شهید«رحیم الهی» درچهار سالگی پدرش راازدست داد0با سختی بسیار به دوران جوانی رسید

        0 ازعملیات افتخار آفرین فتح المبین با یک دنیاخاطرات شیرین برگشته بودکه ازدواج کردوپس از

چندروزخودراآماده  می کرد تا به جبهه بازگردد0دوستان وآشنایان هرچه اصرارکردندکه چند روزی رفتنت

رابه تاخیر بینداز، موثرواقع نشد0چند روزقبل ازاعزام باتنی چند ازدوستانش به کنار مزارشهدای شهر

«شال »رفته بود وحتی محل دفن خودرابه آنها نشان داده بود0درشب شهادتش دست وپای خودرا حنا

بسته بود0دروصیت نامه اش نوشته بود: «این دوبیت شعر راروی سنگ قبرم بنویسید:

           آنکس که توراشناخت جان راچه کند

            فرزندوعیال وخانمان را چه کند

           دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

          دیوانه تو هردوجهان راجه کند0»

          اینک او درمزار شهدای شال درکنارجد بزرگوارش مرحوم آیتالله حاج شیخ محمد جبل عاملی آرمیده است0

 

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 23:17 |

دورکعت عشق

چهره ای جدی ونورانی داشت0نامش کاظم بود وصفتش نیز همین0در وصیت نامه اش نوشته بود:

«این دوبیت را بر مزارم بنویسید:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعداز وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید»

هنگامی که تابوت وی را گشودند،بدنش سیاه وسوخته شده بود0آن آتش نبود جز آتش عشق الهی و اوکسی نبود جز «کاظم حدادپور»

****

شهید «مرتضی خادمی»از بچه های پرتلاش جنگ،درعملیات محرم مجروح شده بود،بچه ها اورابه

بیمارستان منتقل کردند امافردای آن روز درمقابل چشمان نگران ما ، درخط مقدم اورادیدیم که باوجود

زخمهای فراوانش همچنان لبخند می زد0

 

 

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 23:7 |

دو رکعت عشق

بسیجی شهید «ابوالفضل شکوری»با شروع جنگ رهسپار جبهه نبرد شدوبرای اینکه با مخالفت پدر ومادر روبرونشود دراوایل سال1360به بهانه کاردر تهران در پست پدافند هوایی به جهاد پرداخت ودفعات دوم وسوم به ترتیب در جبهه های آبادان وگیلان غرب از حریم اسلام دفاع کرد0پس از بازگشت ازجبهه تصمیم گرفت در رشته تخصصی خودش،راه وساختمان،کار کند0ولی از آنجا که دفاع از اسلام وحفظ نظام جمهوری اسلامی رااز هر امری واجب تر می دانست برای بار چهارم به جبهه رفت و در عملیات فتح المبین ،در جبهه شوش ،فرمانده گروهان شد که در اثر ترکش خمپاره یک دست او نیمه فلج شدوترکشهای زیادی به او اصابت کرد0پس از چند ماه که وضع جسمانی او کمی بهبود یافت در حالی که تازه عقد کرده بود واز ناحیه دست رنج می برد،به جبهه رفت ودر مهرماه سال1361 در منطقه «سومار»شربت شهادت را نوشید0

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 15:37 |
 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین

بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله در هم است

گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست

سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین

پروردهٔ کنار رسول خدا حسین

کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا

در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار بر او زار می‌گریست

خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید

خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد

فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خیمهٔ سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی

وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه

سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت

یک شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان

سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک

جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست

عالم تمام غرقه دریای خون شدی

گر انتقام آن نفتادی بروز حشر

با این عمل معاملهٔ دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم برآورند

ارکان عرش را به تلاطم درآورند

برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند

اول صلا به سلسلهٔ انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید

زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش

اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

پس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها

افروختند و در حسن مجتبی زدند

وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود

کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشهٔ ستیزه در آن دشت کوفیان

بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید

بر حلق تشنهٔ خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان گشوده مو

فریاد بر در حرم کبریا زدند

روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب

تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمین رسید

جوش از زمین بذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانهٔ ایمان شود خراب

از بس شکستها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند

گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد

چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار، کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند

یک باره بر جریدهٔ رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر

دارند شرم کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین

چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک

آل علی چو شعلهٔ آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت

گلگون کفن به عرصهٔ محشر قدم زنند

جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل

شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار

خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه کوه

ابری به بارش آمد و بگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر

افتاد در گمان که قیامت شد آشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل

گشتند بی‌عماری و محمل شتر سوار

با آن که سر زد آن عمل از امت نبی

روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد

نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور و واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید

هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت ز یاد رفت

چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان

بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی‌اختیار نعرهٔ هذا حسین او

سر زد چنانکه آتش از او در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست

وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی

دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت

از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه

خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین

شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد

وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند

در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان

واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی نی ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین

تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام

یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکهٔ کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد

کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دل سنگ آب شد

بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد

خاموش محتشم که از این حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که از این شعر خونچکان

در دیده اشگ مستمعان خون ناب شد

خاموش محتشم که از این نظم گریه‌خیز

روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست

دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین

جبریل را ز روی پیمبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد

بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای

وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول

بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای

ای زادهٔ زیاد نکرده‌ست هیچ گه

نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای

کام یزید داده‌ای از کشتن حسین

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست

در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو

با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن

آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشر درآورند

 
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در پنجشنبه هشتم آبان 1393 و ساعت 21:54 |
  ماههای شمسی فارسی    بروج  ماههای میلادی  ماههای قمری

 فروردین     31 روز  حمل   ژانویه   31 روز   محرّم الحرام

 اردیبهشت 31 روز  ثور   فوریه   28 روز   صفر المظفّر

 خرداد      31 روز   جوزا   مارس  31 روز   ربیع الاوّل

 تیر          31 روز  سرطان   آوریل   30 روز   ربیع الثّانی

 امرداد      31 روز  اسد   مه      31 روز   جمادی الاوّل

 شهریور    31 روز   سنبله   ژوئن   30 روز   جمادی الثّانی

 مهر         30 روز  میزان   جولای 31 روز  رجب المرجّب

 آبان         30 روز  عقرب   آگوست 31 روز  شعبان المعظّم

آذر        30 روز   قوس   سپتامبر 30 روز   رمضان المبارک

 دی       30 روز  جدی   اکتبر   31 روز  شوّال المکرّم

 بهمن      30 روز  دلو   نوامبر   30 روز   ذی القعده الحرام

 اسفند    29 روز    حوت   دسامبر 31 روز   ذی الحجّه الحرام


برچسب‌ها: اسامی ماهها دربین ملل مختلف
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:33 |
هفت شهر عشق را عطّار گشت                   ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم  «مولانا»

 در اين مورد حرف بسيار است شرح و توضيح آن در اين مختصر نمي گنجد. نخست فهرست وار از چند كتاب كه درباره هفت نگاشته شده است نام مي‌بريم و سپس به توضيح عدد هفت و جلوه هاي آن كه در ادب پارسي فراوان آمده است اشاره مي‌شود.

 1. تحليل هفت پيكر نظامي  2. هفت بند محتشم كاشاني  3. هفت حصار خواجه عبدالله انصاري  4. هفت اورنگ جامي  5. هفت وادي در منطق الطّير  6. هفت آتشكده  7. هفت آسيا  8. هفت سيّاره منظومه شمسي  9. هفت خواهران  10. هفت قلم آرايش  11. هفت گردون  12. هفت اختر  13. هفت منزل  14. هفت اقليم  15. خاتون هفت قلعه  16. هفت ناي  17. كوچه هفت پيچ  18. مجالس سبعه مولوي  19. هفت سال در زندان  20. هفت داستان  21. هفت قصيده يا سبعه معلّقه و... نظامي گنجوي

هفت پيكر: نظامي گنجوي از شعراي اواخر قرن ششم است و بهترين اثر نظامي پنج گنج يا خمسه نظامي است هفت پيكر يا بهرامنامه چهارمين مثنوي ا زخمسه نظامي است. اين منظومه ازسرگذشت بهرام پنجم ساساني معروف به بهرام گور است و بنياد آن بر شماره هفت است. بهرام با هفت دختر هفت پادشاه هفت اقليم ازدواج مي‌كند و آنان را در هفت گنبد به هفت رنگ جاي مي‌دهد. بهرام هر روز هفته را با يك دختر در يك گنبد به سر مي‌برد و هريك از دختران داستاني مي‌سرايد. نظامي جمعا هفت داستان از قول آنان روايت مي‌كند كه به نام هفت پيكر ناميده شده است كه از شاهكارهاي شعر فارسي است. اينك چند بيت به عنوان نمونه ذكر مي‌شود:  ما  كه   جزئي   ز سبع   گردونيم                  با  تو  بيرون  هفت بيرونيم

 در  چنان  بيستون   هفت  ستون                  هفت  گنبد  كشيد برگردون

 هفت   گنبد    درون     آن    باره                  كرده  بر  طبع  هفت  سيّاره

 بركشيده   بر   اين    صفت  پيكر                 هفت گنبدبه طبع هفت اختر

 هفت  كشور  تمام   در   عهدش                  دختر  هفت شاه  در مهدش

 چون كه بهرام شد نشاط پرست                  ديده درنقش هفت پيكر بست

 هفت رنگ است زيرهفت اورنگ                  نيست بالاتر از سياهي رنگ

 هفت گنبد  بر آسمان  بگذاشت                  اوره   گنبـد   دگر    برداشـت

 هفت   مؤبد  بخواند    موبد   زاد                  هفت گنبد به هفت موبد داد

 تصوّف در مشرق زمين بالاترين اوج و عظمت را به ادبيّات ايران بخشيده و شعر را به اوج قدرت و عظمت رسانيده است.

  شيخ عطّار

 شيخ عطّار شخصيّتي است كه مولانا در حقّ او گويد:  هفت شهر عشق را عطّار گشت                  ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

 آنچه  گفتم  در  حقيقت  اي  عزيز                    آن شنيـدستم من از عـطّار نيز

 من آن مولاي رومي ام كه از نطقم شكر ريزد                   وليكن در سخن گفتن غلام شيخ عطّارم

 از ميان مثنويهاي عرفاني عطّار منطق الطّير از همه مثنويهايش پر شكوه و مشهورتر است و منظومه‌اي است كه از زبان پرندگان گفته شده است. مرغان در اين مرحله تلاش دارند. خود را به سيمرغ برسانند ولي لازم است از هفت وادي عبور كنند تا به كعبه مقصود برسند كه كنايه است از وابستگي هاي انسان به جهان ماديّات كه چگونه مي‌توان از علايق دنيوي رهائي يافت و به هدف غائي رسيد در اين مرحله هفت وادي صعب و سخت وجود دارد كه مراحل سلوك ناميده مي‌شود و عبارتند از:  1. طلب  2. عشق  3. معرفت  4. استغناء  5. توحيد  6. حيرت  7. فقر و فنا  هست  وادي  طلب   آغاز  كار                  وادي عشق است از اين پس بيكنار   پس سيم وادي  از  آن معرفت                  هست  چارم  وادي  استغنا  صغت

 هست پنجم  وادي توحيد  پاك                  پس  ششم  وادي  حيرت   صعبناك

 هفتمين وادي فقر است و فنا                  بعد  از  اين  وادي   روش   نبود   ترا

 عرفاي هند به جاي كلمه «فنافي الله» اصطلاح جاويدان «نيروانا» يا آرامش مطلق را به كار برده انددر تعقيب عدد هقت در منطق الطّير ابيات زير به چشم مي‌خورد:  گفت ما را هفت وادي در ره است                  چون گذشتي هفت وادي درگه است

 هفت   دريا  يك  شمر   اينجا   بود                  هفت  اختر   يك  شـــرر   اينجا   بود

 هفت سال القصّه بس آشفته بود                  باسـگان  در   كوي   دختر خفتـه بود

 كودكش گفت  اي اميـر  پر   هنــر                  هفت   طفليم  اين زمان ما بي پــدر

 خوش  شد  از  گفتار او شاه جهان                  هفـت بار  ديگــرش شــد  ميهمــان

 هفت  گردون  را   بر  آرم   زير   پر                  گر  فرود  آري  بدين  سرگشته  سر

 گفت  اگر   دوزخ  شود  همراه من                 هفت   دوزخ   سوزد   از   يك  آه  من

 ‌ ‌هفت کنگرۀ عرش الهی    ترا ز کنگرۀ عرش می زنند صفیر                  ندانمت که در این دامگه چه افتاده است  «حافظ»

 به طوری که از مفاد کتب اکثر عرفای بزرگ از قبیل مولانا جلال الدّین رومی صاحب کتاب مثنوی معنوی در مبحث معراج مفهوم می گردد به طور خلاصه و فشرده هفت کنگره عرش و هفت ملکی که موکّل بر آن هستند کنایه از مراحل ثبوتی و ارتباط معنوی و سرّی هر انسان به سوی مبدأ پروردگار عالمیان است.  در گرشاسب نامه اين عنوان آمده است: درختي كه هفت گونه بارش بود  درختی گشن رسته در پيش تخت                  كه دادي بر از هفت سان آن درخت

 زانگور  و  انجير  و  نارنج  و   سيب                  ز نـار   و   تـرنج  و   بــه   دلفــريـب

 استاد نورالدّين ابوالبركات عبدالرّحمن بن نظام الدّين احمد بن شمس‌الدّين محمدحنفي جامي از شعرا و نويسندگان فاضل خراسان در سده نهم هجري است وبزرگترين استاد سخن و عارف و نويسنده و دانشمند بزرگ پارسي گوي است لقب اصلي عماد‌الدّين و لقب مشهورش نورالدّين است و تخلّص او در شعر«جامي» است و او خود گفته است كه اين تخلّص را به دو سبب برگزيده است نخست ا زآن روي كه مولد او «جام» بود ديگر آنكه رشحات قلمش از جرعه جام شيخ الاسلام احمدجام معروف به ژنده پيل سرچشمه مي‌گرفت.  مولودم جام و رشحۀ قلمم                  جرعۀ جام شيخ الاسلامي است

 لا جرم  در   جريدۀ    اشعار                  به دو معني تخلّصم جامي است

 ميلاد جامي در بيست و سوم ماه شعبان سال817 هجري قمري اتّفاق افتاده است او در شمار صوفيان زمان خود بوده و از سلسله نقشبندي است.

جامي بعد از چند سفر كه در بلاد خراسان و يا بين النّهرين كرده بود مهمترين سفرش در سال877 هجري قمري به حجاز بود. در اين سفرها از بغداد آزرده خاطر شد ودر غزلي گويد:  از ناكسان وفا و مروّت طمع مدار                  وز طبع ديو خاصيت آدمي مجوي

 جامی در هرات روز جمعه هيجدهم محرم هنگام اذان صبح از سال898 هجري در هشتاد و يك سالگي بدرود حيات گفت...  دريغا  كه  بي  ‌ما  بسي   روزگار                برويد  گــل  و  بشكفـد   نو بــهار

 بسي تير و ديماه و ارديبهشت                  بيايد  كه ما خاك باشيم و  خشت

 جامي نه تنها شاعر بزرگ بود بلكه در فنون علوم دين و ادب و تاريخ نيز مهارتي به سزا داشت امير عليشير نوائي كه خود از فضلاي عصر بود در وصف كمالات جامي گفته است:  عاجز از تعداد اوصاف كمال اوست عقل                  انجم گردون شمردن كي طريق اعور است؟

 آثار جامي ازنظم و نثر بسيار است تمام آثارش را 99 گفته‌اند لكن آن مقدار كه معلوم و در دست است حدود پنجاه اثر و به قولي مجموع تأليفاتش از نظم و نثر به موافق شماره حروف تخلّص او «جامي» پنجاه و چهار دفتر و رساله است.

 در مرثيه جانگداز پسرش صفي‌الدّين چنين گويد:  زير    گل   تنگدل    اي   غنچه  رعنا   چوني ؟                  بي تو ما غرقه به خونيم تو بي ما چوني

 سلك جمعيّت ما بي تو گسسته است زهم                  ما كه جمعيـم چنينيـم تو تنـها چــونـي

 بي تو در روي زمين تنگ شده   بر   من   جاي                  تو   كه در زير زمين ساخته اي جاچوني

هفت اورنگ جامي كه از زبده ترين آثار او تشكيل مي‌شود :  این هفت سفینه در سخن یک رنگ اند                  وین هفت خزینه در گهر همسنگ اند

 چون هفت برادرند  بر  این  چرخ بلنـــــد                  نامی شده بر زمین به هفت اورنگ اند

شامل اين مثنوي ها است : 1. سلسله الذّهب «زنجير طلا» : مانند حدیقه سنایی ، بر وزن «فاعلاتن مفاعلن فعلن» سروده شده، در ذکر حقایق عرفانی و مباحث فلسفي و ديني و اخلاقي است، و ضمناً اعتراضاتـی است که بر شیعیان جهان روا داشته است روی این اصل از بغداد رانده شد. وی در این مورد گوید :  از ناکسان وفا و مروّت طمع مدار                  وز طبــــع دیو خاصیت آدمی مجوی

 و شاه اسماعیل صفوی پس از تسخیر هرات قبر او را منهدم ساخته و خرابش کرده است.

2. سلامان و ابسال : يكي ديگر از هفت مثنوي، بر وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن» سروده شده است، داستاني است كه اصل آن يوناني بوده و جامي آن را به نام يعقوب بيك پسر اوزون حسن آق‌قويونلو به نظم در آورده است. سلامان فرزند ارمانوس پادشاه روم بود زني هيجده ساله به نام ابسال دايگي او را به عهده گرفته بود. سلامان عاشق ابسال مي‌شود پدرش همین که از عشق آنها مطلع می شود شروع به نصیحت و موعظه پسر می نماید ولی موثر واقع نمی شود پسر از ترس پدر با معشوقه اش فرار مي‌كنند و به غربت مي‌افتند و سختيها مي‌بينند و دست به هم داده خود را به دريا ميزنند، ابسال ميميرد ولي سلامان زنده مي‌ماند اصل حکایت فوق در زبان یونانی بوده و خواجه نصیرالدّین طوسی آن قصّه را در شرح اشارات آورده است و جامی آن را به پارسی منظوم نقل می نماید. همچنین ابن سينا در كتاب «الاشارات و التّبنيهات» بدان اشاره دارد. اين مثنوي حاوي اشارات عرفاني و اخلاقي همراه با حكايات و تمثيلات است.  چیست آن ابسال در صحبت قریب                  وآن سلامان ماندن از وی با شکیب

3. تحفة الاحرار: منظومه اي است به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» در وعظ و تربيت همراه با حكايات و تمثيلات بسيار در بيست مقاله.  اين مثنوي به شيوه مخزن الاســـرار نظامي و مطلع الانــوار امير خسرو دهلـــوي است و دليل نام گذاريش به تحفه الاحرار آن است كه به نام خواجه ناصرالدّين عبيدالله نقشبندي شيخ سلوك آن عصر كه معروف به «خواجه احرار» بوده و به سال 885 سروده شده است.  تحفه الاحرار لقب دادمش                  تحفه به احرار فرستادمش

4. سبحة الابرار: منظومه اي است، بر وزن رمل مسدّس «فاعلاتن فعلاتن فعلن» در ذكر مقامات سلوك ، تربيت ، تهذيب ، اصول عرفاني و اخلاقي كه شاعر آن را در چهل «عِقد» تنظيم كرده كه عبارتند از: در كشف حقيقت دل- در شرح سخن و سخنوري- در گفتار موزون- درشرح معنوي تصوّف و اغراض آن- در كشف راز پرهيزگاري- در اميد و رجا و درجات آن- در محبّت و مهرورزي- در آزادگي و حرّيّت- در جوانمردي و فتوّت در بردباري و حلم تا چهل عِقد.  این منظومه حکایتی است شیرین که با این بیت شروع می شود:  چارده ساله مهی بر لب بام                  چون مه چارده در حُسن تمام

5. يوسف و زليخا: قصّه در بحر هزج مسدّس «مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل» اصل قصّه و داستان از عربی به فارس نقل شده است ولی تعبیرات و تشبیهاتی که ایرانی ها بر آن اضافه کرده اند رنگ دیگری به خود گرفته است.  این قصّه معروف مشروحاً در تورات و قرآن کریم ذكر شده است. در قرآن سوره 12 بنام یوسف است. که 111 آیه دارد و در سال یازدهم بعثت در مکه پس از سوره هود نازل شده ، سرگذشت عبرت آمیز يوسف پسر یعقوب پیامبر می باشد اما اسم زليخا در تورات و قرآن کریم نیامده و معلوم نیست عنوان مزبور را از کجا اخذ و نقل کرده اند. جامي اين منظومه عالي داستاني و عشق‌ را براي نظيره سازي با خسرو شيرين نظامي آفريده است.

6. ليلي و مجنون: عشق نامه اي است به پيروي از ليلي و مجنون نظامي گنجوي در سال889 هجري سروده شده كه داراي 3860 بيت مي‌باشد.  چنانكه خود گويد:  كوتـاهـي  اين   بلنــد بنيــاد                  در هشتصـد  و  نه  فتـاد  و  هشتاد

 ورتو به شمار آن بري دست                  باشد سه هزار و هشتصد و شصت

 اصل اين داستان از عربي به پارسي راه يافته و مجنون كه اسمش قيس بني عامر است پسر عموي ليلي بوده است.

ليلي و مجنون جامي، توسط شزيchezy به فرانسه و هارتمنHartman به آلماني ترجمه شده است.

7. خردنامه اسكندري: به بحر متقارب «فعولن فعولن فعولن فعول » می باشد. این کتاب یک مجموعه اخلاقی و ادبی است که با این بیت شروع می شود:  الهی کمال الهی تـــراست                  جمال جهان پادشاهی تراست

 خردنامه اسكندري به شيوۀ اسكندرنامه نظامي گنجوي در ذكر حِكم و مواعظ ، از زبان فيلسوفان يونان كه هر يك را به عنوان خردنامه ناميده است مانند خردنامه ارسطاطاليس و خردنامه سقراط يا فيثاغورث يا افلاطون. اين منظومه در سال890 هجري به نام سلطان حسين بايقرا منظوم شده.

جامی یک مثنوی هم در مناسک حجّ منظوم ساخته که آن نیز مانند تحفة الاحرار به بحر سریع «مفتعلن مفتعلن فاعلن» است.  ای  ز گلت  تـــــــازه  سر حب دل                  ماند  ز حب  وطنت  پا  به گل

 خیز که شد پرده کش و پرده ساز                  مطرب عشاق به راه حجـــاز

 از جمله منظومه های جامی یکی هم تجنیس اللغات است.

جامی در فنّ معمّا هم چهار کتاب به عناوین «کبیر» ، « متوسط» ، «صغیر» و « اصغر» تالیف کرده است.

تأليفات منثور جامي نيز 7 كتاب به شرح زیر است:

1- نفحات الانس من حضرات القدس: اين كتاب در سال883 هجري تأليف يافته و آن شرح حال614 تن از فضلا و علما و مشايخ صوفيّه را حاوي است. اصل اين كتاب عربي بوده موسوم به «طبقات الصوفيّه» است كه بعدها خواجه عبدالله انصاري آن را به زبان هروي تقرير و توسيع نموده سپس جامي به حسب دستور امير عليشير نوائي آن را به فارسي ادبي در آورده و شرح حال مشايخ تا زمان خود را برآن افزوده است.

2. لوايح: رساله است در سير و سلوك صوفيّه به نظم و نثر فارسي مشتمل بر سي و سه لايحه و يك خاتمه هر لايحه شامل موضوعي از مراحل توحيد ربّاني و سير و سلوك عرفاني اين رساله داراي عباراتي موجز و مختصر و مفيد است كه نكته هاي بديع عرفاني را با رباعيّات نغز و دلنشين بيان مي‌كند يكي از لايحه ها چنين آغاز مي‌شود: آدمي اگر چه به سبب جسمانيّت در غايت كثافت است امّا به حسب روحانيّت در نهايت لطافت است، به هر چه توجّه كند رنگ آن پذيرد:  گر  در  دل  تـو  گل  گذرد   گل    باشــي                  ور  بلبل  بي قــرار   بلبــل باشي

 تو جزوي و حق گل است اگر روزي چند                  انديشه گل پيشه كني گل باشي  

 3. كتاب لوامع في شرح الخمريّه: اصل خمريه قصيده اي است عربي در توحيد و سلوك ناظمش عمربن ابي الحسن حموي شهير به «ابن فارص» بوده است. اين قصيده به عربي و فارسي شروحي دارد كه از آن جمله شرح جامي است به نام «لوامع» و در سال 875 تحرير شده است.

4. شواهدالنبّوه: در حقيقت تتميم كتاب نفحات الانس است.

5. اشعة اللّمعات: به نثر فارسي در سلوك، شرح كتاب لمعات «فخرالدّين عراقي همداني» به درخواست وزير اميرعليشيرنوائي نوشته و مشتمل است بر مقدّمه‌اي و 28 لمعه.

6. بهارستان: كتابي است به شيوه و سبك گلستان سعدي داراي نظم و نثر اخلاقي به نام فرزندش ضياء الدّين يوسف تأليف كرده به سال892 هجري چنانكه گويد:  تكاپوي   خامه    در   اين    طرفه    نامه                  كه جامي برآن كرد طبع آزمائي

 به وقتي شد آخركه تاريخ هجرت شود                  نهصد  ار  هشت  بروي   فزائي

 بهارستان جامي در هفت روضه است و آن را «روضة الاخيار و تحفة الابرار» هم مي‌نامند شرح حالي از شعرا در روضه هفتم دارد.

7. نقدالنصوص في شرح نقش الفصوص: در تصوّف و اصطلاح اهل سلوك به فارسي در حكمت و عرفان و در شرح وتفسير عقايد شيخ محي الدّين عربي «متوفي 628 هجري قمري» مولّف فصوص الحكم و مختصر آن يعني نقش الفصوص است در اين كتاب جامي اقوال مفسّرين ديگر خاصّه عقايد شيخ صدرالدّين محمد قونيوي را نيز داشته است. تأليف آن به سال863 بوده است. در مورد جامي از تحقيقات ارزشمند استاد بزرگوار جناب آقای كاظم خوش خبر استفاده شده و جاي تشكّر است.  هفت قصيده يا سبعه معلّقه «مونث معلق» زني كه شوهرش گم شده زني كه نه شوهر حاضر دارد و نه مي‌تواند شوهر ديگر اختيار كند ضمناً مطلّقه هر يك از معلّقات را گويند و آن نام هفت قصيده منسوب به هفت تن از شاعران دوره جاهليّت عرب است كه در نوع خود بي نظير بودند. گويند اين قصائد را به خاطر بلاغت و فصاحتي كه داشته است از ديوار خانه كعبه آويخته بودند و اثر طبع مرداني چون:

1ـ اِمْرَؤالقيسْ  2ـ طَرفه بن عَبد  3ـ زُهير بن ابي سلمي  4ـ از ابوعقيل لبيدبن ربيعة العامري  5ـ عمر و بن كلثوم بن مالك  6ـ عنتره بن شداد  7ـ الحارث بن حلزه.

هفت اورنگ: در صورت فلكي به هفت اورنگ موسوم است:  1- هفت اورنگ كهين يا دبّ اصغر يا بنات النعش صغري كه به شكل «خرس» نمايانده شده است و روبروي بنات النعش كبري قرار دارد وآن را خرس كوچك نيز نامند.  2- هفت اورنگ مهين يا دبّ اكبر يا بنات النعش كه هفت خواهران و هفت برادران نيز ناميده اند و آن را خرس بزرگ نيز گويند.  هفت گنج خسرو پرويز نام داستاني است از جمله360داستان باربد كه در فرهنگهاي فارسي آمده و نظامي در خسرو شيرين آن را به نظم درآورده است و اين داستان در وصف ثروت خسرو پرويز است كه آن هفت گنج نام دارد:

1-گنج عروس  2-گنج باد آورد  3-گنج افراسياب   4-گنج سوخته   5-گنج خضراء   6-گنج شاد آورد   7-گنج بار

فردوسي هم هفت گنج را بنام هفت گنج ديبۀ خسروي نگاشته است.

شاهنامه سلطنت خسرو پرويز، گفتار اندر بزرگي خسرو: نخستين كه بنهاد گنج عروس                  زچين و ز بُر طاس   و  از هند و روس

 دگر   گنج   باد آورش   خواندند                  شمــارش بكــردند و   در   مـانـدنــد

 دگر آنكه نامش همي بشنوي                  تو خـوانــي و  را ديـبــه خســــروي

 دگر  نامـور   گنـج    افراسيـاب                  كه كس را نبود آن به خشكي و  آب

 دگر گنج كش خواندي سوخته                  كز  آن گنـج   بُد   كشــور  افروختــه

 دگر   گنج   كز   در خوشاب بود                  كه بالاش   يك تيـــــر   پرتاب  بـــود

 كه خضرا   نهادند  نامــش روان                  همـــان  نـــامور  كاردان  بخــــردان

 دگر   آنكه   بد شاد   ورد   بزرگ                 كه   گويند    رامشگران    ستـــرگ


برچسب‌ها: هفت در قلمرو ادبيّات پارسي
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:30 |
فرياد  كه  در  كنج لب  آن خال سيــه را            دل   دانه   گمان كرد  و  ندانست كه دام است صافي اصفهاني

 

دستي كه گاه خنده بر آن خال مي‌بري             اي شـوخ   سنـگـــدل   دلم   از   حال مي‌بري  شهريار

 

لب شيرين تو هم قوت بود  هم  يــاقوت             خـــــال   گيراي   تـــو   هم   دام  بود هم دانه قصاب كاشي

 

زان خال عنبرين نتوان سرسري گذشت             هـر   نقطه   زين    صحيفه محل تـــامّل است صائب تبریزی

 

بر صفحة  عذار  تو  از نقطه هاي خــــال             كرده   است   كلك    صنع نشان بوسه گاه را صائب تبریزی

 

زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا              آه   از   آن روز كه اين هر سه دهد دست بهم صائب تبریزی

 

اختر برج  سعادت  مركز   پرگار   حسن             تخم   آه   آتشين    يا   خال   عنبر پوست اين صائب تبریزی

 

گوشه گيران زود در دلها تصرّف مي‌كنند             بيشتر دل مي‌برد خالي كه در كنج لب  است صائب تبریزی

 

خيال  خال  تو با خود به خاك خواهم برد             كه  تا   ز   خال   تو   خاكم   شود  عبير  آميز حافظ

 

ور  چنين   زير   خم   زلف نهد دانه خال             اي   بسا    مرغ   خرد   را   كه  به  دام اندازد حافظ

 

فريب   خال    لبش   خوردم و ندانستم             كه دام  كرده   نهان   در   قفاي  دانة  خويش رهي معيّري

 

شدگوشه نشين خال تو در كنج لب آري             كار همه  دل سوختگان گوشه نشيني است بيدل كرمانشاهي

 

خال در گوشة ابروي  تو چون سوختگان             بر نياز   آمده   در    گوشة    محراب    همي دكتر صدرات

 

اختر   بي‌طالع   من   در  بساط آسمان             خال موزون است بررخسار زشت افتاده است صائب تبریزی


برچسب‌ها: خال در اشعار پارسی
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:27 |
 با لب  ميگون  او   من  مي‌ پرستي مي‌كنم          با نگاه  مست   او بي باده مستي مي‌كنم شميم شيرازي

 خاموشي لبم  نه ز  بيداري   و    رضا   است         از چشم من ببين كه چه غوغا است در دلم سايه

 برلب من  نه لب نوشين كه جان بخشم زشوق         ساغر مي‌قدر اين نعمت نمي داند كه چيست رهي معيّري

 لب جان پــــــــــــــرور خود را به لبم نه ز وفا         كه ترا جان به لب‌اي‌جان و مراجان به لب است شهياد بختياري

 صد بـــــــــــار  لب گشودم   و بيرون  نريختم         خون ها كه موج مي‌زند از سينه تا لبم عرفي شيرازي

 دهان غنچه‌خوش‌باشدسحرگه‌چون شودخندان     ولي ذوقي دگر دارد لبت هنگام خنديدن همام تبريزي

 خود چه شود اگر دمي بر لب من نهي لبي          تا به لب تو بسپرم جان به لب رسيده را طاهر

 خوشا دمي كه لبم را به لب  چو جام  نهي         لبت ببوسم   و   قالب  كنم زشوق تهي محيط قمي

 جان من بسته به بوس لب جان پرور تواست        بر لبم نه لب و رحم آر كه جانم به لب است وصال شيرازي

 لب  بر  لبم  گذار   كه    جان   آيدم  به  لب         عمري است بر لب آمدن جانم آرزوست مهرارفع جهانباني

 زير لب  وقت  نوشتن  همه كس نقطه نهند         اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است صبوحي

 نام  هر  كس  مي‌برم  جانب هر كس نگرم         بر لبم نام تو و در نظرم صورت تست مشربي

 لب هاي  تو ،  خضر   اگر    بديـــــــــــــــدي         گفتي  لب  چشمه   حيات  است سعدي

 سعدي  شيرين  سخن  در  راه  عشـــــق         از  لبش   بوسي   گدائي  مي‌كند سعدي

 به من دشنام زيرلب دهي هر دم نمي‌داني         كه منهم هر نفس «قربان شوم‌ها» زير لب دارم نجات

 تبسمي  ز  لب  دلفريب  او  ديــــــــــــــدم         كه هرچه با دل من كرد آن تبسّم كرد وحشي بافقي

 زيار لطف نهان خواستن فزون طلبي است         كه دل زياده برد خنده‌اي كه زير لبي است صائب

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:22 |
صد شربت شيرين ز لبت خسته دلان را         نزديك   لب   آرند  و    چشيدن  نگذارند  كمال خجندي

 

لب بـــــــــــــر لب من نهاد و مي‌گفت         جانت  چو  به  لب  رسيـد  خامــــــوش  مولوي

 

 در مقام حرف مهر خاموشي بر لب زدن         تيغ را زير سپر درجنگ پنهان كردن است  صائب تبريزي

 

مي توان خواند زپشت لب او  بي گفتار         سخني چند كه در زير لبش پنهان است  صائب تبريزي 

 

صدجان بهاي بوسه طلب مي‌كني زخلق         ديگركسي مگر لب خندان نداشته است  صائب تبريزي

 

آمدزدرم خنده به لب،بوسه طلب مست        در  دامن  پندار  مـــن  مي‌زده بنشست  لعبت والا

 

غيرتم  بين  كه  برآرندة  حاجات  هنـوز         از لبم نام تـــو هنگام دعا نشنيده است  عرفي شيرازي

 

بگشاي لب كه هرچه توگوئي چنان كنم         حكم تــــرا به سمع رضا مي‌توان شنيد  بابا فغاني

 

اشكش  به گونه بود كه آورد سوي من         بار  دگــــــر  لبان  خود  از  بوسه  پيش  نوراني

 

ليكن نداد بر لب من بوسه ز انكه يافت         در ديدگان خسته من گور عشق خويش  نوراني

 

هرستم ازچشمش آيدعذرمي‌خواهدلبش      تلخي  با  دام  را  شكّر  تلافي مي‌كند  صائب تبريزي

 

ز حرف  شكوه  لبم بود  تيغ  زهر آلود          به  يك  تبسّم   ورزيده  شرمسارم  كرد  صائب تبريزي

 

مي كني رحم به دلسوختگان اي لب يار         گر بداني  كه  چه  مقدار   مكيدن داري  صائب تبريزي

 

بوسه هرچندكه دركيش محبّت  كفراست        كيست  لب هاي ترا بيند و طامع نشود  صائب تبريزي

 

ازلب شكّرين اوبوسه به جان خريده ام         زآنكه حلاوتي بود جنس گران خريده را  فروغي بسطامي

 

لب   پيمانه   اگر   بر   لب جانانه  نبود         بوسه  گاه  لب   رندان  لب پيمانه نبود  فروغي بسطامي

 

جان به لب آمدولب برلب جانان نرسيد         دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز  عماد خراساني

 

دارد  لب   من   تشنگي بوسة  بسيار         چون   مزرعة  خشك كه دارد غم باران  مهدي سهيلي

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:20 |
 

لب بر لبش نهادم و اشكم زديده ريخت         بـــر روي  گل چو  ابر  بهاران گريستم  اشتري

 

لب بر لبم  نهاد  و به  من گفت با نگاه:         اينك همان  لبي  كه  قرار  تو برده بود  نوراني(وصال)

 

بوسيدن  لب  يار ، اوّل ز  دست مگذار         كاخر ملول گردي از دست و لب گزيدن  حافظ

 

لبش به بوسه گرفتم شبي دراز وهنوز        چه نوشها كه به لب دارم از لب ودهنش  فريدون توكلي

 

طرف باغ ولب جوي ولب جام است اينجا         ساقيا خيز كه پرهيز،حرام است  اينجا  جامي

 

لب بر لبم نهاد و چو جان در تنم دميد         از جان   لطيف تر    نفس    آرميــــده را  گلچين ممافي

 

درنسبت لب توباشهد گفتگوئي است         لب   باز   كن   ببيند   كاين  گفتگو ندارد   ضيائي سبزواري

 

اين لب بوسه فريبي كه ترا داده  خدا         ترسم   آئينه    بديدن  ز  تو   قانع   نشود  صائب تبريزي

 

لب نهادم به لب يار و سپردم  جان را          تا به امروز بدين مرگ نمرده است كسي  صائب تبريزي

 

ترك جان مي‌بايدم گفتن كه اين شيرين لبان      بوسه مي‌بخشند امّا جان شيرين مي‌برند  فروغي بطامي

 

آرزوي بوسه ازساقي نه حدچون مني است     مستم  و  با  ترس  مي‌بوسم  لب پيمانه را  كليم كاشاني

 

يازلبت كنم طلب قيمت خون خويشتن         يا به تو واگذارم اين جسم به خون تپيده را  ملك الشعراءبهار

 

يك بوسه از رخت ده و يك بوسه از لبت         تا   هر  دو  را   چشيده  بگويم   كدام   به  ميرفندرسكي

 

گفت:دور‌از لب وكامم لب وكام توچه كرد؟        گفتمش: بوسه  تلخي  ز لب  جام  گرفت  دكتر رعدي

 

شبي باخودترادرخلوت ميخانه مي‌خواهم       لبت را برلبان خويش چون پيمانه مي‌خواهم  ابوالحسن ورزي

 

عكس آن لبهاي ميگون درشراب افتاده است     حيرتي دارم كه چون آتش در آب افتاده است  هلالي جغتائي

 

از بهر  بوسه اي  كه  لبت  بر  لبم دهد        جان  را  هـــزار  مرتبه بر لب رسانده است  يگانه

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:17 |
 

دوش در حلقه ما قصّه گيسوي تو بود         تا دل شب سخن از سلسله موي تو بوش

  حافظ

 گيسوي  تو  با  مشك  ختن بازي كرد         با  لعل  لب   تو   روح   دم  سازي   كرد عماد فقيه

 بالاي  ترا  به    سرو   كردم    نسبت         ز آن   روي سهي سرو ، سرافرازي كرد عماد فقيه

 چو گيسوي توندارد بنفشه حلقه وتاب        چو طره اي تو ندارد بنفشه چين و شكن رهي معيّري

 به سفررفتي وخوبان همه گيسوكندند       در فراق تو عجب سلسله‌ها بر هم خورد واقف هندي

 سر  حلقه   رندان   خرابات  مغان  را         اندر شكن   حلقة   گيسوي   تو    ديدم محمد مغربي

 زير  تار  گيســــــــــوي  افشان   بيد           سوسن  و  مينا  و  نــــاز  افتاده  مست دكتر حميدي

 شبي آن سياه گيسو بگشاد راز با من        كه مرا است آشنائي به سراي آرزوها دكتر صورتگر

 تابه سرسوداي آن گيسوي دامنگيردارم      خاطري آزاد و پائي بسته در زنجير دارم پژمان بختياري

 و   آن چه     مي‌گويد  نسيم   مشگبو          قصّه‌اي  از  نكهت   گيسوي  او است دكتر رعدي

 به رخ گيسو فروريزي كه دلها رابرانگيزي        ازاين بازيگري بگذر،به هر صورت دل آرائي مهدي سهيلي

 همه شب راه دلم بر خم گيسوي تو بود         آه از اين راه كه باريكتر از موي تو بود فروغي بسطامي

 شبي گيســـو  فـــرو  هشته  به  دامن         پلاسين معجـــر و  قيــرينه  گــــــرزن منوچهري

 به گيسوي توسوگند اي سرزلف قرارمن         كه مي‌رقصد دلم ازرقص گيسوي تو بر دوشت علي اكبر دلفي

 يك شبي گيسوي مشكين توديدم درخواب       خواب آن يك شبه يك عمر پريشانم كرد شوريده شيرازي

 گيسو شكست و  شد گره كار، بسته تر         كار  دل شكستة ما شد شكسته تر اهلي شيرازي

 پريشان كن سر زلف سياهت شانه‌اش بامن      سيه زنجير گيسو باز كن ديوانه‌اش با من حميد نقوي

 بخت بلندم آخر  سر حلقة  جنون ساخت         كان حلقه‌هاي گيسو شد حلقه‌هاي گوشم فروغي بسطامي

 اين چه تابي است كه آن حلقه گيسو دارد         كه دل اهل جهان بسته به يك مو دارد فروغي بسطامي


برچسب‌ها: گيسو در اشعار پارسی
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:14 |
به غلط ز دست  دادم  سر  زلف  يار خود را         كه نيازموده  بودم  دل  بيقرار  خود  را عاشق اصفهاني

 

اگر زلفت  به  هر  تاري  اسير تازه اي دارد          مبارك باشد امّا دلبري اندازه اي دارد قراگوزلو

 

از خدا  مي‌طلبم عمر  درازي   چون   زلف          كه به صدچشم كنم سيرسراپاي ترا صائب تبريزي

 

در هر شكن  زلف  گره گير تو  دامي‌ است          اين سلسله يك  حلقه   بيكار  ندارد صائب تبريزي

 

يك عمر  مي‌توان  سخن  از  زلف  يار گفت          دربنداين مباش كه مضمون نمانده است صائب تبريزي

 

گهي بردل شبيخون مي‌زندگاهي برايمانم          هميشه كاكل اوفتنه اي درزيرسردارد صائب تبريزي

 

تو تا ز  شرم  فكندي  به  چهره زلف سياه          فغان ز خلق  بر آمد  كه  آفتاب گرفت ظهيرفاريابي

 

زلف تو غرقه به گل بود و هر آن گاه كه من          مي زدم دست بدان زلف دوتا،گل مي‌ريخت باستاني پاريزي

 

عهد كردم   گر   رهائي  يابم از كنج قفس          جز به دام زلف او ديگر نبندم دل به‌كس توسيركاني

 

زلف بر روي تو گوئي كه بر آتش دود است          اي بساديده كزآن دود،سرشك آلوداست شهاب تبريزي

 

و ر چنين  زير خم  زلف  نهد    دانة     خال          اي بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد حافظ

 

جانها  به  ياد   زلف   تو   بر    باد   داده ايم          ور نيست  باورت  زنسيم صبا بپرس سلمان ساوجي

 

از  زلف  پريشان   تو    آشفته   ترم     من          در كوي تو آشفته چو باد سحرم من معيني جرني

 

چون اسير است درآن زلف سمن ساي دلم          چه كندگرنكند درشكنش جاي،دلم؟ خواجوي كرماني

 

اذنم  بده  که  زلف   تو  را   آورم   به  چنگ          ای بی وفا مگرکه من ازشانه کمترم ابوالقاسم لاهوتی

 

زلف  او  فتنه  و خط   آفت  و خال است بلا          آه ازآن روزكه اين هرسه دهددست بهم صائب تبریزی

 

من بر  سر آنم  كه  به  زلف  تو  زنم  دست          تا سنبل زلف تو چه سر داشته باشد صائب تبریزی

 

گرچه زلف سركش او سركشي از سرگذاشت          كاكل او فتنه ها در زير سردارد هنوز صائب تبریزی

 

يك جهان  دل راپريشان ساختن انصاف نيست          شانه درآن زلف خم درخم نمي بايدزدن صائب تبریزی

 

تا   چند   در   میان   فکنی  زلف و شانه را          دل را نمی دهیم به زلف تو زور نیست صائب تبریزی

 

يك  دم  آهسته گذر   در سر زلفش  اي باد          كه زهر پيچ و خمش دل سردل مي‌ريزد صاف قاجار

 

اگر  به   زلف   دراز   تو   دست   ما  نرسد          گناه بخت پريشان ودست كوته مااست حافظ

 

بنفشه  گر   چه    دلاويز  و عنبرآميز است          خجل شود برآن زلف همچو مشك ختن رهي معيّري

 

طرّه   آشفته    چنين   در  گذر   باد    مرو          كه پريشاني   زلف   تو   پريشانم   كرد صحبت لاري

 

بر  زلف  تو  من  بار  دگر  عهد    شكستم          بس عهدكه چون زلف تو بشكستم وبستم سلمان ساوجي

 

گفتم:روم كه چشمت مايل به خواب ناز است          بگشودزلف وگفتا بنشين كه شب درازاست فردي شيرازي

 

كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست          در رهگذر كيست كه دامي زبلا نيست؟ حافظ

 

مردم   اي   كاش   پريشاني   زلفش  بيند          تا نگويند پريشاني من بي سبب است فرصت شيرازي

 

نمي دانم چرا گردون به كام من نمي گردد          اگر عيبم پريشاني است زلف يارهم دارد شريف شيرازي

 

گر  پريشان  كني  آن زلف خم  اندر خم را          ترسم اي دوست كه آشفته كني عالم را اختر قشقائي

 

از    بهر      گرفتاري   ما    زلف    مياراي         ما   بسته   داميم   تو   فكر  دگري كن هلالي جغتائي

 

ز زلف  و  روي  تو  خواهم شبي و مهتابي          كه  با  لب  تو  حكايت  كنم زهر بابي خواجو

 

داشتم خوش  روزگاري  با  سر زلف نگاري          خوش بود‌خوش روزگاري داشتن بازلف ياري آذرخشي

 

چریشان کن سرزلف سياهت شانه اش با من          سیه زنجیر گیسو باز کن دیوانه اش با من حمید نقوی

 

آزاد  اگر   باشد  دلي، زلفت گرفتارش كند          ورخفته باشد فتنه‌اي چشم توبيدارش كند شريف تبريزي

 

نقّاش  چون  شمايل   آن   ماه    مي‌كشد          نوبت  به  زلف  او  چو  رسد آه مي‌كشد خالص

 

در  درازي  به  سر  زلف  تو  مي‌ماند  شب          در سياهي سر زلف تو به شب مي‌ماند رشيد وطواط

 

امشب  كمند  زلف  ترا  تاب  ديگري است          اي فتنه در كمين  دل  و هوش كيستي؟ رهی معیری

 

آنكه بهر  ديگران  در  زلف  چين   مي‌افكند          چون رسد نزديك من چين درجبين مي‌افكند بابافغاني شيرازي

 

اي صبا  در خم  آن زلف چو محرم شده‌اي          با ادب باش كه دلهاي پريشان آنجا است صائب تبريزي

 

اي زلف  يار  اين  قدر  از  ما كناره چيست          ما دل شكسته‌ايم و تو هم دل شكسته‌اي صائب تبريزي

 

زلف  چون حاشيه برگرد سرش  مي‌پيچيد          در  كتابي  كه  بود شرح پريشاني من صائب تبريزي

 

به عالمي   ندهم    موئي    از   پريشاني          كه باشد  از  سر  زلف  تو  يادگار  مرا ميربرهان

 

گويند   بوي  زلف  تو  جان   تازه   مي‌كند          سلمان قبول كن كه من ازجان شنيده‌ام سلمان ساوجي

 

درخم زلف تو مي‌جستم دل گم گشته‌ام را          يافتم در وي دل جمع  پريشان  روزگاري وفاي نوري

 

قامتم از خميدگي صورت چنگ  شد  ولي          چنگ  نمي‌توان  زدن  زلف  خميدة  ترا فروغي بسطامي

 

شب كه صحبت به حديث سرزلف توگذشت          هركه برخواست زجاسلسله برپابرخاست صائب تبريزي

 

كس چو من آشفته زلف دل آويز تو نيست          گر پريشان  خاطري خواهي مرا آواز كن قصّاب كاشاني


برچسب‌ها: زلف در اشعار پارسی
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:9 |
 

قند آميخته با گل نه علاج دل ما است               بوسه‌اي چند برآميز به دشنامي چند حافظ

 جان  من    بوسه   بده    عذر    ميار                   ديدن   روي    تو    عيد    است  مرا دكتر خانلري

 اشگش به گونه بود كه آورد سوي من                  بار  دگر  لبان خود از بهر بوسه پيش نوراني وصال

 دارد  لب  من   تشنگي  بوسة  بسيار                  چون  مزرعه خشك كه دارد غم باران مهدي سهيلي

 شستم به اشك، پاي وي و چاره  ساختم            آن داغ را به بوسة لبهاي گرم خويش  اين گوهري كه در نظرت سنگ ساده است           برپاي آن پري چو رهي بوسه داده است رهي معيّري

 سه بوسه كز دولبت كرده‌اي وظيفه من                اگر  ادا  نكني   قرض دار من باشي حافظ

 بوسه‌اي زان دهن تنگ  بده  يا  بفروش                كاين متاعي است كه بخشندوبها نيزكنند سعدي

 بوسه كي گردد از آن لبهاي جان پرور جدا؟            كي به افسون مي‌شود شيريني از شكر جدا؟ عبدالعال نجات

 بوسه‌اي كردم ز رخسارش تمنّا دوش گفت          ديدن‌اين‌گلستان‌خوب‌است‌وگل‌چيدن‌خطا‌است هادي رنجي

 چه آيتي تو مگر ساحري كه شاه و گدا               هر آنكه  ديد  لبت  بوسه‌اي  گدائي  كرد محسن ملك آرا

 شنيده‌ام كه به جان بسته يارقيمت بوس             هزارجان به تنم نيست صدهزار افسوس فتحعلي شاه

 به چه عضو تو زنم  بوسه  نداند چه  كند              بر  سر سفرة سلطان چو نشيند درويش مجمر زواره

 هرچند  شكسته  پر  به  كنج   قفسم              يك بوسه بود   از   لب   لعلت  هوسم  و آن بوسه چنان است كه لب بر لب تو               آن     قدر    بماند    كه  نماند   نفسم فريدون مشيري

 توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون              مي‌گزم دست چرا گوش به نادان كردم حافظ

 يك   بار    بوسه‌اي    ز   لب  تو ربوده‌ام              يك ‌بار ديگر  آن  شكر ستانم آرزو است عراقي

 جان به بهاي بوسه ات دادم ولب گزيده‌ام            با تو در اين معاملت  هيچ  زيان نديده‌ام نقي كمره‌اي

 بعد از عمري زتويك بوسه طلب كردم ليك            لب گزيدي  و  مرا  غرق  خجالت كردي عندليب

 مبوس جز لب معشوق و جام مي‌حافظ              كه دست زهد فروشان خطااست بوسيدن حافظ

 گر  ميسّر  نشود   بوسه  زدن  پايش را               هر كجا  پاي  نهد  بوسه  زنم جايش را كليچه پز

 خواستم  از لعل  او  دو  بوسه  و  گفتم              تربيتي  كن  به  آب   لطف   خسي  را  گفت يكي  بس  بود  كه  گر   دوستاني              فتنه    شود     آزموده‌ايم    بسي    را  عمر  دوباره  است  بوسه   من  و هرگز              عمر     دوباره     نداده‌اند     كسي   را فرخي سيستاني

 آمدزدرم خنده به لب،بوسه طلب،مست              در  دامن  پندار  من مي ‌زده   بنشست لعبت والا

 ز غنچه دهنت بوسه‌اي به خواب گرفتم               نمردم  و  ز    گل    آرزو   گلاب   گرفتم ز نيل بيك

 گفتمش : بوسه  دهي؟     گفت: هنوز               موسم    آن    نرسيده      است    مرا دكترخانلري

 نيست چون دسترسي تارخ زيبات ببوسم              مي‌شوم در گذرت خاك كه تا پات ببوسم  بوسه خواهم ز تو امروز دهي وعده فردا              كو من دل شده را عمر كه فردات ببوسم؟ فرصت شيرازي

 تلاش  بوسه   نداريم  چون  هوس  ناكان              نگاه  ما  به  نگاهي  ز  دور خرسنداست صائب تبریزی

 خرم آن روز كه مستم ز در حجره در آئي              وزلبت بوسه شمارم به شماري كه توداني خواجوي كرماني

 آرزوي بوسه ازساقي نه حدچون من است            مستم  و  با  ترس مي‌بوسم لب پيمانه را كليم كاشاني 

 بوسه‌اي گر  نربوده است ز ياقوت  لبش              دهن  لاله   چرا  تا  به جگر سوخته است صائب تبریزی

 آنكه در آئينه دارد بوسه را  از  خود  دريغ               كي  به  عاشق  وا گذارد  اختيار بوسه را صائب تبریزی

 همه اسباب جمال توبه جاي خويش است              بوسه دركنج لبت گوشه نشين مي‌بايست صائب تبریزی

 من  بسته‌ام   لب    طمع   امّا   نگار من              دارد  دهان  بوسه  فريبي  كه  آه  از   او صائب تبریزی

 صد بوسه  از  لب تو لب  جام  مي‌گرفت              يك بوسه قسمت لب اين بي نصيب نيست صائب تبریزی

 بزم شراب  بي‌مزة  بوسه  ناقص   است              پيش‌ آي  و  عيش  ناقص  ما  را تمام  كن صائب تبریزی

 بوسيدن  لب  يار ،  اوّل  ز  دست  مگذار              كاخر  ملول گردي  از  دست  و لب گزيدن حافظ

 گفتي چوجان دهي به عوض بوسه مي‌دهم          اين خونبها است مزد وفارا چه مي‌مي‌كني؟ نديم گيلاني

 به   بوسه‌اي   ز   دهان   تو     آرزومنديم              فغان كه باهمه حسرت به هيچ خرسنديم فروغي بسطامي

 نه تنها بوسه از لعل لبت‌اي دلربا خواهم               كه ازجان بهربوسيدن ترا سرتا به پاخواهم هادي رنجي

 هنوز  از لب من بوي بوسه‌هاي  تو خيزد               كنم  چو   از  بر  ميعاد گاه  رفته   گذاري دكتر حميدي

 آنكه  بوسيد  لب نوش  تو  شكر نچشيد               و  آنكه  خسبيد در  آغوش  تو  بيدار نشد فروغي بسطامي

 نه بوسه‌اي،نه شكر خنده‌اي نه دشنامي             بهيچ وجه ، مرا  روزي  از  دهان تو نيست صائب تبریزی

 يك بوسه  از رخت  ده و  يك بوسه از لبت              تا  هر   دو  را  چشيده  بگويم  كدام   به ميرفند رسكي

 از  غنچه  لعلش   هوس   بوسه   نمودم               خنديد و به  من  گفت  زياد از دهن تست ماهر

 اي پيرهن آهسته بزن بوسه  بر  اعضاش              كان  خرمن   گل    طاقت    آزار     ندارد الفت

 گر  نرخ  بوسه  را  لب جانان به جان  كند                حاشا  كه  مشتري  سر موئي  زيان كند فروغي بسطامي

 به  غير  از  بوسه كز تكرار ، رغبت را كند               افزون كدامين قندرا ديگرمكرّرمي‌توان خوردن صائب تبریزی

 اين لب  بوسه  فريبي  كه  ترا  داده خدا                 ترسم  آئينه   بديدن   ز   تو   قانع  نشود صائب تبریزی

 از لب شكّرين او بوسه به جان خريده‌ام                  ز انكه  حلاوتي بود جنس گران  خريده را فروغي بسطامي

 شوم نسيم وشبي دربرت كشم چون گل               به بوسمت  لبت آن گه  بگويمت كه: منم مؤيد ثابتي

 ترك جان مي‌بايدم گفتن كه اين شيرين لبان              بوسه  مي‌بخشند امّا جان شيرين مي‌برند فروغي بسطامي

 گه دهان  تنگ مي‌بوسم به مستي گاه چشم             پيش مستان هيچ فرق ازپسته وبادام نيست صائب تبریزی

 دزدي بوسه عجب دزدي پر منفعتي است              كه   اگر   باز  ستانند    دو  چندان  گردد صائب تبریزی

 هر      قدم        بنگرم        قفاي       ترا                 كه    ببوسم    نشان       پاي         ترا ابوالحسن ورزي

 به جاي وعدة يك بوسه صدجان دادم وشادم           نمي‌دانم گرم يك بوسه مي‌دادي چه مي‌دادم واله اصفهاني

 بر سراپاي دل آويزت نمي‌پيچم چو  زلف                 قانعم زان هر دو لب يك بوسه بس باشدمرا كليم كاشاني

 دوش در  خواب  لب نوش  ترا   بوسيدم                 خواب  ما  به  بود  از  عالم   بيداري  ما فروغي بسطامي

 ببوس از سر آن سر و  سيمتن  تا  پاي                  به  پاي او چو رسي اين رويّه  از سرگير رهي معيّري

 از  بهر  بوسه‌اي  كه  لبت  بر  لبم دهد                 جان را  هزار  مرتبه برلب رسانده  است يگانه

 آن قدر همرهي از طالع خود مي‌خواهم                 كه  پر از  بوسه  كنم  چاه  ز نخدان  ترا صائب تبریزی

 از شوق دوصد بوسه زنم بردهن خويش                هر  گاه   كه  نام   تو   بر  آيد   به  زبانم جلال عضد

 صدجان بهاي بوسه طلب مي‌كني زخلق               ديگر كسي مگر لب خندان نداشته است صائب تبریزی

 روزگاري        دل      رميدة           من                   از  دو   گلچهره  بوسه‌اي    مي‌خواست  آن    يكي    سركشيد    و   ناز   افزود                  وين   يكي   بوسه   داد  و   بزم  آراست هوشنگ ابتهاج

 مردم   در   آرزوي   شبيخون    بوسه‌اي                 يا  رب   بخواب   مرگ   رود   پاسبان  تو صائب تبريزي

 بوسه را در نامه مي‌پيچيد  براي  ديگران                 آن  كه  مي‌دارد دريغ از عاشقان پيغام را صائب تبریزی

 ليكن  نداد  بر لب من بوسه  زانكه يافت                 در  ديدگان خستة  من گور عشق خويش نوراني (وصال)

 سر    منزل   مراد    بود   آستان عشق                  محروم  آنكه  بوسه  بر  اين  آستان نداد عاشق اصفهاني

 اگر   پياله    سرا پا   دهن    نمي‌گرديد                  كه  حرف  بوسه  ما را به آن دهن مي‌زد صائب تبریزی

 نذر كردم گرزدست محنت هجران نميرم                  آستانت  را  ببوسم   آستينت  را  بگيرم فروغي بسطامي

 مي‌زنــــــم    در    رخ    درخشــــــــانت                  بــــوسه    بر    ســــايــه‌هاي    مژگانت ابوالحسن ورزي

 بر    لبت   چون     يكي   حباب    شوم                  بوسم  آن   را   ز  شوق  و   آب   شوم ابوالحسن ورزي

 تا  بوسه‌اي   به من ز لب دلستان رسيد                 جانم به لب رسيد ولب من به جان رسيد صائب تبریزی

 طمع بوسه  از   آن  لعل  شكر  خا دارم                  خير  از  خانه  در  بسته  تمنّا   دارم صائب تبریزی

 تلخ  كامي  نبود  در  شكرستان   وصال                  نامه آور نگه و بوسه پيام است اينجا صائب تبریزی

 تلخي مي به گوارائي دشنام تو نيست                  دزدي  بوسه  به شيريني  پيغام تو نيست صائب تبریزی

 دل ز كافر نعمتي دارد  تلاش  وصل  يار                   ورنه چندين بوسه درپيغام او پيچيده است صائب تبریزی

 وه كه مي‌سوزم وپوزش به لب ازرنج گناه                 بوسه‌ها  مي‌زنم  از دور به پيشاني تو فريدون توللي

 جان من بستان وجاني ده مراازبوسه‌اي                   تا  دهم  باز  از براي  بوسه  ديگر  ترا مختاري غزنوي

 به بوسه‌اي ز لبش دل نمي‌شود سيراب                  چگونه  تشنه  تواند ز  گوهر آب گرفت ظهير فاريابي

 چنداست نرخ بوسه به شهرشما كه من                  عمري است كزدوديده گهر مي‌شمارمت شهريار

 طلب بوسه دلم گه ز رخش  گه  ز  لبش                   هست اين خام طمع هرنفسي درهوسي زرگر اصفهاني

 گرد  آن  خانه  بگردم  كه  بود  محفل  او                    پاي آن ناقه ببوسم كه كشد محمل او رضايي كاشاني

 گر زني تيغ زنم بوسه به دستت كه  بزن                   نيست مردره عشق آن كه مزن مي‌گويد شوريده شيرازي


برچسب‌ها: بوسه در اشعار پارسی
+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:6 |
رشكم   از   پيرهن  آيد كه در آغوش تو خسبد                زهرم از غاليه آيد كه بر اندام تو   سايد سعدي

 

گلرخان   را     مي‌دهد    تعليم    عاشق‌پروري                گل كه بلبل را در آغوش چمن مي‌پرود صائب تبریزی

 

كو   طالعي    كه    تنگ    در    آغوش آرمت؟                 يا: طاقتي  كه دست   ز دامن بدارمت عاشق اصفهاني

 

آمــــــــــد    سحرم      بتم      در       آغوش                  افكنده     كمند      زلف     بر    دوش مولوي 

 

يك   روز    در   آغوش     تو     آرام      گرفتم                 يك   عمر    قرار   از   دل  ناكام  گرفتم ابوالحسن ورزي

 

ادب   عشق    تقاضا    نكند    بوس   و   كنار                دونگه چون بهم آميخت، همان آغوش است جلال عضد

 

همچون   هلال   بهر تو آغوش ما  تهي  است                اي   كوكب   اميد   در   آغوش كيستي؟ رهي معيّري

 

مراد خسرو   از شيرين  كناري بود  و آغوشي                محبّت كار فرهاد است و كوه بيستون سفتن سعدي

 

اگر   به  دامن   وصل   تو   دست   ما    نرسد                 كشيده‌ايم   در    آغوش      آرزوي   ترا حزين لاهيجي

 

دستم   نمي‌رسد   كه    در   آغوش  گيرمت                 اي ماه با كه دست در آغوش مي‌كني؟ هوشنگ ابتهاج

 

گر   نيمشبي    مست   در   آغوش من افتد                 چندان به لبش بوسه زنم كز سخن افتد بهار

 

آغوش  تو    چون   محرم   راز    دگري    بود                  پيوند   دل   از   عشق  تو ببريدم و رفتم اوبالحسن ورزي

 

آنكه  بوسيد  لب  نوش  تو    شكر   نچشيد                  و انكه   خسبيد   در آغوش تو بيدار نشد فروغي بسطامي

 

عمري   دويده‌اي   تو   به   آغوش   گرم  من                 اكنون   چگونه  چشم تو گويد نياز نيست عبدالوهاب نوراني

 

آغوشم  از   كشاكش  حسرت  چو گل دريد                  شاخ  گلي  نديد   شبي  در كنار خويش صائب تبریزی

 

به   هيچ   حيله   در   آغوش   من  نمي‌آيي                 مگر  تو  را   ز   نسيم    بهار    ساخته‌اند صائب تبریزی

 

گر چه  پيرم  تو  شبي  تنگ  در آغوشم گير                 تا   سحر گه   ز  كنار  تو   جوان   برخيزم حافظ

 

از لطافت بس كه روحاني سرشت افتاده است            گيرمش گر در بغل پندارم آغوشم تهي است ناظم هروي

 

با خيال خشك  تا كي سر به يك بالين  نهم                 دست در آغوش با تصوير كردن مشكل است صائب تبریزی

 

آغوش  مرا   محرم    آن   خرمن   گل   كن                  موي    كمرت    طاقت    اين    بار    ندارد صائب تبریزی

 

بيائيد  اي هوسها،  بيخوديها، گرم جوشيها                 كه در آغوش نرمي تكيه‌گاهي كرده‌ام پيدا پژمان بختياري

 

زان  گونه  كه   دوش   در   دلم   بودي   تو                  يا  رب   كه   به   بينمت  در آغوش امشب اوحدي مراغه‌اي

 

سرم  ‌اي   ماه   بد امان   نوازش    بگـــذار                 تا  در   آغوش   تو  سوز  غزلي  ساز  كنم ابتهاج

 

نازك اندامي بود امشب در آغوشم «رهي»                 همچو  نيلوفر  به  شاخ  نسترن  پيچيده‌ام رهي معيّري

 

 نماز   عشق   مــرا   آبرو   از   آن  بــــاشد                 که  قیبله  می کنم   آغوش  مهربان  تو را مهدی سهیلی

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در سه شنبه ششم آبان 1393 و ساعت 1:3 |
شهید دلاور مجتبی هاشمی

+ نوشته شده توسط داراب علیخانی فرادنبه در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393 و ساعت 23:11 |