پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست!

هوشنگ ابتهاج

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

 

تا اشارات نظر، نامه رسان من و تست

 

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

 

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تست

 

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

 

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

 

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ار نه

 

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

 

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

 

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل

 

هرکجا نامه عشق است نشان من و تست

 

سایه ز آتشکده ماست فروغ مه و مهر

 

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:45  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

تا تو با منی زمانه با من است
هوشنگ ابتهاج

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر توراست

شور گریه ی شبانه با من است

برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

رقص و مستی و ترانه با من است

گفتمش مراد من به خنده گفت

لابه از تو و بهانه با من است

گفتمش من آن سمند سرکشم

خنده زد که تازیانه با من است

هر کسش گرفته دامن نیاز

ناز چشمش این میانه با من است

خواب نازت ای پری ز سر پرید

شب خوشت که شب فسانه با من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:43  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

باز باران با ترانه

 

گلچین گیلانی

به یاد شعر های زیبای دوران کودکی

 

باز باران
با ترانه
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
ایستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان:

کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پریدم همچو آهو
می دویدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ریزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانیدم به پایین
شاخه های بیدمشکی
دست من می گشت رنگین
از تمشک سرخ و وحشی
می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می دیدم در آنجا
بود دلکش ، بود زیبا
شاد بودم
می سرودم :

"
روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
"
این درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !

"
روز ! ای روز دلارا !
گر دلارایی ست ، از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد ... "

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
آسمان گردیده تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ، ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا

بس دلارا بود جنگل
به ! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

"
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تیره ، خواه روشن -
هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا! "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:40  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

حسین وارث آدم

زنده یاد دکتر علی شریعتی

اکنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم.

شهیدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستیم

آنها که گستاخی آن‌ را داشتند که ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب کردند

 رفتند، و ما بی‌شرمان ماندیم،

صدها سال است که مانده‌ایم و جا دارد که دنیا بر ما بخندد

که ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ می‌گرییم

 و این یک ستم دیگر تاریخ است که ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:38  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

یزده به در است و همه از شهر به در

شهریار

سیزده به در است و همه از شهر به در                               من همان سیزدهم کز همه عالم به درم

.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:33  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

میتراود مهتاب
زنده یاد نیمایوشیج

میتراود مهتاب

 

میدرخشد شبتاب

 

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

 

غم این خفته ی چند

 

خواب در چشم ترم میشکند

 

 

 

نگران با من استاده سحر

 

صبح میخواهد از من

 

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

 

در جگر لیکن خاری

 

از ره این سفر میشکند

 

 

 

نازک آرای تن ساق گلی

 

که به جانش کشتم

 

و به جان دادمش آب

 

ای دریغا!به برم میشکند

 

 

 

دستها می سایم

 

تا دری بگشایم

 

بر عبث می پایم

 

که به در کس آید

 

در و دیوار به هم ریخته شان

 

بر سرم می شکند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:32  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير

                                                زنده یاد فروغ فرخزاد

رفتم ، مرا  ببخش و مگو  او وفا نداشت                     راهي  به  جز  گريز برايم  نمانده  بود
اين  عشق  آتشين   پر  از  درد  بي اميد                      در  وادي  گناه و  جنونم  كشانده  بود
رفتم  كه داغ بوسه ي پر حسرت  تو  را                      با  اشكهاي  ديده  ز  لب شستشو دهم
رفتم  كه   نا تمام   بمانم  در  اين  سرود                     رفتم  كه  با نگفته به  خود  آبرو دهم
رفتم ، مگو مگو كه چرا رفت ، ننگ بود                     عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح                   بيرون  فتاده بود  به يك باره  راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم                       در لا به لاي  دامن شب رنگ زندگي
رفتم  كه  در سياهي  يك  گور  بي نشان                      فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گریختم                        از خنده هاي وحشي  طوفان گريختم
از  بستر  وصال  به آغوش  سرد  هجر                        آزرده  از  ملامت   وجدان  گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز                        ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير
مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم                      مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش                    در  دامن  سکوت  به  تلخی   گریستم

نالان  ز کرده ها و  پشیمان  ز گفته ها                         دیدم  که  لایق  تو  و عشق  تو  نیستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:30  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

خوش به حال غنچه های نیمه باز

زنده یاد فریدون مشیری

 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید ،

عطر نرگس رقص باد ،

نغمه شوق پرستو های شاد ،

خلوت گرم کبوتر های مست
...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،

خوش به حال روزگار
!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،

خوش به حال غنچه های نیمه باز ،

خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب
.


خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار
-
جامه رنگین نمی پوشی به کام ،

باده رنگین نمی نوشی ز جام ،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت - از آن می که می باید - تهی یست



ای دریغ از تو اگر
چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
.


گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ؛

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ
!   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:28  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

زنده یاد فریدون مشیری

 

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

 

وجودم از تمنای تو سرشار است

 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:26  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

صبح یک روز سرد پائیزی

زنده یاد قیصر امین پور

 

صبح یک روز سرد پائیزی - روزی از روز های اول سال
   

بچه ها در کلاس جنگل سبز - جمع بودند دور هم خوشحال
   

بچه ها غرق گفتگو بودند - بازهم در کلاس غوغا بود
   

هریکی برگ کوچکی در دست! - باز انگار زنگ انشاء بود

تا معلم ز گرد راه رسید - گفت با چهره ای پر از خنده
   

باز موضوع تازه ای داریم - آرزوی شما در آینده
   

شبنم از روی برگ گل برخواست - گفت میخواهم آفتاب شوم
   

ذره ذره به آسمان بروم - ابر باشم دوباره آب شوم
   

دانه آرام بر زمین غلتید - رفت و انشای کوچکش را خواند
   

گفت باغی بزرگ خواهم شد - تا ابد سبز سبز خواهم ماند
   

غنچه هم گفت گرچه دل تنگم - مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ - گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم - فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم - در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: - کاش با باد رهسپار شوم
   

تا افق های دور کوچ کنم - باز پیغمبر بهار شوم
   

جوجه های کبوتران گفتند: - کاش میشد کنار هم باشیم
   

توی گلدسته های یک گنبد - روز و شب زایر حرم باشیم
   

زنگ تفریح را که زنجره زد - باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت - ومعلم دوباره تنها شد

با خودش زیر لب چنین میگفت: - آرزوهایتان چه رنگین است
   

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:24  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

ما که این همه برای عشق
زنده یاد قیصر امین پور

 

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم
راستی چرا؟!...
در رثای بی شمار عاشقان
که بی دریغ...
خون خویش را نثار عشق می کنند
از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:21  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

زمستان
  زنده یاد مهدی اخوان ثالث
  سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
  که سرها در گريبان است

  کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
  نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
  که ره تاريک و لغزان است
  وگر دست محبت سوي کسي يازي
  به اکراه آورد دست از بغل بيرون
  که سرما سخت سوزان است
  نفس ، کز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريک
  چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
  نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
  ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
  مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
  هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
  دمت گرم و سرت خوش باد
  سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
  منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
  منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
  منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
  نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
  بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

  حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي   لرزد
  تگرگي نيست ، مرگي نيست
  صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
  من امشب آمدستم وام بگذارم
  حسابت را کنار جام بگذارم
  چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
  فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
  حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان   است
  و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
  به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
  حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
  سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
  هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
  نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
  درختان اسکلتهاي بلور آجين
  زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
  غبار آلوده مهر و ماه
  زمستان است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:16  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

کاوه یا اسکندر

زنده یاد مهدی اخوان   ثالث

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
  طبل طوفان از نوا افتاده است
  چشمه های شعله ور خشکیده اند
  آبها از آسیاب افتاده است

در مزار آباد شهر بی تپش
 
وای جغدی   هم نمی آید به گوش
 
دردمندان   بی خروش و بی فغان
 
خشمناکان   بی فغان و بی خروش


  آهها در سینه ها گم کرده راه
  مرغکان سرشان به زیر بالها
  در سکوت جاودان مدفون شده است 
  هر چه غوغا بود و قیل و قالها
 
  آبها از آسیا افتاده است
  دارها برچیده ، خونها شسته اند
  جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
  پشکبنهای پلیدی رسته اند
 
  مشتهای آسمان کوب قوی
  وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
  یا نهان سیلی زنان یا آشکار
  کاسه ی پست گداییها شده ست
 
  خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
  و آنچه بود ، آش دهن سوزی نبود
  این شب است ، آری ، شبی بس هولناک
  لیک پشت تپه هم روزی نبود
 
  باز ما ماندیم و شهر بی تپش
  و آنچه کفتار است و گرگ و روبه ست
  گاه می گویم فغانی بر کشم 
  باز میبینم صدایم کوته است
 
  باز می بینم که پشت میله ها
  مادرم استاده ، با چشمان تر
  ناله اش گم گشته در فریادها
  گویدم گویی که من لالم ، تو کر
 
  آخر انگشتی کند چون خامه ای
  دست دیگر را به سان نامه ای
  گویدم بنویس و راحت شو به رمز
  تو عجب دیوانه و خود کامه ای
 
  من سری بالا زنم چون مکیان
  از پس نوشیدن هر جرعه آب
  مادرم جنباند از افسوس سر
  هر چه از آن گوید ، این بیند جواب
 
  گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
  گویمش اما جوانان مانده اند
  گویدم اینها دروغند و فریب
  گویم آنها بس به گوشم خوانده ام
 
  گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
  من نهم دندان غفلت بر جگر
  چشم هم اینجا دم از کوری زند
  گوش کز حرف نخستین بود کر
 
  گاه رفتن گویدم نومیدوار
  وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
  قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
  و آخرین حرفم ستون است و فرج
 
  می شود چشمش پر از اشک و به خویش
  می دهد امید دیدار مرا
  من به اشکش خیره از این سوی و باز
  دزد مسکین بُرده سیگار مرا
 
  آبها از آسیا افتاده ، لیک
  باز ما ماندیم و خوان این و آن 
  میهمان باده و افیون و بنگ 
  از عطای دشمنان و دوستان 
 
  آبها از آسیا افتاده ، لیک
  باز ما ماندیم و عدل ایزدی 
  وآنچه گویی گویدم هر شب زنم
  باز هم مست و تهی دست آمدی؟
 
  آن که در خونش طلا بود و شرف
  شانه ای بالا تکاند و جام زد
  چتر پولادین و نا پیدا به دست
  رو به ساحلهای دیگر گام زد
 
  در شگفت از این غبار بی سوار
  خشمگین ، ما نا شریفان مانده ایم
  آبها از آسیاافتاده ، لیک
  باز ما با موج و توفان مانده ایم
 
  هر که آمد بار خود را بست و رفت
  ما همان بد بخت و خوار و بی نصیب
  ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ؟
  زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
 
  باز می گویند : فردای دگر
  صبر کن تا دیگری پیدا شود
  کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
  کاشکی اسکندری پیدا شود

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:12  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

میراث

مهدی اخوان ثالث

پوستيني كهنه دارم من
يادگاري ژنده پير از روزگاراني غبار آلود
سالخوردي جاودان مانند
مانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلود
جز پدرم آيا کسي را مي شناسم من
كز نياكانم سخن گفتم ؟
نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه ي خونشان
كرده جا را بهر هر چيز دگر ، حتي براي آدميت ، تنگ
خنده دارد از نياكاني سخن گفتن ، كه من گفتم
جز پدرم آري
من نياي ديگري نشناختم هرگز
نيز او چون من سخن مي گفت
همچنين دنبال كن تا آن پدر جدم
كاندر اخم جنگلي ، خميازه ي كوهي
روز و شب مي گشت ، يا مي خفت
اين دبير گيج و گول و كوردل : تاريخ
تا مذهّب دفترش را گاهگه مي خواست
با پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايد
رعشه مي افتادش اندر دست
در بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيد
حبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بست
زانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست
هان ، كجايي ، اي عموي مهربان ! بنويس
ماه نو را دوش ما ، با چاكران ، در نيمه شب ديديم
ماديان سرخ يال ما سه كرّت تا سحر زاييد
در كدامين عهد بوده ست اينچنين ، يا آنچنان ، بنويس
ليك هيچت غم مباد از اين
اي عموي مهربان ، تاريخ
پوستيني كهنه دارم من كه مي گويد
از نياكانم برايم داستان ، تاريخ
من يقين دارم كه در رگهاي من خون رسولي يا امامي نيست
نيز خون هيچ خان و پادشاهاهي نيست
وين نديم ژنده پيرم دوش با من گفت
كاندرين بي فخر بودنها گناهي نيست
پوستيني كهنه دارم من
سالخوردي جاودان مانند
مرده ريگي داستانگوي از نياكانم ،كه شب تا روز
گويدم چون و نگويد چند
سالها زين پيشتر در ساحل پر حاصل جيحون
بس پدرم از جان و دل كوشيد
تا مگر كاين پوستين را نو كند بنياد
او چنين مي گفت و بودش ياد
« داشت كم كم شبكلاه و جبه ي من نو ترك مي شد
كشتگاهم برگ و بر مي داد
ناگهان توفان خشمي با شكوه و سرخگون برخاست
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد
تا گشودم چشم ، ديدم تشنه لب بر ساحل خشك كشفرودم
پوستين كهنه ي ديرينه ام با من
اندرون ، ناچار ، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان كز ازل بودم »
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا
باز او ماند و سكنگور و سيه دانه
و آن به آيين حجره زاراني
كانچه بيني در كتاب تحفه ي هندي
هر يكي خوابيده او را در يكي خانه
روز رحلت پوستينش را به ما بخشيد
ما پس از او پنج تن بوديم
من بسان كاروانسالارشان بودم
كاروانسالار ره نشناس
اوفتان ، خيزان
تا بدين غايت كه بيني ، راه پيموديم
سالها زين پيشتر من نيز
خواستم كاين پوستيم را نو كنم بنياد
با هزاران آستين چركين ديگر بركشيدم از جگر فرياد
اين مباد ! آن باد
ناگهان توفان بيرحمي سيه برخاست
پوستيني كهنه دارم من
يادگار از روزگاراني غبار آلود
مانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلود
هاي ، فرزندم
بشنو و هش دار
بعد من اين سالخورد جاودان مانند
با بر و دوش تو دارد كار
ليك هيچت غم مباد از اين
كو ،كدامين جبه ي زربفت رنگين ميشناسي تو
كز مرقّع پوستين كهنه ي من پاكتر باشد ؟
با كدامين خلعتش آيا بدل سازم
كه من نه در سودا ضرر باشد ؟
آي دختر جان
همچنانش پاك و دور از رقعه ي آلودگان مي دار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:10  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

 

زنده یاد مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:8  توسط داراب علیخانی فرادنبه  |