داد معشوقه به عاشق پيغام كه كند مادر تو بامن جنگ هركجا بيندم از دور كند چهره پرچين و جبين پر آژنگ با نگاه غضب آلود زند بر دل نازك من تيري خدنگ مادرسنگ دلت تا زنده است شهد در كام من و توست شرنگ نشوم يك دل ويك رنگ ترا تا نسازي دل او از خون رنگ گر تو خواهي به وصالمبرسي بايد اين ساعت بي خوف و درنگ روي و سينه تنگش بدري دل برون آري از آن سينه تنگ گرم و خونين به منش باز آري تا برد زآينه قلبم زنگ عاشق بي خرد ناهنجار نه بل آن فاسقبي عصمت و ننگ حرمت مادري از ياد ببرد خيره از باده و ديوانهزبنگ رفت و مادر را افكند به خاك سينه بدريد و دل آورد بهچنگ قصد سرمنزل معشوق نمود دل مادر به كفش چون نارنگ ازقضا خورد دم در به زمين و اندكي سوده شد او را آرنگ وان دل گرمكه جان داشت هنوز اوفتاد از كف آن بي فرهنگ از زمين باز چوبرخاست نمود پي برداشتن آن آهنگ ديد كز آن دل آغشته به خون آيد آهسته برون اين آهنگ: آه دست پسرم يافت خراش آه پايپسرم خورد به سنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 22:52 توسط داراب علیخانی فرادنبه
|
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل / لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران ورود شما را به این وبلاگ خوش آمدعرض می کنم و امید وارم مطالب این وبلاگ مورد استفاده شما قرار گیرد.