آیینه ی نگاه

          شهید«رحیم الهی» درچهار سالگی پدرش راازدست داد0با سختی بسیار به دوران جوانی رسید

        0 ازعملیات افتخار آفرین فتح المبین با یک دنیاخاطرات شیرین برگشته بودکه ازدواج کردوپس از

چندروزخودراآماده  می کرد تا به جبهه بازگردد0دوستان وآشنایان هرچه اصرارکردندکه چند روزی رفتنت

رابه تاخیر بینداز، موثرواقع نشد0چند روزقبل ازاعزام باتنی چند ازدوستانش به کنار مزارشهدای شهر

«شال »رفته بود وحتی محل دفن خودرابه آنها نشان داده بود0درشب شهادتش دست وپای خودرا حنا

بسته بود0دروصیت نامه اش نوشته بود: «این دوبیت شعر راروی سنگ قبرم بنویسید:

           آنکس که توراشناخت جان راچه کند

            فرزندوعیال وخانمان را چه کند

           دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

          دیوانه تو هردوجهان راجه کند0»

          اینک او درمزار شهدای شال درکنارجد بزرگوارش مرحوم آیتالله حاج شیخ محمد جبل عاملی آرمیده است0

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:17  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دورکعت عشق

چهره ای جدی ونورانی داشت0نامش کاظم بود وصفتش نیز همین0در وصیت نامه اش نوشته بود:

«این دوبیت را بر مزارم بنویسید:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعداز وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید»

هنگامی که تابوت وی را گشودند،بدنش سیاه وسوخته شده بود0آن آتش نبود جز آتش عشق الهی و اوکسی نبود جز «کاظم حدادپور»

****

شهید «مرتضی خادمی»از بچه های پرتلاش جنگ،درعملیات محرم مجروح شده بود،بچه ها اورابه

بیمارستان منتقل کردند امافردای آن روز درمقابل چشمان نگران ما ، درخط مقدم اورادیدیم که باوجود

زخمهای فراوانش همچنان لبخند می زد0

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ساعت 23:7  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دو رکعت عشق

بسیجی شهید «ابوالفضل شکوری»با شروع جنگ رهسپار جبهه نبرد شدوبرای اینکه با مخالفت پدر ومادر روبرونشود دراوایل سال1360به بهانه کاردر تهران در پست پدافند هوایی به جهاد پرداخت ودفعات دوم وسوم به ترتیب در جبهه های آبادان وگیلان غرب از حریم اسلام دفاع کرد0پس از بازگشت ازجبهه تصمیم گرفت در رشته تخصصی خودش،راه وساختمان،کار کند0ولی از آنجا که دفاع از اسلام وحفظ نظام جمهوری اسلامی رااز هر امری واجب تر می دانست برای بار چهارم به جبهه رفت و در عملیات فتح المبین ،در جبهه شوش ،فرمانده گروهان شد که در اثر ترکش خمپاره یک دست او نیمه فلج شدوترکشهای زیادی به او اصابت کرد0پس از چند ماه که وضع جسمانی او کمی بهبود یافت در حالی که تازه عقد کرده بود واز ناحیه دست رنج می برد،به جبهه رفت ودر مهرماه سال1361 در منطقه «سومار»شربت شهادت را نوشید0

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۹ساعت 15:37  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

بيادت هست آن شب را که تنها
به بزمي ساده مهمان تو بودم؟
تو مي خواندي که «دل دريا کن اي دوست»
من اما غرق چشمان تو بودم؟
تو مي گفتي که پروا کن صد افسوس
مرا پرواي نام ننگ رفته است
من آن ساحل نشين سنگم، چه داني
چه ها بر اين سنگ رفته است
«مکش دريا بخون» خواندي و خاموش
تمنا گر کنار من نشستي
چو ساحل ها گشودم بازوان را
تو چون امواج در ساحل نشستي
((دوستت دارم عزیزم))
+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:46  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

با همه ی بی سر و سامانی ام

 باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

 آماده ام تا تر بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت

خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن  

دیرزمانی است که بارانی ام

 حرف بزن حرف بزن سالهاست

 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

"محمد علی بهمنی"

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:39  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

مطالب قدیمی‌تر