آیینه ی نگاه

          شهید«رحیم الهی» درچهار سالگی پدرش راازدست داد0با سختی بسیار به دوران جوانی رسید

        0 ازعملیات افتخار آفرین فتح المبین با یک دنیاخاطرات شیرین برگشته بودکه ازدواج کردوپس از

چندروزخودراآماده  می کرد تا به جبهه بازگردد0دوستان وآشنایان هرچه اصرارکردندکه چند روزی رفتنت

رابه تاخیر بینداز، موثرواقع نشد0چند روزقبل ازاعزام باتنی چند ازدوستانش به کنار مزارشهدای شهر

«شال »رفته بود وحتی محل دفن خودرابه آنها نشان داده بود0درشب شهادتش دست وپای خودرا حنا

بسته بود0دروصیت نامه اش نوشته بود: «این دوبیت شعر راروی سنگ قبرم بنویسید:

           آنکس که توراشناخت جان راچه کند

            فرزندوعیال وخانمان را چه کند

           دیوانه کنی هردو جهانش بخشی

          دیوانه تو هردوجهان راجه کند0»

          اینک او درمزار شهدای شال درکنارجد بزرگوارش مرحوم آیتالله حاج شیخ محمد جبل عاملی آرمیده است0

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:17  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دورکعت عشق

چهره ای جدی ونورانی داشت0نامش کاظم بود وصفتش نیز همین0در وصیت نامه اش نوشته بود:

«این دوبیت را بر مزارم بنویسید:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید

بگشای تربتم را بعداز وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن بر آید»

هنگامی که تابوت وی را گشودند،بدنش سیاه وسوخته شده بود0آن آتش نبود جز آتش عشق الهی و اوکسی نبود جز «کاظم حدادپور»

****

شهید «مرتضی خادمی»از بچه های پرتلاش جنگ،درعملیات محرم مجروح شده بود،بچه ها اورابه

بیمارستان منتقل کردند امافردای آن روز درمقابل چشمان نگران ما ، درخط مقدم اورادیدیم که باوجود

زخمهای فراوانش همچنان لبخند می زد0

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 23:7  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دو رکعت عشق

بسیجی شهید «ابوالفضل شکوری»با شروع جنگ رهسپار جبهه نبرد شدوبرای اینکه با مخالفت پدر ومادر روبرونشود دراوایل سال1360به بهانه کاردر تهران در پست پدافند هوایی به جهاد پرداخت ودفعات دوم وسوم به ترتیب در جبهه های آبادان وگیلان غرب از حریم اسلام دفاع کرد0پس از بازگشت ازجبهه تصمیم گرفت در رشته تخصصی خودش،راه وساختمان،کار کند0ولی از آنجا که دفاع از اسلام وحفظ نظام جمهوری اسلامی رااز هر امری واجب تر می دانست برای بار چهارم به جبهه رفت و در عملیات فتح المبین ،در جبهه شوش ،فرمانده گروهان شد که در اثر ترکش خمپاره یک دست او نیمه فلج شدوترکشهای زیادی به او اصابت کرد0پس از چند ماه که وضع جسمانی او کمی بهبود یافت در حالی که تازه عقد کرده بود واز ناحیه دست رنج می برد،به جبهه رفت ودر مهرماه سال1361 در منطقه «سومار»شربت شهادت را نوشید0

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:37  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

  • عشق و   جایگاه آن در ادب فارسی
    چکیده: در ادبیات ما به مدد   عشق زندگی رفته را از سر گرفتن مقوله ای آشنا و مانوس است. در عشق نیرویی نهفته   است که با کمک آن می توان به مفهوم زندگی دست یافت. وحشی بافقی در حکایت عشق یوسف   و زلیخا بر این باور است که زلیخا به مدد عشق یوسف به جوانی و زندگی دوباره ای   دست یافته بود. وقتی که همه چیز به سوی مرگ و نیستی و فنا و نابودی پیش می   روند . وقتی که همه دلایل حاکی از نزدیک شدن مرگ می توانند باشند .چه چیزی غیر از   عشق می تواند بهانه ای برای زیستن باشد؟ اما در ادبیات ما با مقوله عشق چه   برخوردی شده است؟ شاعران ما به عشق چه نگاهی داشته اند و این مفهوم انسانی عمیق   چه جایگاهی در سنت ادبی ما یافته است؟ در تحقیق حاضر به این موضوع خواهیم   پرداخت. واژگان کلیدی: ادبیات، عشق، عاشقی در ادب فارسی،   امید به زندگی، شاعران عاشق

    مقدمه: محبّت چون   به كمال مي‌رسد «عشق» نام مي‌گيرد. «عشق»، فقط يك كلمه نيست كه به آن عشق   مي‌ورزيم، بلكه يك جذبة صادق و پرارزش است. يك عطية آسماني است؛ كه در كاينات به   هر مخلوق چه انسان و حيوان، چه نباتات و حياتات و معدنيات وديعت داده شده است و   همچنين آفرينش دنيا نيز از نتيجة عشق بود. چنانكه در اخبار آمده: «كُنْتُ كنزاً   مخفياً فَاَحْبَبْتُ أنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الخَلقَ لكي اُعْرَفَ»[1]يعني كه من   خزانة پنهان بودم خواستم كه شناخته بشوم دنيا را خلق كردم. حافظ همين مطلب را در   بيت زير مي‌سرايد: طفيل هستئ عشق‌اند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي   ببري عشق در لغت افراط در دوست داشتن و محبت تام معني كرده و آن را از کلمه   عشقه گرفته اند و آن گياهي است كه در فارسي به نام «لبلاب»ناميده مي شود؛ و داراي   برگهاي نسبتن درشت و ساقه هاي نازك بلند است كه به درخت مي پيچد و بالامي رود و   به هيچ حيله بازنمي شود و درخت را مي خشكاند. مي گويند چون اين حالت براي   انسان دست دهد او را رنجور و ضعيف مي كند و رونق حيات او را مي برد. عشق صوري جسم   صاحبش را خشك و زردرو كند. اما عشق معنوي بيخ درخت هستي عاشق را خشك سازد و او را   ازخود بميراند. عشق نیز چون هر انسان را به ورطه جنون نزدیک می کند . عاشق   بودن که سمبل یگانه آن همانا مجنون نام دارد در لغت مترادف دیوانه بودن است . چرا   که عاشق نیز انسانی روانی است که در دنیای دیگری ورای واقعیت ها و مادیات سیر می   کند . او از عشق برای خود پلی می سازد برای عبور از دنای واقعی به دنیای آرزوها و   رویا هاو تخیلات . هنر نیز به مثابه یک عشق است . چرا که هنرمند نیز همیشه در   تلاش است که از رویا ها و خیالپردازی های ذهن به سوی واقعیت های پلی بسازد و در   آن امد و شد و حرکت و نوسان را ممکن سازد. بنابراین عشق لذتی مثبت است که   موضوع آن زیبایی است، همچنین احساسی عمیق، علاقه‌ای لطیف و یا جاذبه‌ای شدید است   که محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می‌تواند در حوزه‌هایی غیر قابل تصور   ظهور کند. عشق و احساس شدید دوست داشتن می تواند بسیار متنوع باشد و میتواند   علایق بسیاری را شامل شود.در بعضی از مواقع، عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی   تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور و خطرناک است و گاه احساس شادی و   خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی   و انسانیت در تطابق است .
    - عشق چیست؟ موضوع بحث، عشق   است، كه دریایی است بی‌كران، موضوعی كه هر چه درباره آن گفته آید، كم و ناچیز   خواهد بود. چنان‌كه مولوی علیه‌الرحمه می‌گوید هر چه گویم عشق را شرح و بیان/ چون   به عشق آیم خجل باشم از آن به هر حال در این بحث، طبعاً نخستین سوال باید این   باشد كه: عشق چیست؟ اكثراً عشق را محبت و دلبستگی مفرط و شدید معنی كرده‌اند.   گویا عشق از «عشقه» آمده است كه گیاهی است، چون بر درختی پیچد، آن را بخشكاند و   خود سرسبز بماند از دیدگاه ماتریالیستها، روانشناسان و پزشكان، عشق نوعی بیماری   روانی است كه از تمركز و مداومت بر یك تمایل و علاقه طبیعی، در اثر گرایشهای   غریزی، پدید می‌آید، چنان‌كه افراط و خروج از حد اعتدال در مورد هر یك از تمایلات   غریزی، نوعی بیماری است.
    - عشق حقیقی و مجازی چون عشق   بر اساس كمال است، پس معشوق حقیقی همان كمال مطلق خواهد بود. اما در سریان عشق،   در قوس نزول و صعود، طبعاً عشق هم دارای مراتب و درجات شده و عاشقها و معشوقها هم   متفاوت خواهند بود و عشق برای هر موجودی نسبت به كمال آن موجود جلوه‌گر می‌شود.   اما از آنجا كه هر كمالی نسبت به كمال بالاتر از خویش ناقص است، عشق در هر   مرتبه‌ای به مرتبه بالاتر از آن تعلق خواهد گرفت و چون بالاترین مرتبه كمال، كمال   حضرت حق است پس معشوق حقیقی، ذات حضرت حق بوده و عشق حقیقی عشق به ذات او خواهد   بود و بقیه عشقها و معشوقها به صورت مجازی و واسطه مطرح خواهند   شد
    - عشق در ادبیات فارسی از ديدگاه عرفا، عشق يك   وديعه الهي است، امانتي الهي كه خدا فقط بر دوش آدمي نهاده است و از ديد عرفا،   دليل آفرينش هستي، عشق است و اساس هستي، عشق است. خداوند مي‌فرمايد، من يك گنج   مخفي بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، دوست داشتم مرا ستايش كنند و ستايش‌كنندگاني   داشته باشم و انسان‌ها را آفريدم كه ستايشم كنند. همان‌طور كه ديده مي‌شود،   هستي بر دو ستون محبت و معرفت بنا نهاده شده و اين دو لازم و ملزوم يكديگرند و دو   بال پرواز انسان هستند. خداوند مي‌گويد هيچ موجودي حاضر به پذيرش امانت عشق نشد؛   ولي انسان آن را به دوش كشيد؛ چرا كه انسان آن‌قدر محو جمال خدا شده بود كه بدون   درنظر گرفتن پيامدهاي بعدي آن، عشق را پذيرفت. بنابراین با توجه به ازلي و قديمي   بودن عشق، واینکه عشق از مفاهيم بسيار مهمي است، بنابراین در عرفان و ادبيات ما   این واژه بسيار ديده مي‌شود. عشق‌ در ادبيات‌ منظوم‌ فارسي‌ دو جلوه‌ ي بزرگ‌   دارد كه‌ جلوه‌ ي نخستين‌ آن‌عشق‌ جسماني‌(انسـانـي‌) و جلوه‌ ي دومين‌ آن‌ عشق‌   عرفاني‌ (روحاني‌) است‌. در ادبيات‌ فارسي‌ عشق‌ در نوع‌ اول‌ ابتدا درمثنويهاي   رودكي‌ جلوه‌ مي‌ كند و بعدها در مثنويهاي نظامي‌ به‌ اوج‌ خود مـي‌ رسد. اما   شـاعراني‌ كه ‌بيشتر از عشق‌ عرفاني‌ سخن‌ گفته‌ اند يكي‌ سنـايـي‌ است‌ و ديگري   عطـار نيشـابوري، كـه‌ اين‌ نوع‌ شـعر در زمان‌ عطار به‌ كمال‌ و در دوران‌   مولانا به‌ اوج‌ خود مي‌ رسد. بنابراین همان طور که اشاره شد، عشق در ادبیات   فارسی از جنبه ی عشق حقیقی و عشق مجازی در شعر شاعران مورد بررسی قرار می گیرد.   عشق ودیعه ای الهی است که در وجود انسان نهاده شده و با ذات و فطرت وی عجین شده و   انسان پیوسته به دنبال معبود و معشوق حقیقی بوده است. مولانا می گوید: ناف ما   بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند گفته شده که عشق راه رسیدن   انسان را برای رسیدن به سعادت و کمال میسر می سازد و اساسا خداوند آدمی را خلق   کرده تا عاشق باشد و تفاوت انسان با فرشته در اینست که فرشته از درک عشق عاجز است   و عشق خاص انسان است و از روز ازل در وجود او نهاده شده است. به قول حافظ: در   ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوه ای کرد   رخت، دید ملک، عشق نداشت عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد حسین بن منصور   حلاج، عارف مشهور ایرانی جان خود را نثار عشق الهی می کند و شاعران در اشعار خود   از او اینچنین یاد کرده اند در مدرسه کس را نرسد دعوی   توحید منزلگه مردان موحد سردار است گفت آن یار کزو شد سردار بلند جرمش این بود   که اسرار هویدا می کرد
    - عشق از دیدگاه سعدی عناصر و   مظاهري كه در غزل‌هاي سعدي وجود دارند، نشان مي‌دهند كه عشق سعدي،عشقي ملايم و   طبيعي در حد و اندازه زن و مرد بوده و رنگ انحرافي نداشته است عشقی که از نگاه   سعدی مطرح می‌شود دلیل خلقت و اساس هستی است. این عشق، دیده ما را سیر و جان ما   را سیراب می‌کند و چشم زیبایی بین به ما می‌دهد و باعث می‌شود که همه هستی را   دوست داشته باشیم.از این روست که سعدی می‌گوید: «به جهان خرم از آنم که جهان   خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست» به نظر سعدي عشق بوي   آشنايي, اميد وصال, عامل حيات و برتراز عقل است . از اين رو اگر دل آدمي از عشق   خداوند تهي باشد, او نه تنها انسان نيست, حيوان هم نيست. بلکه در پايه جماد   است: هرآدمي که بيني از سر عشق خالي در پايه جماد است، او جانور نباشد سعدي   عشق را فراتر از عقل و گستره آنرا گسترده تر از حوزه عقل و انديشه, و آن را به   سان شير قوي پنجه اي مي داند که تمام عرصه ها را در هم مي نوردد و برقله پيروزي   مي ايستد و با صداي رسا فرياد برمي آورد که مشکل رنج و بلا و مصيبت در برابر من   بي معناست. نمونه ای از حکایات سعدی درباره عشق را در زیر می خوانیم: گویند   خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با   یکی از دوستان. گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی   ادبی نکردی. گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار که چون عاشق و   معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست. خواجه با بنده پرى رخسار چون درآمد   به بازى و خنده نه عجب کو چو خواجه حکم کند وین کشد بار ناز چون   بنده
    - عشق در کلام نظامی كلمه عشق از «عشقه‏» گرفته   شده است عشقه گياهى است كه در فارسى، پيچک ناميده مى‏شود . عشقه كنار ريشه درخت   رشد مى‏كند و به دور تنه درخت مى‏پيچد، به طورى كه تنه درخت را كاملا مى‏پوشاند.   عشقه، روز به روز رشد مى‏كند و در مقابل، درخت كم كم برگ‏هايش زرد و شاخه‏هاي   پژمرده مى‏شود و در نهايت، خشك مى‏گرد عشق حقيقى نيزبا جسم انسان چنان مى‏كندكه   عشقه با درخت. وقتى انسانى به عشق مبتلا شد، پيچك عشق در وجود او رشد مى‏كند . هر   چه عشق افزايش مى‏يابد، از تناورى درخت جسم كاسته مى‏شود و در عوض، بر شكوفايى و   طراوت روح انسانى افزوده مى‏شود . عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تــا   كـرد مــرا تهـى و پـر ســاخــت ز دوســـت اجــزاى وجـــود مــن همــه دوســت   گـــرفــت نـاميسـت ز مــن بـر من و باقى همه اوست (به تعبير نظامى) عشــق   آئينـــه بلنــد نــور اســــت شهوت ز حساب عشق دور است گاهى انسان نسبت‏به   انسانى ديگر يا مالی يا چيز ديگرى محبت‏بسيار پيدا مى‏كند و چهره‏اش زرد مى‏گردد   و به اصطلاح، عاشق او مى‏شود . چنين حالتى شهود (عشق مجازى) است، نه عشق حقيقى   نظامى مى‏گويد: ليلى مريض شد و در دوران بيمارى كه طراوت خود را از دست داد،   مادرش براى شنيدن وصيت‏هاى پايانى او، بر بالينش حاضر شد . ليلى به مادرش   گفت: پيام مرا به مجنون برسان و بگو اگر خواستى عاشق شوى، عاشق مثل من مباش كه   با يك تب تمام طراوت خود را از دست مى‏دهد عاشق كسى و چيزى باش كه نه مريض شود و   نه از بين برود، كه او خداست . اگر كسى خدا را شناخت و عاشق او شد، به ديگرى عشق   نمى‏ورزد. در ادبيات عرفانى، معشوق حقيقى را دل‏آرام‏» گويند ، يعنى موجودى كه   وقتى دل به او رسيد، بيارمد و آرام بگيرد . اگر انسان به كسى علاقه پيدا كرد و   بعد از وصول به او، آرامش نيافت معلوم مى‏شود عشقش به او حقيقى نبوده است و   اين همان معناى قرآنى آيه شريفه « الا بذكر الله تطمئن القلوب‏» است، كه در   ادبيات عرفانى وارد گرديده است. اگر ما شخصى يا چيزى را پيدا كرديم كه بعد از   وصول به او، نيارميديم و نداى « هل من مزيد » سر داديم، معلوم مى‏شود آنچه دنبالش   بوده‏ايم، راهزن است، نه معشوق حقيقى معشوق حقيقى ، ذات اقدس اله است، كه انسان   با لقاى او به آرامش كامل مى‏رسد.
    - عشق از دیدگاه عطار   نیشابوری پير اسرار، عـارف‌ نكوسيرت‌ و خوب‌ كردار آن‌ شـاعر نيك‌   گوي و نـغز گفتـار فريدالدين‌ محمد عطـار در سـال ٥٤٠ ه‌. ق‌ در نيشــابور بــه‌   دنيــا آمد. پدر و مــادرش‌ هر دو اهل‌ زهد و تقوي بودند. در كودكــي‌ و جوانـي‌   بـا علم‌ و ادب‌ آشنـايـي‌ يـافت‌. ظـاهرا شــغلش‌ دارو فروشــي‌ و طبــابت‌   بوده‌ است‌. چون‌ از ثروت‌بــهره‌ اي داشت‌ هرگز نــاچـــار نشد كـــه‌ شـــعر را   وسيلـــه‌ كسب‌ روزي و امرار مـــعـــاش‌ خود قرار دهد. فريدالدين‌ عطـار   قسمتـي‌ از عمر خود را بـه‌ رسم‌ سـالكــان‌ طريقت‌ در سفر گذرانيد تــا آن‌   گــاه‌ كــه‌ بــه‌ خدمت‌ شيـخ‌ مجدالدين‌ بـغدادي رسيد و در طول‌ سـالـهـا و   بـه‌ جـايـي‌ رسيد كــه‌ در طــي‌ طريقت‌ يگــانــه‌ روزگار و در شوق‌ و نياز و   سوز و گداز، شمع‌ زمانه‌ خود گرديد. اگر خواستـه‌ بـاشيم‌ مقـام‌ عطـار را در   شـاعري و بلندي مرتبـه‌ اش‌ را در عـارفـي‌ بدانيم‌ همين‌ بس‌ كــه‌ مولانا جلال‌   الدين‌ محمد بلخي‌ خود را در سخن‌ گفتن‌ غلام‌ شيخ‌ عطار مي‌ خواند. شيخ‌ محمود   شبستري كه‌ به‌ مقام‌ شامـخ‌ عطـار در عرفـان‌ و شـعر پـي‌ برده‌ بود دربـاره‌   اش‌ چنين‌ گفتـه‌ است‌ در صد قرن‌ كسي‌ مانند عطار از مادر زاده‌ نخواهد شد. از   آن‌ جايي‌ كه‌ كلام‌ وي ساده‌ و گيراست‌ و بـا عشق‌ و اشتيـاقـي‌ سوزان‌ توام‌   است‌، مـي‌ تواند در حقـايق‌ راه‌ عشق‌ را به‌ نحوي بهتر در دلهـاي عـاشق‌   جـايگزين‌ سـازد. او هفت‌ شـهر عشق‌ را پشت‌ سر گذاشت‌ وهمچون‌ درد كشيده‌ اي   عشق‌ آزموده‌ رموز عشق‌ و عاشقي‌ را بيان‌ كرد. عشق‌ مهمترين‌ ركن‌ طريقت‌ و   مشكل‌ ترين‌ واديي‌ است‌ كه‌ سالك‌ در آن‌ گام‌ مـي‌ نـهد لذا شرح‌ آن‌   بسيـاردشوار مي‌ باشد. در حقيقت‌، عشق‌ درك‌ مي‌ شود ولي‌ وصف‌ نمـي‌ شود زيرا   وصف‌ عشق‌ نـه‌ در خبر و نـه‌ در نشان‌ مي‌ گنجد، و نه‌ به‌ عبارت‌ بيان‌ مي‌   گردد. عطـار اين‌ پير اسرار كـه‌ گويد (ذره‌ اي درد از همـه‌عشاق‌ به‌ لفظ)   عشق‌ را در معني‌ حقيقي‌ آن‌ بكار برده‌ است‌ و عشق‌ را اكسير حيات‌ و مـغز   كـاينـات‌ مـي‌خواند و مي‌ گويد (عشق‌ دريايي‌ است‌، قعرش‌ نـاپديد) و   مـعتقد است‌ كـه‌ عشق‌ نـه‌ نـهـايتـي‌ دارد و نـه‌بدايتي‌. علت‌ پيدايش‌ عشق‌ را   عطار در وجود شعله‌ اي مي‌ داند كه‌ از روي محبوب‌ در دل‌ تـابيده‌ است‌ زمان‌   پيدايش‌ عشق‌ را هم‌ روز الست‌ مـي‌ داند: در ازل‌ پيش‌ از آفرينش‌ جسم‌، جان‌   به‌ عشق‌ تو مايل‌ افتاده‌ است‌) عطار در تمامي‌ مظـاهر هستـي‌ عشق‌را جــاري   و ســاري مــي‌ بيند (همــه‌ ذرات‌ عــالم‌ مست‌ عشق‌ اند) و همين‌ عشق‌ را   در تمــامــي‌ موجودات‌ موجب‌ تحرك‌ و حركت‌ دانستـه‌ است‌) در سجودش‌ روز و   شب‌ خورشيد و مـاه‌ سوده‌ پيشــانــي‌ خود برخاك‌ راه‌ وي مـعتقد است‌ كـه‌   عـاشق‌ در راه‌ عشق‌ بـايد هر چـه‌ دارد ببـازد تـا بـه‌ كمـال‌ عشق‌ دست‌ يـابد.   عطــارخطاب‌ به‌ سالكي‌ كه‌ طـي‌ طريق‌ مـي‌ كند مـي‌ گويد: اگر در عـاشقـي‌   صـادق‌ نبـاشـي تو جز بر خويشتن‌عاشق‌ نباشي عطار مـعشوق‌ را هم‌ طـالب‌ عشق‌   مـي‌ بيند و مـعتقد است‌ كـه‌ عشق‌ كششـي‌ است‌ دو طرفـه‌ و ميلـي‌ است‌ كه‌ از   هردو سو برمي‌ خيزد. در وادي عشق‌ براي توسن‌ عقل‌ جولـانگــاهــي‌ وجود ندارد.   در آن‌ جــا عقل‌ همچون‌ دودي در برابر آتش‌عشق‌ است‌ پس‌ مي‌ گويد عشق‌ چون‌ آمد   گريزد عقل‌ زود.زيرا در نظر عطار عقل‌ قادر نيست‌ كه‌ پي‌ بـه‌شيوه‌ سوداي عشق‌   برد از در دل‌ چون‌ كه‌ عشق‌ آيد درون‌ عقل‌ رخت‌ خويش‌ اندازد برون‌ او در   جايي‌ خود را مولـاي عشق‌ مـي‌ خواند و مـي‌ گويد: خيز اي عطـار جـان‌ ايثـار   كن‌ زانكـه‌ در عـالم‌ تويي‌ مولاي عشق‌ اين‌ عارف‌ و شاعر درد آشنا در جايي‌   خود را همچون‌ بلبلي‌ مي‌ خواند كه‌ نـغمـه‌ ي عشق‌ چنين‌ سر مي‌ دهد. دلي‌ كز   عشق‌ جانان‌ دردمندست‌ همو داند كه‌ قدر عشق‌ چند است‌ عطار شيفتـه درد عشق‌   است‌ و بـه‌ آن‌ خدايـي‌ كـه‌ عقل‌ جملـه‌ ي عقلـا بـه‌ ذره‌ اي از آفتـاب‌   مـعرفتش‌ نمـي‌ رسد قسم‌ مـي‌ خورد: چون‌ دلم‌ در آتش‌ عشق‌ اوفتـاد مبتلـاي   درد بــي‌ درمــان‌ شدم بنابراين‌ مي‌ توان‌ با آگـاه‌ شدن‌ از عقـايد و افكار   عطار و پي‌ بردن‌ به‌ سخنان‌ وي راجع‌ به‌ تمامي‌ مراحل‌ عشق‌ اين‌ گفتـه   مولانـا جلـال‌ الدين ‌را تصديق‌ كرد آن‌ جا كه‌ گفت‌: هفت‌ شهر عشق‌ را عطار   گشت‌ ما هنوز اندر خم‌ يك‌ كوچه‌ ايم‌
    عشق از دیدگاه   سنایی حكيم "سنايي" يكي از بزرگان ديار شعر و عرفان است كه در سرايش   قالب هاي مختلف شعري از سر آمدمان ادبيات سنتي به شمار مي رود. جايگاه ويژه   "سنايي" در ادبيات و عرفان ايراني به خاطر پرداختن به مضامين عرفاني در قالب شعر   فارسي است. شايد به جرات بتوان گفت‌‏ كه" سنايي" اولين و نخستين شاعري است كه   غزليات عرفاني سروده است, تا قبل از وي در سرزمين شعر و شاعري غزل فقط مختص   مضامين غنايي و عاشقانه بود و براي بسط تئوري هاي عرفاني از شيوه نثرنويسي   استفاده مي شد . عشق مورد نظر سنایی، عشق الهی وآسمانی است که با وجود عاشق   پیوند خورده و تا ابد با او خواهد بود. از نظر وی عشق و عاشق و معشوق سه ذات   جداگانه نیستند بلکه هر سه یک حقیقت اند: اصل یکی بودن عشق و عاشق و معشوق (   دیوان سنایی /ص823) عشق هم عاشقست و هم معشوق عشق دو رویه نیست یکروئیست در   جای دیگر می گوید:( همان /ص826 ) هر که عاشق شناسد از معشوق قوت عشق او بغایت   نیست ازنظر سنایی عاشق حق، عاشق عشق اوست. عاشق ناز یار است.( همان /ص867   ) عاشق ناز یار باید بود در همه کار یارباید بود البته شرط گام نهادن در   وادی عشق اینست که همه چیز را فدا کنی و ازهمه چیز رهایی یابی: جان و دین و دل   فدایی عشق باد تا مگر یک ره برآید کام عشق ( همان /916) راه عشق را با عقل نمی   توان پیمود: راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکل است کان نه راه صورت و   پایست کان راه دلست ( همان / ص814 ) در هر حال، عاشق و معشوق بهم نیاز دارند   واین عشق ابدی است و در واقع عشق و عاشق و معشوق باهم اتحاد   دارند.
    - عشق از دیدگاه مولانا جلال الدین بلخی عشق و   شيدايي آئين مولاناست و او به هيچ آئيني تا بدين غايت پاي بند نيست، بنا بر   گفته‌ي او عشق همه چيزش را تاراج كرده است و خود باقي مانده. لذا هركس كه اندك   آشنايي با اين بزرگ داشته باشد با شنيدن نام او شور وشيدايي او را تداعي خواهد   كرد. مولانا هم مانند افلاطون عشق را پاسخی به زیبایی می‌داند. عاشق باید به تمام   انواع زیبایی در این جهان حساس باشد. مولوی می‌گوید در مذهبِ او نگریستن به این   کتاب و آن کتاب رای شناخت خدا کار بیهوده‌ای است؛ برای شناخت خداوند باید در   زیبایی معشوق نگریست: عاشقان را شد مدرّس، حسن دوست دفتر و درس و سبق‌شان، روی   اوست عارف رومي برآنست كه عشق ، وصفي الهي است و هيچ انساني نمي تواندحقيقت آن   را دريابد ، تنها با عاشق شدن مي توان طعم آن را دريافت ولي هرگز توصيف پذير   نيست، به ويژه از آن جهت كه عشق(و نيز معشوق) گاهي پيدا و گاهي پنهان   است. مثال عشق، پيدايي و پنهاني نديدم همچو تو پيدا نهاني به نظر مولانا   علت پيدايش جهان نيزعشق است، عشق حق به تجلي و معرفت، اگرعشق نمي بود جهاني نبود   بهاي آدمي نيز به اندازه‌ي ارزش معشوق اوست، هرچه اين پربهاتر باشد آن نيز   ارزشمندتر خواهد بود.مولوی عشق را “طبیب جمله علت‌های ما” می‌نامد و مهم‌تر از   آن، «عشق» را علاج خودبینی و تکبر، که در نگاه او منشأ تمام بدی‌ها هستند،   می‌داند. او قویاً ما را به عاشق شدن ترغیب می‌کند: عمر که بی‌عشق رفت، هیچ   حسابش مگیر آبِ حيات است عشق، در دل و جانش پرير هر كه به جز عاشقان ماهىِ   بى‌آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزير
    - عشق از دیدگاه   حافظ «الا یا ایها ساقی اد‌ر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود‌ اول   ولی افتاد‌ مشکل‌ها» زیبایی نگاه حافظ د‌ر این است که مهربان و واقع گراست.   صریح و شفاف است و د‌ر باغ سبز نشان نمی‌د‌هد‌، زیرا نمی‌خواهد‌ همه را با خود‌   ببرد‌. می‌خواهد‌ افراد‌ی گزینش شد‌ه را با خود‌ ببرد‌. چون این راه چند‌ان راه   همواری نیست و آن شراب‌ها و لذت‌هایی که د‌راین میکد‌ه به آن اشارت رفته است، د‌ر   پس د‌شواری‌ها و ناکامی‌های فراوان به د‌ست می‌آید‌ و هر کسی را تاب آن مقاومت‌ها   نیست.
    نتیجه گیری: عشق و احساس شدید دوست داشتن می   تواند بسیار متنوع باشد و می تواند علایق بسیاری را شامل شود. در بعضی از مواقع،   عشق بیش از حد به چیزی میتواند شکلی تند و غیر عادی به خود بگیرد که گاه زیان آور   و خطرناک است و گاه احساس شادی و خوشبختی می‌بشد. اما در کل عشق باور و احساسی   عمیق و لطیف است که با حس صلح‌دوستی و انسانیت در تطابق است. شعراي ادب فارسي   و زبانان ديگر داستان هاي عاشقانه را اغلب با هدفی عارفانه و الهی سروده اند که   از مهم ترین نمونه های آن آثار عطار نیشابوری و حکیم ثنایی و مولانا است. حتی   آنجا که سخن ظاهر، سخن عشق زمینی است، باز هم می توان نشانه و سمبلی از عشق   آسمانی را در آن دید. مثلاً نظامي گنجوي و امير خسرو داستان هاي شيرين خسرو و   ليلي مجنون را سرودند و شعراي ديگر نيز آنها را تقليد كردند. در مثنوي معنوي،   مولوي به زبان «ني» داستان عشق و هوس بدني را نمي‌گويد، بلكه داستان آن روح را   بيان مي‌كند كه از اصل دور شده و در تلاش اصل است.

    -   منابع و مآخذ
    اصغرپور، رحیم.(1381)، شعر و عشق، تهران:   البرز حسینی، قاسم.(1374)، ادبیات نظری عشق، تهران: نشر سخن. سپهری،   ژاله.(1380)، سکوت عاشقانه اشعار، تهران: انتشارات امیر کبیر. شیروانی،   یاور.(1378)، نگاهی بر ادبیات ایران، مشهد نشر قلم. قنبری، آرش.(1371)، رابطه   شعر و زندگی، تهران.

برچسب‌ها: عشق و جایگاه آن در ادب فارسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 23:45  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

آسيب شناسی مطالعه در دانش آموزان و شيوه های كنترل آن

   معمولا همه مي گويند: مطالعه كنيد، مطالعه مهم است، زياد بخوانيد و ... اما كمتر به ما شيوه مطالعه را مي آموزند. يكي از عواملي كه باعث افت تحصيلي مي شود، مشكلات نحوه مطالعه و يادگيري است. يكي هنگام مطالعه راه مي رود، يكي بلند مي خواند، يكي با چشم مي خواند و ... خيلي ها اعتراض دارند كه وقت زيادي صرف مطالعه مي كنيم ولي چيزي ياد نمي گيريم! به اختصار برخي آسيبهاي عمده مطالعه آورده مي شود:

 1 ـ بلند خوانـــي هنگام مطالعــــه :

بلند خواني باعث مي شود ماهيچه هاي زبان و فك مدام حركت كنند, تار هاي صوتي پيوسته منقبض و منبسط مي شود و اين فعاليتها فرد را خسته مي كند و در اثر تكرار, موجب زدگي نسبت به مطالعه خواهد شد. 

2 ـ مطالعه كردن در حين راه رفتن عامل خستگي زود هنگام و كاهش زمان مطالعه است.

كاهش تمركز, مهمترين مشكل در در اين مو رد مي باشد چرا كه فرد بايد مواظب ديوار, جداول, سنگ و غيره باشد و اين موجب عدم تمركز هنگام مطالعه است.

 3ـ مطالعـــه در كنار وسايل صوتــــي:

واقعيت اين است كه گوش دادن به برنامه هاي صوتي مثل يك قطعه موسيقي كه از ضبط صوت پخش مي شود يا برنامه اي كه از تلويزيون دريافت مي گردد, باعث تقسيم فعاليت هاي ذهني آدمي به دو بخش مي شود يكي متوجه مطالعه كتاب و ديگري متوجه برنامه اي كه مي شنود. به هر حال هر نوع سر و صداي مزاحم, عامل عدم تمركز حواس هنگام مطالعه مي باشد.

 4ـ خــــواندن بيش از حد:

دختران معمولاً بيش از پسران درس مي خوانند و شايد يكي از عوامل موفقيت آنان باشد اما افرادي كه بيش از حد درس مي خوانند از شدت حالات عصبي خود رنج مي برند و اظهار خستگي و زدگي مي نمايد. علت خواندن بيش ازحد مي تواند, رقابت زياد, جواب دادن عين مطالب كتاب در امتحان, احتمال تصحيح برگه ها توسط دبيران سختگير و ... باشد كه با توضيح دبيران مبني بر اينكه رساندن مفهوم و يادگيري ارزشمند تر از حفظ مطالب است, رفع مي گردد.

 5ـ در شـــروع مطالعه از ساده به مشكــــل خواندن:

فردي كه ابتدا خسته نيست دروس يا مطالب ساده را مي خواند و هنگامي كه خسته مي شود سراغ مطالب و دروس مشكلتر مي رود و اين باعث مي شود كه در اثر درك نكردن, از مطالعه دلسرد شود. اينجا مناسبتر است ابتدا مطالب سنگين تر خوانده شود تا در صورت خسته شدن, مطالعه مواد دروس ساده , مشكل را افزايش ندهد.

 6ـ بي وقفـــه خواندن:

اينگونه افراد, زمان استراحت كردن را اشتباهاً به معناي زمان از دست رفته مي دانند نه فرصتي براي تمدد اعصاب و افزايش بازدهي . همچنين از تاثير استراحت در امر يادگيري غافلند. زمان استراحت بين مطالعه در افراد مختلف ممكن است به نتيجه مطلوبي رسيد مثلاً بار اول يك ساعت و نيم وطالعه و 20 دقيقه استراحت, بار دوم يك ساعت و ربع مطالعه و 30 دقيقه استراحت , بار سوم يك ساعت مطالعه و 40 دقيقه استراحت.

 7ـ حفظ كـــــردن طوطـــــي وار:

معمولاً مطالبي كه فهميده مي شود پايدار تر از مطالب حفظ شده است. همچنين در مطالب فهميده شده, تفكر و تعقل دخالت دارند و در مطالب حفظ شده تكرار.

 8ـ وجود اضطــــراب:

اضطراب ترس مبهم است و در صورت غير معمول, مشكلي جدي براي امر مطالعه و يادگيري است.

 9ـ وســــواس در مطالعـــه:

فرد يكبار مطلبي را مي خواند و بعد دچار ترديد مي شود كه آيا آنرا خوب فهميده است يا نه. مجدداً به مطالعه همان مطلب مي پردازد و ترديد مجدد او را به مطالعه دوباره سوق مي دهد و اين جريان آنقدر ادامه مي يابد تا فرد را خسته مي كند. كاهش فشار هاي رواني اين افراد توسط والدين و معلمان و مشاوران, مفيد است.

 10- ابتـــــلا به افسردگـــــــي:

افسردگي نوعي بيماري خلقي مي باشد كه همراه با افت فعاليتها و تلاش هاي فرد مبتلا, خستگي و ياس است. فرد افسرده به سمت كتاب درسي ميرود و آنرا باز مي كند, ولي حوصله خواندن را در خود نمي يابد و دچار كاهش تمركز است با درمان افسردگي, تمايل به مطالعه و يادگيري افزايش مي يابد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 0:59  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

اسرار ازل را نه  تو دانی و  نه  من

 

وین حرف معما نه تو خوانی ونه من

 

هست از پس پرده  گفتگوی  من و تو

 

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 0:52  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

شرح و تفسیر شعر در امواج سند دکتر حمیدی شیرازی


در امواج سند
به مغرب ، سپنه مالان قرص خورشپد/ نهان می گشت پشت کوهساران
فرو می رپخت گردی زعفران رنگ /به روی نیزه ها و نیزه داران
***
ز سم اسب می چرخپد بر خاک/ به سان گوی خون آلود ، سرها
ز برق تپغ می افتاد در دشت/ پياپی دست ها دور از سپرها
***
نهان می گشت روی روشن روز/ به زپر دامن شب در سپاهی
در آن تارپک شب می گشت پنهان/ فروغ خرگه خوارزمشاهی
***
اگر پک لحظه امشب دپر جنبد /سپپده دم جهان در خون نشپند
به آتش های ترک و خون تازپک/ ز رود سند تا جپحون نشپند
***
به خوناب شفق در دامن شام/ به خون آلوده اپران کهن دپد
در آن درپای خون در قرص خورشپد /غروب آفتاب خويشتن دپد
*** چه اندپشپد آن دم ، کس ندانست/ که مژگانش به خون دپده تر شد
چو آتش در سپاه دشمن افتاد/ ز آتش هم کمی سوزنده تر شد
***
در آن باران تير و برق پولاد/ ميان شام رستاخيز مي گشت
در آن درياى خون در دشت تاريك/ به دنبال سر چنگيز مي گشت
***
بدان شمشير تيز عافيت سوز/ در آن انبوه ، كار مرگ مي كرد
ولي چندان كه برگ از شاخه مي ريخت/ دو چندان مي شكفت و برگ می كرد
***
ميان موج مي رقصيد در آب/ به رقص مرگ ، اخترهاي انبوه
به رود سند مي غلتيد بر هم/ ز امواج گران كوه از پی كوه
***
خروشان ، ژرف ، بي پهنا ، كف آلود/ دل شب مي دريد و پيش مي رفت
از اين سدّ روان ، در ديده ي شاه/ ز هر موجي هزاران نيش مي رفت
***
ز رخسارش فرو مي ريخت اشكي /بناي زندگي بر آب مي ديد
در آن سيماب گون امواج لرزان/ خيال تازه اي در خواب مي ديد
***
اگر امشب زنان و كودكان را/ ز بيم نام بد در آب ريزم
چو فردا جنگ بر كامم نگرديد/ توانم كز ره دريا گريزم
***
به ياري خواهم از آن سوي دريا/ سواراني زره پوش و كمان گير
دمار از جان اين غولان كشم سخت /بسوزم خانمان هاشان به شمشير
***
شبي آمد كه مي بايد فدا كرد /به راه مملكت فرزند و زن را
به پيش دشمنان استاد و جنگيد/ رهاند از بند اهريمن ، وطن را
***
پس انگه كودكان را يك به يك خو است/ نگاهي خشم آگين در هوا كرد
به آب ديده اوّل دادشان غسل/ سپس در دامن دريا رها كرد
***
بگير اي موج سنگين كف آلود/ ز هم وا كن دهان خشم ، وا كن !
بخور اي اژدهاي زندگي خوار /دوا كن درد بي درمان ، دواكن !
***
زنان ، چون كودكان در آب ديدند /چو موي خويشتن در تاب رفتند
وزان درد گران ، بي گفته ي شاه/ چو ماهي در دهان آب رفتند
***
شبي را تا شبي با لشكر خرد/ ز تن ها سر ، ز سر ها خود* افكند
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند/ چو كشتي ، باد پا در رود افكند‍‍‍‍‍‍
***
چو بگذشت ، از پس آن جنگ دشوار/ از آن دريای بی پاياب* ، آسان
به فرزندان و ياران گفت چنگيز/ كه گر فرزند بايد ، بايد اين سان
***
بلي ، آنان كه از اين پيش بودند/ چنين بستند راه ترك و تازي
از آن ، اين داستان گفتم كه امروز/ بداني قدر و بر ، هيچش نبازي
*** به پاس هر وجب خاكي از اين ملك/ چه بسيار است ، آن سر ها كه رفته ‍
ز مستي بر سر هر قطعه زين خاك/ خدا داند چه افسرها* كه رفته

مهدی حمیدی شیرازی

شرح و تفسیر شعردر امواج سند

 اين شعردرمورددلاوري هاي جلال الدين محمدخوارزمشاه است كه دربرابرچنگيزخان مغول باشجاعت ايستادگي كردودكترمهدي حميدي (1293-1365 ه.ش)ازشاعران تواناي معاصر،شهامت وپايداري اورا در سروده اي زيبا (در قالب چهار پاره يا دوبيتي به هم پيوسته ) به

تصوير كشيده است.

1- به سينه مالان قرص خورشيد...

سينه مالان=سينه خيز،سینه خیزرفتن خورشيدتشخيص دارد-گردزعفران رنگ =استعاره ازآفتاب زردرنگ (گردي زعفران رنگ درواقع تشبيه داردگردي همانندزعفران)

قرص خورشيداستعاره ازعظمت وجاه وجلال حكومت خوارزمشاهيان خورشيدكه همچون انساني زخمي پنداشته شده كه به آهستگي پشت کوه پناه مي گيرد ،استعاره مكنيه و تشخيص است.

معني و مفهوم=قرص خورشيدبه آرامي ودركمال ناتواني همچون انساني زخمي كه خون ازسروروی اوجاري است ، سينه خيزدرپشت كوه ها پنهان مي شود.(خورشيدعظمت وجاه وجلال حكومت خوارزمشاهيان روبه نابودي بود)وخورشيدهنگام غروب پرتوزرد وبي رمق خودرا برروي نيزه ها و نيزه داران مي پاشاند (شاعر بافضاسازي دراين دوبيت ودوبيت بعدي ، صحنه غمگين و خونين جبهه ي نبردرابه نمايش مي گذارد)

                     *   *   *

2- سرهاي خونين كشته شدگان به گوي هاي خون آلودتشبيه شده اند كه به وسيله سم اسب هابرخاك مي چرخندويادآور بازي چوگان است. سرها = مشبه ، گوي خون آلود = مشبه به- وجه شبه =گرد بودن و چرخيدن- تيغ وسپر = مراعات نظير

معني و مفهوم =سرهاي كشته شدگان در ميدان جنگ همچون گوي هاي خون آلود باضربه ي سم اسب هابرخاك  مي چرخيدندوبه اطراف پرتاب مي شدند.وبا هرضربه ي شمشيردستي قطع مي شد و دورازسپربرروي زمين مي افتاد .

                        *   *   *

3-نهان می گشت روی روشن روز...

روی روز=اضافه استعاری وتشخیص(برای روزمانندانسان صورت درنظرگرفته)-روزمجازازخورشید(علاقه لازمیه)-دامن شب =اضافه استعاری وتشخیص- خرگه =خیمه وچادربزرگ ومجازاًبه معنای قدرت وشکوه خوارزمشاهیان.

معنی ومفهوم=صورت روشن روزدرزیردامن شب پنهان می شد(هواکم کم تاریک می شدوهمانگونه که خورشیددرتاریکی شب پنهان می شدقدرت وشکوه خوارزمشاهیان نیزبه پایان می رسید.

                     *   *   *

4- در خون نشستن =كنايه ازكشته شدن،نابودشدن–امشب=قيدزمان– نهادبيت=جلال الدين-جهان مجازازايران– ازرودسندتاجيحون مجازازتمام ايران آتش هاي ترك=استعاره ازفتنه هاوويرانگري هاي مغول– تازيك = غير ترك و غير عرب (ايرانيان)سند = رودي بزرگ كه از دره ي هيماليا و قره قورم سرچشمه مي گيردوبه درياي عمان مي ريزد-جيحون = آمودرياكه ازكوههاي شمال افغانستان سرچشمه مي گيردوبه درياچه آرال مي ريزد.يك دوبيتي قبل ازاين دوبيتي بوده كه حذف شده   ( دل خوارزمشاه يك لمحه لرزيد/كه ديدآن آفتاب بخت خفته/زدست ترك تازي هاي ايام / به ْآبسكون شهی برتخت خفته )

معني و مفهوم=جلال الدين باخودفكرمي كنداگرامشب يك لحظه دير بجنبدوجلوي فتنه مغولان رانگيردتاهنگام سپده دم جهان نابودخواهدشدوآتش جنگ وفتنه ي مغول وخون ايرانيان بيگناه از رودسندتا جيحون كشيده خواهدشد

               *   *   *

5- شفق = سرخي آسمان هنگام غروب خورشيد–خوناب شفق=اضافه تشبيهي–شفق به خوناب تشبيه شده-در ياي خون استعاره ازسرخي شفق درهنگام غروب – غروب آفتاب خويشتن راديدن=كنايه ازروبه نابودي گذاشتن عمرو بخت واقبال کسی

معني ومفهوم=جلال الدین بانگاه كردن به شفق سرخ رنگ،ايران باستانی وشكوهمندراخون آلود مي بيند ونيزبا نگاه كردن به خورشيددرحال غروب وشفق سرخ رنگ به يادغروب عمرخودونابودشدنش مي افتاد

                   *   *   *

6-چه انديشيد آن دم كس ندانست.....

خون ديده درمصراع دوم= اشك و كنايه ازبه شدت گريستن

دراين دو بيت شاعرابتدا جلال الدين رابه آتش تشبيه مي كند وسپس درمصراع بعداورابه آتش برتري مي دهديعني تشبيه تفضيل به كار مي برد.

معني ومفهوم= كسي نمي دانست كه چه انديشه اي به ذهن جلال الدين رسيده بودامااين فكروانديشه چنان اوراآزار مي دادكه به شدت گریه می کردو سپس همانند آتشي سوزان بلكه سوزنده ترازآتش(ازنظرنابودکردن) به ميان سپاهيان مغول افتادوبه كشتارآنها پرداخت.

                  *   *   *

7-درآن باران تیروبرق پولاد...

باران تير=اضافه تشبيهي – پولاد مجازازشمشير(علاقه جنسيه)–شام رستاخيزاستعاره ازشوروغوغاي صحنه ي جنگ درشب – درياي خون استعاره ازميدان جنگ كه ازخون كشته شدگان همچون دريايي ازخون شده بود-به دنبال سرچنگيزمي گشت = به دنبال نابودي چنگيزبود(نشانگر نهايت كینه ونفرت ازمغولان وچنگيزخان )

مفهوم ومعني=جلال الدين درزيرباران تيروضربات شمشير،شب پايان عمرخودرامي گذراندودرميدان جنگ به دنبال آن بودكه چنگيزرابيابدوسراوراازتن جداكندچون كينه مغولان سراسر وجودش رافراگرفته بود.

*   *   *

8-بدان شمشیرتیزعافیت سوز...

عافيت سوز=صفت فاعلي مركب مرخم(عافيت سوزنده) از بين برنده وسوزاننده ي عافيت وسلامتي(کنایه ازکشنده)–كارمرگ كردن كنايه ازكشتن ، همانندمرگ ياعزرائيل عمل كردن–درآن انبوه = درآن سپاه انبوه مغول(انبوه صفت جانشین اسم) برگ استعاره ازتك تك سربازان وشا خه استعاره ازسپاه مغول– برگ مي كرد= برگ توليد مي كرد

معني ومفهوم=جلال الدين باشمشيربرنده وكشنده اش درميان لشكريان مغول همانندمرگ عمل مي كردوافرادزيادي رامي کشت اماهرچه مي کشت دوبرابرآن افرادبه جنگ اومي آمدند.

*   *   *

9-میان موج می رقصید درآب...

دربيت اول ،تصويرآسمان وانعکاس ستارگان دررودسنداست كه بامتلا طم شدن آب رود، عكس ستارگان درآب نیزتكان می خوردوبه نظرجلال الدين رقص مرگ انجام مي دادندونشانگراين است كه ستارگان مرگ رابراي اووخانواده اش رقم زده اند(اشاره به اعتقادقدماكه هرانسان ستاره اي درآسمان داردوبامرگ اوستاره اش نيزخاموش مي شود.)–رقص مرگ ستارگان تشخيص دارد.دربيت دوم نيزتوصيفي ازرودسنداست و حركت موج هاي سنگين رودرابه فروريختن كوهي پشت سركوه ديگر تشبيه كرده است.

معني ومفهوم= تصويرستارگان درامواج رودسندماننداين بودكه ستارگان رقص مرگ انجام مي دهندو پيام مرگ جلال الدين وخانواده اش رابه اومي دهندوامواج پياپي رودسندماننداين است كه كوهي ازپس كوه ديگرفرومي ريزد.

*   *   *

10- خروشان ،ژرف ،بی پهنا،کف آلود ....

درمصراع اول بیت اول آرایه تنسیق الصفات (چندصفت متوالی برای یک موصوف )-  بی پهنا =عریض ،گسترده – ژرف=عمیق – دل شب =سیاهی شب یانیمه شب اضافه استعاری وتشخیص- سدروان استعاره ازرودسند که مانندسدی جلوی حرکت سپاه جلال الدین راگرفته بود- دیده ی شاه چشم شاه – نیش دردیده رفتن =کنایه ازآزارواذیت دیدن ازنگاه به چیزی،رنج بردن ازنگاه به چیزی- موج هابه نیش تشبیه شده اند.

معنی ومفهوم=رودسندجوشان وخروشان،عمیق وعریض ،کف آلود وموج زنان دل سیاه شب راپاره می کردوبه جلومی رفت وجلال الدین ازنگاه کردن به این رود که همچون سدی مانع  فراراووخانواده اش بود،سخت آزارمی دید.

 

*   *   *

11- زرخسارش فرومی ریخت اشکی .....

بنای زندگی اضافه تشبیهی- بنای زندگی برآب می دیدکنایه اززندگی خودراناپایداروفانی می دید-ازطرفی زندگی رابرآب دیدن می توانداشاره به چشم اشکبارجلال الدین هم باشدکه ازپشت اشک چشم به زندگی نگاه می کرد.- سیماب گون امواج لرزان =امواج لرزان رابه سیماب(جیوه)تشبیه کرده است.

معنی ومفهوم =  جلال الدین به شدت گریه می کردو زندگی اش رانابودشده می دید وبانگاه کردن به امواج متلاطم و جیوه مانند رودسند،فکرتازه ای به ذهنش رسید.

*   *   *

12- اگرامشب زنان وکودکان را....

نام بد =رسوایی ،بدنامی- برکام گشتن =کنایه ازبه دلخواه گردیدن ،به سودبودن- دریا رودسند

معنی ومفهوم= فکرتازه ی جلال الدین این بودکه چون زنان وکودکان درجنگ باعث رسوایی وبدنامی هستندپس اگرامشب آنهارادررودسندغرق کنم چنانچه فردا درجنگ شکست بخورم وجنگ به سودمن نباشدمی توانم بدون ناراحتی ودل مشغولی ازراه رودخانه فرارکنم.

*   *   *

  13- به یاری خواهم از.....

دمار =پی ،رگ ، عصب ،دمارکشیدن =کشیدن رگ وپی ازداخل گوشت به وسیله ی چاقو وکنایه ازشکنجه دادن ،نابودکردن مانند دمارازکسی درآوردن

خانمان =دودمان ،نسل، خانمان سوزاندن کنایه ازنابود کردن - سوارانی زره پوش وکمان گیر کنایه ازافرادمسلح وجنگاور – غولان استعاره ازمغول ها

معنی ومفهوم=وقتی ازراه رودخانه فرار کردم سوارانی مسلح وجنگجوگردمی آورم وبایاری آنها انتقام سختی ازاین مغولان غول صفت می گیرم وهستی آنهارانابود می سازم.

*   *   *

14-شبی آمدکه می بایدفداکرد.....

اهریمن =درپهلوی یعنی عقل پلید،خردخبیث دراین جایعنی دشمن بداندیش وشیطان صفت- استاد=مخفف ایستاد، ایستادگی کرد مقاومت کرد-

معنی ومفهوم= اکنون هنگام آن است که زن وفرزندرادرراه آزادی کشوروسرزمین فداکنیم ودرمقابل دشمن اهریمن صفت مقاومت وایستادگی کنیم تاوطن راازاسارت اونجات دهیم.

15-پس آنگه کودکان رایک به یک خواند...

جلال الدین خشمگین به آسمان نگاه می کند(قدیمیان عقیده داشتندکه سرنوشت انسان دردست آسمان وستاره هاست)- غسل =شست وشو- آب دیده =اشک- به آب دیده غسل دادن مبالغه واغراق داردومفهوم آن این است که درحالی که به شدت گریه می کرد آنهارامی بوسید.

معنی ومفهوم=جلال الدین درحالی که باخشم به آسمان نگاه می کرد،کودکان رایکی یکی صدا زد ودرحالی که به شدت گریه می کرد،آنها رامی بوسید وباآنها خداحافظی می کردوآنهارادررودخانه رهامی کردتاآب رودخانه آنهاراببرد.

*   *   *

16- بگیرای موج سنگین کف آلود....

ای موج سنگین کف آلود استعاره مکنیه وجان بخشی- اژدها= ماری بزرگ ،جانوری افسانه ای-اژدهای زندگی خواراستعاره ازرودسند- دردبی درمان – درد دراین جامنظوردرتنگنا قرارگرفتن خودجلال الدین است اما بعضی ازهمکاران معتقدند دردبی درمان برمی گرددبه رودسندکه نادرست است.- بیت دوم جان بخشی دارد .

معنی ومفهوم = ای رودسند که ماننداژدهایی زندگی کودکان راازبین می بری وکودکان مرامی خوری دهان خودرابه نشانه ی خشم بازکن ومراازاین تنگناودردبی درمان که گرفتارآن هستم نجات بده .

*   *   *

17 – زنان چون کودکان درآب دیدند....

آب/تاب جناس ناقص اختلافی – بیت دوم تشبیه دارد زنان رابه ماهی تشبیه کرده است – دهان آب اضافه استعاری وتشخیص-

معنی ومفهوم= زنان همین که فرزندان خودرادرمیان آب ودرحال غرق شدن دیدند همچون موهای خودپریشان وآشفته شده وبدون اینکه منتظر دستورشاه باشندخودراهمچون ماهی درون رودسندانداختند.

 

*   *   *

18- شبی راتاشبی بالشکری خرد....

شبی راتاشبی = یک شبانه روز- خود= کلاه خود،کلاه جنگی- بادپا صفت جانشین اسم (اسب بادپا)بیت تشبیه دارد اسب رابه کشتی تشبیه کرده –

معنی ومفهوم = جلال الدین یک شبانه روز بالشکری اندک می جنگد وسرهای زیادی را همراه باکلاه خودهایشان ازتن جدامی کندووقتی لشکریان مغول اورامحاصره می کننداسب خود راهمچون کشتی به رودمی اندازد وفرارمی کند.

                                         *         *          * 

19- چوبگذشت ....

دشوار/آسان=تضاد- دریای بی پایان = رودعمیق-

معنی ومفهوم= وقتی پس ازآن جنگ سخت وطولانی ،به راحتی ازرودعمیق سندگذشت چنگیزخان به فرزندان ویارانش گفت اگرقراراست انسان فرزندی داشته باشد آن فرزند ازنظرشجاعت ودلاوری باید این گونه باشد .

                                       *         *          * 

20- بلی آنان که ازاین پیش بودند.....

آنان که ازاین پیش بودند =پیشینیان ،گذشتگان – تازیک = غیرترک

معنی ومفهوم =آری گذشتگان مااین گونه مبارزه کردندوراه نفوذ برکشوررابرترک وغیرترک بستند.من داستان جلال الدین رابه این دلیل گفتم که
قدروطن رابدانی وآن رابه راحتی ازدست ندهی وبرای حفظ آن بکوشی.

                                       *         *          *

21- به پاس هروجب خاکی ازاین ملک....

ملک=سرزمین- سرهامجازازسربازان شجاع- زمستی= ازروی عشق وعلاقه به وطن- افسر=تاج مجازازسرسرداران

معنی ومفهوم =خدامی داندکه برای حفظ هروجب خاک ازاین سرزمین پرگهر،چه بسیارسربازانی که جان خودراازدست دادندوخدامی داندکه به خاطرعشق به وطن وبرای حفظ هرتکه ازاین سرزمین چه پادشاهان وسردارانی جان خودرافداکردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 0:36  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

آیا می‌دانید خواص طبی نماز چیست؟

 برخی از كارشناسان معتقدند نماز خواندن تنها غذای روح انسان نیست , بلكه جسم انسانها را نیز تقویت می كند و آنها را در مبارزه با مشكلات روزمره یاری می دهد . وقتی چشمها در حالت نماز ثابت می ماند جریان فكر هم خود به خود آرام شده و در نتیجه تمركز فكر افزایش می یابد. ثابت ماندن چشم باعث بهبود ضعف و نواقصی مانند نزدیك بینی می شود و به لحاظ روانی این حالت باعث افزایش مقاومت عصبی فرد شده و بی خوابی و افكار نا آرام را از انسان دور می كند.

ایستادن در حالت نماز باعث تقویت حالت تعادلی بدن شده و قسمت مركزی مخچه كه محل كنترل اعمال و حركات ارادی است را تقویت می كند و این عمل باعث می شود فرد با صرف كمترین نیرو و انرژی به انجام صحیح حركات بعدی بپردازد. نماز قسمت فوقانی بدن را پرورش داده و ستون مهره ها را تقویت كرده و آن را در حالت مستقیم نگاه می دارد. تقویت احشاء و ماهیچه های شكم , حفظ سلامت دستگاه گوارش و رفع یبوست مزمن سوء هاضمه و بی اشتهایی از دیگر خواص نماز خواندن و ركوع در نماز است.

كارشناسان می گویند در حالت ركوع ماهیچه های اطراف ستون مهره ها منبسط می شود كخ در متعادل و آرام كردن سمپاتیك موثر است. مدت زمان خواندن ذكر ركوع نیز باعث تقویت عضلات صورت و گردن ساق پا و رانها می شودو به این ترتیب به جریان خون در قسمتهای مختلف بدن سرعت می بخشد.

تنظیم متابولیسم بدن فراهم نمودن زمینه از بین رفتن اكثر بیماری ها از بدن , كمك به افزایش حالت استواری و استحكام مغز و بهبود ناراحتی های تناسلی و نارسایی های تخمدان از دیگر خواص ركوع در نماز است. سجده نیز ستون مهره های بدن را تقویت كرده و دردهای سیاتیك را آرام می كند. سجده علاوه بر از بین بردن یبوست و سوء هاضمه ,پرده دیافراگم را تقویت كرده و به دفع مواد زاید بدن به دلیل فشرده شدن منطقه شكمی كمك می كند.

سجده همچنین باعث افزایش جریان خون در سر شده كه این امر با تغذیه این غدد باعث حفظ شادابی , زیبایی و طراوت پوست می شود. حالات سجده به واسطه باز شدن مهره ها از یكدیگر باعث كشیده شدن اعصابیكه قسمتهای مختلف بدن را به مغز وصل می كند,شده و این اعصاب را در یك حالت تعادلی قرار می دهد كه این عم برای سلامت انسان بسیار حائز اهمیت است سجده باعث آسودگی و آرامش در فرد شده و عصبانیت را تسكین می دهد.

استحكام بخشیدن و تقویت عضلات پاها و ران ها , كمك به نفخ معده و روده , بهبود فتق , از خواص نشستن بعد نماز است. روشن است كه نماز فلسفی خاص خود را دارد كه معراج مومن و مایه ی قرب به حق است و آن را باید فقط برای خداوند تعالی خواند و نه به انگزه فواید و آثاری از این دست, ولی آگاهی از این دست نظرات علمی نیز می تواند برای برخی مفید باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 1:33  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 1:10  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 1:3  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

حضرت روح الله (رض)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 1:1  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

دلاورشهید مجتبی هاشمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 1:0  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 0:54  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 0:53  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت 0:52  توسط داراب علیخانی فرادنبه  | 

مطالب قدیمی‌تر