .

نكته ي 46 – قيد هاي مختص به دو دسته ي بي نشانه و نشانه دار تقسيم مي شود :
الف ) قيدهاي مختص بي نشانه
ب    ) قيدهاي مختص نشان دار
برخي از قيد هاي مختص بي نشانه : هرگز ، هيچ گاه ، هيچ وقت ، گاهي ، گه گاه ، هميشه ، همواره ، ناگاه ، ناگهان ، بي درنگ ، اكنون ، اينك ، هنوز ، همچنان ، گويي ، گويا ، انگار ، مثل اينكه ( = انگار ) بي گمان ، بي شك ( مطمئناً ) ، البته ، خواهي نخواهي ، خواه ناخواه ، لا بد ، كم و بيش ، چندان ،‌نه چندان ،‌بارها ، باز (‌دوباره )‌، آيا ،‌چرا ،‌آري ، بلي ، خير ، نه ، نه خير ، فقط ، تنها ، نيز ، هم ( = نيز ) حتيّ ، بالاخره ، متاسفانه ، خوش بختانه ، بد بختانه ، لا اقل ، حتي الامكان
قيدهاي مختص نشانه دار :
- قيد هاي تنوين دار
- قيد هاي پيشوندي
- قيدهاي دوتايي
قيدهاي تنوين دار : حتماً ، اصلاً جداً واغلب واژه هايي كه در پايان آن ها تكواژ « ا ً » به كار مي رود .
قيدهاي پيشوندي :
1- به + صفت + ي : به سادگي ، به تنهايي ، به تندي ، به خوشي و ...
2- به + اسم : به سرعت ، به شتاب ، به ظاهر ، به اجمال ، به تقريب ، به نوبت ، به شدت ، به خصوص ، به ويژه ، به ناچار ( در دو واژه ي « به ناچار»  و « به ويژه » استثنائاً ، پايه ي واژه ( ناچار ، ويژه ) صفت است نه اسم .
3- به + صفت پيشين + اسم : به اين شكل ، به اين صورت ، به اين طريق ، به اين ترتيب ، به همان ترتيب ، به هيچ شكل ، به هيچ صورت ، به اين اندازه ، به همين اندازه به همان اندازه ، به چه طريقي ، به بهترين شكل ، / شكلي ، به بهترين وجه / وجهي ، به كامل ترين صورت / صورتي
مثال :
-  تنها به اين ترتيب مي شود او را خوش حال كرد .
                 گروه قيدي
- كارها به بهترين شكل انجام مي گرفت .
                  گروه قيدي
ممكن است « برخي از اين صورت ها – كه در بالا گفته شد – به عنوان صفت به كار روند .
- تا به حال ساختمان هايي به اين شكل را نديده بودم .
                                                 صفت
4-   به + طور + صفت پسين( +ي ) : به طور كلي ، به طور نسبي ، به طور ضمني ، به طور تجربي ، به طور دقيق
مثال : ما به صورت تجربي به اين نتيجه رسيديم .  
5- قيدهاي مختصي كه با ديگر حروف اضافه ( به جز « به » ) ساخته مي شوند .
نمونه : از قضا ، تا قدري ، تا حدودي ، تا حدي ، تا اندازه اي ، تا به حال ، براي هميشه ، تاكنون ، درجا ( فوراً )‌
قيدهاي دوتايي :
كم كم ، رفته رفته ، تند تند ، شمرده شمرده ، جويده جويده ، گرم گرم ، مشت مشت ، گروه گروه ، دوبه دو ، دوش به دوش ، خانه به خانه ، روز به روز ، خود به خود ، پرسان پرسان ، لنگان لنگان  ، و...
* تكواژ «به » در نمونه ي « دو به دو ، خود به خود و ... » وند مياني است .
توجه : در مواردي خاص برخي از اين قيدها به عنوان صفت به كار مي روند .
 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 2:33  توسط داراب علیخانی فرادنبه  |